diff options
Diffstat (limited to 'old')
| -rw-r--r-- | old/46740-h.htm.2020-06-25 | 4827 |
1 files changed, 4827 insertions, 0 deletions
diff --git a/old/46740-h.htm.2020-06-25 b/old/46740-h.htm.2020-06-25 new file mode 100644 index 0000000..f33f7a8 --- /dev/null +++ b/old/46740-h.htm.2020-06-25 @@ -0,0 +1,4827 @@ +<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?> + +<!DOCTYPE html + PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" + "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd" > + +<html xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml" lang="en" xml:lang="en"> + <head> + <title> + The Project Gutenberg eBook, Five Selected Short Stories, by D.H. + Lawrence, Translated by Siaavash M. Malekei + </title> + </head> + <body> + <p> + This eBook is for the use of anyone anywhere in the United States and most + other parts of the world at no cost and with almost no restrictions + whatsoever. You may copy it, give it away or re-use it under the terms of + the Project Gutenberg License included with this eBook or online at + www.gutenberg.org. If you are not located in the United States, you'll + have to check the laws of the country where you are located before using + this ebook. + </p> +<pre xml:space="preserve"> +Title: Five Selected Short Stories + +Author: D.H. Lawrence + +Release Date: August 31, 2014 [eBook #46740] + +Language: Farsi + +Character set encoding: UTF8 +</pre> + <p> + ***START OF THE PROJECT GUTENBERG EBOOK FIVE SELECTED SHORT STORIES*** + </p> + <p> + Granted to the public domain by the translator, Siaavash M. Malekei. Based + on Project Gutenberg English-language texts. + </p> + <div dir="rtl"> + + <p> + لبخند و چند داستان دیگر + </p> + <p> + اثر: دی. ایچ .لارنس + </p> + <p> + مترجم : سیاوش.م.ملکی + </p> + <div dir="ltr"> + + <p> + Title: Five selected short story + </p> + <p> + Author: d.h.Lawrence + </p> + <p> + Translator: Siaavash.M.Malekei + </p> + <div dir="rtl"> + + <p> + این ترجمه را تقدیم میکنم به بانو سحر عجمی به پاس محبتها و حمایتهایش + </p> + <div dir="ltr"> + + <p> + Dedication: I dedicate this translation to Lady Sahar ajami. + </p> + <div dir="rtl"> + + <h2> + CONTENTS + </h2> + <p> + <a href="#1">Second Best گزينهءدوم </a> + </p> + <p> + <a href="#2">Smile لبخند </a> + </p> + <p> + <a href="#3">The Christening غسل تعميد </a> + </p> + + <p> + <a href="#4">The Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ + گلِ سرخ </a> + </p> + <p> + <a href="#5">Things خرت و پرت </a> + </p> + <a name="1"></a> + <h2> + Second Best گزينهءدوم + </h2> + <p> + نویسنده : دی.اچ.لارنس + </p> + <p> + مترجم : سیاوش ملکی + </p> + <p></p> + <p> + فرانسيس با بدخُلقيِ بچه گانه و به صدايی بلند گفت : « آخ كه + خستهم » و همان آن رويِ چمنهايِ تهِ پرچين ولو شد. آنا لحظهاي + حيران ماند و بعد چون به هردمبيليِ فرانسيس عادت داشت، گفت: + </p> + <p> + ــ خب ، ديروز بعداز گذروندنِ اون راهِ لعنتي طولاني از ليورپول تا + اينجا ، بايدم خسته باشي...اونم تو : تيتيشمامانيِ هميشه خسته ! + </p> + <p> + اينها را كه گفت ، او هم كنار خواهرش ولو شد. آنا ، دخترِ بالغِ + چهاردهسالهاي بود بااندامي پُروپيمان وسالمِ توأم با عقل سليم. + </p> + <p> + فرانسيس كه دختري بود دمدميمزاج و ويري ، از آنا بزرگتر بود و + حدود بيستوسهسال سن داشت. او « دخترخوشگله » و « خانوم باهوشه + »يِ خانوادهاش بود. + </p> + <p> + فرانسيس با حالتي عصبي و مستأصل گلهاي كوچكِ تزئينيِ پارچهء + پيراهنش را كند. نيمرُخِ زيبايش كه حلقهحلقههاي موهايِ مشكي اش + را بر پيشاني داشت و آميزهاي از حُزن و شرم رخسارهاش را + برافروخته بود ، چون نقابي آرام مينمود ؛ اگرچه دستِ آفتابسوختهء + ظريفش با حالتي عصبي همچنان درحالِ كندنِ گلهاي پيرهنش بود، براي + اينكه به آنا بفهماند که منظورِ او را نفهمیده گفت : + </p> + <p> + ـــ اين كه آنچنان سفرِ خستهكنندهاي نبود كه... + </p> + <p> + آنا نگاهي پرسشگر به خواهرجانش انداخت. دخترك ، خاطرجمع از رفتارِ + عاقلانهاش ، به خيالِ خودش نبضِ فرانسيس را در دست داشت و به خوبي + از پسِ شناختن خواهرِ هردمبيلاش برآمده بود. اما به يكباره منظر + تمامقدِ خودش را در نظر فرانسيس ديد : احساس كرد در آن دو چشم + سياهِ سودائي، آتشي برپاست : عطش به چالش كشيدن او ؛ اين بود كه + دخترك جازد و خودش را جمعوجور كرد.فرانسيس به اين ديدگان و + نگاههاي آشكارا پُر شرّوشورِ منحصربفردش شهره بود ، چرا كه اين + نگاهها مردم را با خشونت و غافلگيري ، دستپاچه ميكرد. + </p> + <p> + آنا درحاليكه اندام ظريف اما قویِ خواهرش را درآغوش ميگرفت ، + پرسيد : + </p> + <p> + ــ اردك پير مفلوك من...قضيه چيه ؟ + </p> + <p> + فرانسيس آنچنان خنديد كه بدنش به لرزه افتاد و بعد سر بر سينههاي + سفتِ دختركِ تُپُل گذاشت و آرميد. درآستانهء سرازير شدن اشكش + شكوِهكنان گفت : + </p> + <p> + ــ فقط يه كم خستهَم. + </p> + <p> + آنا به نوازش و نازكشان گفت : + </p> + <p> + ــ خُب..بايدم خسته باشي...مگه چيز عجيبيه ؟ + </p> + <p> + اداي بزرگترها را درآوردن و رُل مادر را بازي كردنِ آنا به نظر + فرانسيس خيلي مضحك آمد. اما سواي اين ، آنا در عالم بيخيالي دوران + نوجواني به سرميبرد : مردها برايش مثل لولو بودند و شناخت و + تجربهاي از « جنس مخالف » نداشت ؛ درست در زماني كه فرانسيسِ + بيستوسهساله از اين لحاظ ، زندگياش دستخوش تغيير و تحولات مهمي + بود. + </p> + <p> + آرامش صبحگاهان بر سراسر ده سايه انداخته بود. در چمنزاران هر + چيزي سوا از سايهاي كه بر زمين افكنده بود ، زير نور خورشيد + ميدرخشيد و تپه و فرازوفرودش در سكوت و آرامش داشت گرمایَش را پس + می داد. + </p> + <p> + خاك با آن رنگ قهوهايش انگار داشت به آرامي تفت داده ميشد. برگ + درختان بلوط از شدت گرما به رنگ قهوهاي درآمدهبودند. انعکاس نور + نارنجی و قرمزِ دهکده در دوردستها از میان ردیف درختان ، که + شاخسارانِ درهم تنیده شان ، سایهء نسبتاً سیاهی برزمین افکنده بود، + خودنمایی می کرد. درختان بیدِ قدبرافراشته در امتداد مسیر نهرِ + جاری در پایِ چمنزار، ناگهان در اثر وزش باد،گیسوان درخشانِ مثلِ + الماسشان را در هوا به رقص درآوردند. + </p> + <p> + آنا دوباره به حالت همیشگی اش نشست ؛ زانوهایش را از هم باز کرد و + روی دامنش مُـشتی فندق ریخت : مشتی چیزِ سبزو سفید ِبرگپوش ، که + پوست هر تاقشان، رنگی جداگانه داشت : از صورتی تا قهوه ای سوخته. + </p> + <p> + اندیشه ای تلخ و غمناک ،فرانسیس را با سری به زیر انداخته ، در خود + غرق کرده بود. + </p> + <p> + دخترک پس از اینکه هسته ای را به سختی از میان پوسته اش درآورد،سرِ + صحبت را باز کرد : + </p> + <p> + ــ هوووم...فرانسیس تو « تام سمِدلی » رو می شناسی ؟ + </p> + <p> + فرانسیس به طعنه گفت : + </p> + <p> + ــ گمون کنم ! + </p> + <p> + ــ راستش...یه خرگوش وحشی بهم داد...خودش گرفته بودش...بم داد که + بذارمش کنار اون خرگوشِ خونگیم...هنوزم هستش...زنده ست. + </p> + <p> + فرانسیس ، بی حوصله امـا به طنز و طعنه گفت : + </p> + <p> + ــ خوبه...خوش به حالت ! + </p> + <p> + ــ آره...پس چی؟! تام برا رفتن به جشنِ « اولِرتن » باهام حرف زده + بود...که منو با خودش میبره...ولی اینکارو نکرد...ببین...اون با یه + خدمتکاره رفت...با کلفت خونهء کشیش رفتن جشن... با چشای خودم + دیدمشون. + </p> + <p> + ــ لابد بایدم همین کار رو میکرده. + </p> + <p> + ــ نخیرم...هیچم اینطور نیس ! به خودشم همینو گفتم...و اینم بش + گفتم که باید جریانو به تو بگم... حالام که گفتم ! + </p> + <p> + فندقی تق و توق کنان زیر دندانهایش خرد شد ، هسته اش را سوا کرد و + با لذت جویدش. فرانسیس گفت : + </p> + <p> + ــ همچین چیز مهمی هم نیس. + </p> + <p> + ــ خُب...شایدم نباشه...ولی...بهرحال من ازش دلخور شدم. + </p> + <p> + ــ چرا ؟ + </p> + <p> + ــ چرا نداره...شدم دیگه...حق نداشت با کلفته بره. + </p> + <p> + فرانسیس با لحنی سرد اما حق به جانب ، قاطعانه گفت : + </p> + <p> + ــ کاملاً هم حق داشته. + </p> + <p> + ــ نخیرم...نداشت...چونکه قبلش قولشو به من داده بود. + </p> + <p> + فرانسیس پِقی زد زیر خنده ، خنده ای از سرِ سرحالی و سرخوشی ؛ گفت + : + </p> + <p> + ــ آخی...نازی...فراموش کردم که قولشو به تو داده بوده. + </p> + <p> + و اضافه کرد : + </p> + <p> + ــ وقتی براش قسم خوردی که به من میگی...اونوقت چی گفت؟ + </p> + <p> + ــ هیچی...خندید...بعدشم گفت : « اون ککش هم نمی گزه.» + </p> + <p> + فرانسیس نفس عمیقی کشید و گفت : + </p> + <p> + ــ و حرفشم پُر بیراه نبوده. + </p> + <p> + سکوت بر همه جا سایه انداخته بود. مرتع با آن خارهای خشکِ زردرنگش، + انبوه بوته هایِ تمشکِ وحشیِ بی خش خش و خاموشش،بوته های «اولکسِ» + پوست انداخته آفتابسوختَش که زیر نور آفتاب میدرخشید،همه و همه به + نظر رؤیائی می آمد. + </p> + <p> + ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + </p> + <p> + پانویس : اولکس : بوته هایی هستند به رنگ سبز تیره با گُل های + زردرنگ و خارهایی تیز. احتمالا فقط در اروپا می رویند. با تساهل + میشود معادل«سروکوهی»را بجایش به کار برد. ــ مترجم ــ + </p> + <p></p> + <p></p> + <p> + از این سو تا آن سویِ کنارهء نهر،طرحهای عظیمِ کشاورزی را پیاده و + آماده کرده بودند ، سفیدیِ کاه و کُلَشِ کوتاه وبلندِ جوزار، تکه + زمینهای چـــارگوشِ قهوه ای رنگِ گندم ، قطعه زمینهای خاکی رنگ + چراگــاهها ، شیارهای موازی قرمزگونِ زمینهای درحالِ آیـش و + درختزاران و دستِ آخر ، دهکده بود که همانند تکه جواهری تیره رنگ + تا دوردست ، درست تا خود تپه ها امتداد داشت، یعنی جایی که طرح + زمینهای تیره و روشن و شطرنجی ، کوچک و کوچکتر به نظر می آمد ؛ و + بالأخره ، آخرین جایی که در دیدرَس قرار داشت ، تکه زمینهایِ + چارگوشِ سفیدِ کاهپوش بود که غبارِ تیره و گَــردِ ناشیِ از گرما + رویش را پوشانده بود و دیدنش را سختــتـر هم میکرد. + </p> + <p> + یکمرتبه آنا با صدای بلند گفت : + </p> + <p> + ـــ هی... میگم اینجا یه لونهء خرگوشه ! بهتره بپاییمش شاید یکیشون + اومد بیرون...چی میگی؟ جنابعالی هم لازم نیس به خودت زحمت بدی و + تکون بدی به خودت. + </p> + <p> + دو دختر خاموش و آرام نشستند. فرانسیس به چیزهای خاصی که احاطه اش + کرده بودند نگاهی انداخت ؛ آنها به نظرش ناآشنا و عجیب و غریب می + آمدند : + </p> + <p> + خوشه های انگورِکولیِ سبزِ نارس که بر ساقه های ارغوانی شان سنگینی + میکردند ، بارقهء زردرنگِ سیبهای وحشی که زیر آسمان آبی بر فرازِ + پرچین خوشه خوشه خودنمایی میکرد ، برگهای وارفته و نرمِ گلهای + پامچال که تهِ پرچین را پوشانده بودند : همه و همه به نظر فرانسیس + غریب می آمد. + </p> + <p> + ناگهان چیزِ جنبنده ای نظر فرانسیس را به خود جلب کرد.موشِ + کوری،برروی خاک گرم و سرخ رنگ، در حال حرکت بود؛ در حالِ حرکت، این + سو و آنسو را بو می کشید؛ بدنِ صاف و سیاه رنگش را به این طرف و + آنطرف حرکت می داد؛ و اگرچه چابک بود ولی + </p> + <p> + به همان نسبت هم بیصدا و آرام حرکت می کرد. جانور، سرشار از + سرزندگی بود. + </p> + <p> + فرانسیس، که وجود آن موجود ترسانده بودش، از روی عادت خواست آنا را + صدا بزند که بیاید و آن جانور را بکشد؛ اما امروز، کِسِلی و بی دل + و دماغی اش، فراتر از آستانۀ تحملش بود. آن جاندار کوچک، در برابر + چشمانِ او، آب بازی میکرد، بو میکشید و فین فین می کرد، چیزهای دور + و برش را لمس میکرد که سردربیاورد چی هستند، کور اما تیز و بُز + حرکت می کرد؛ چیزهای ناآشنا اما گرمی که شکم و دماغش را قلقلک + میداد، بعلاوۀ آفتابی که بر بدنش می تابید، حسابی کیفورش کرده بود. + </p> + <p> + فرانسیس نسبت به این جانور کوچولو عمیقا احساس ترحم می کرد. + </p> + <p> + آنا که دست به کمر ایستاده و جانور سیاهِ کور را تماشا میکرد، گفت + : + </p> + <p> + ــ هِی... فران جون... اونجارو باش... یه موشِ کور. + </p> + <p> + فرانسیس که غرق افکار خودش بود، اخم کرد. دخترک آهسته گفت : + </p> + <p> + ــ این که فرار نمیکنه... میکنه ؟ + </p> + <p> + و بعد به نرمی و آرام به جانور نزدیک شد. موش کور، ترسان و دستپاچه + به قصد فرار شروع کرد به دست و پا زدن. آنا ، سریع پایش را رویِ + جانور گذاشت،البته نه با فشار. فرانسیس میتوانست جانورِ گیرافتاده + در زیر چکمۀ خواهرش را ببیند که دستهایِ صورتیش در تلاش و تقلا بود + و دماغِ نوک تیزش را هم پیچ و تاب میداد. + </p> + <p> + دخترکِ خوش هیکل، درحالیکه از فرط هیجان ابرو در هم کشیده بود، گفت + : + </p> + <p> + ــ چقده وول میخوره ! + </p> + <p> + بعد خم شد تا از نزدیک به شکارش نگاهی بیاندازد. + </p> + <p> + فرانسیس اکنون از ورای کفۀ کفش خواهرش میتوانست جنب و جوش شانه + هایِ مخملی موش و اینطرف و آنطرف شدن صورتِ فاقدِ بینایی اش و + تقلاهای دیوانه وارِ دستهای صورتی رنگش را به وضوح ببیند.درحالیکه + سرش را برمیگرداند، به آنا گفت : + </p> + <p> + ــ این چیز رو بُـکُش... + </p> + <p> + آنا که چندشش شده بود باخنده گفت : + </p> + <p> + ــ اوهو ! عمراً اینکارو نمیکنم...اگه دوس داری خودت بُـکُشش. + </p> + <p> + فرانسیس با جدیت گفت : + </p> + <p> + ــ نه...دوس ندارم... + </p> + <p> + بعد از چند بار تلاشِ نه چندان جدی، آنا بالأخره توانست پسِ گردن + جانور را بگیرد و از زمین بلندش کند. جانور، سرش را عقب میکشید و + پوزۀ درازش را به شدت به این سمت و آن سمت تکان میداد، دهانِ بازش + مثل یک مستطیلِ کج و کوله شده بود و در جلو اش دو دندانِ ریزِ + صورتی دیده میشد، از دهان کاملاً بازش میشد فهمید که حسابی کلافه + شده؛ بدنِ آویزانش به ندرت و با سختی تکان میخورد. + </p> + <p> + آنا ، که حواسش به دندانهای تیز جانور بود، گفت : + </p> + <p> + ــ به قیافۀ این کوچولو نمیاد که انقد فرز باشه... + </p> + <p> + فرانسیس با صدایی آرام پرسید : + </p> + <p> + ــ حالا میخوای چیکارش کنی ؟ + </p> + <p> + ــ باید بمیره...میدونی که چقد بهمون ضرر میزنن...میبرمش خونه که + بابا یا یکی دیگه بکشدش...نمیذارم از چنگم فرار کنه. + </p> + <p> + دخترک، ناشیانه جانور را توی دستمال جیبی اش قنداق پیچ کرد و رفت + کنار خواهرش نشست. مدت زمانی به سکوت گذشت. + </p> + <p> + آنا به یکباره پرسید : + </p> + <p> + ــ اینبار از جیمی زیاد حرف نزدی...هنوز تو «لیورپول» می بینیش ؟ + </p> + <p> + فرانسیس، بدون آنکه به روی خودش بیاورد که این سؤال تا چه حد آزارش + داده،گفت: + </p> + <p> + ــ یکی دوبار... + </p> + <p> + ــ یعنی دیگه باهاش صمیمی نیستی ؟ + </p> + <p> + ــ گمونم نبایدم باشم...چونکه نامزد کرده... + </p> + <p> + ــ نامزد ؟ جیمی باراس ؟! آفرین !...فکر هر چیو میکردم جز اینکه + اون نامزد کنه... + </p> + <p> + فرانسیس با تشر گفت : + </p> + <p> + ــ چرا که نه ؟... مگه اون چیش از بقیه کمتره ؟ + </p> + <p> + آنا داشت به موش کور ور می رفت. بالأخره جواب داد که : + </p> + <p> + ــ چیزی کم نداره...منتها من فکر نمی کردم اینکارو + بکنه...همینجوری... + </p> + <p> + فرانسیس حرفش را قطع کرد و پرسید : + </p> + <p> + ــ چرا نکنه ؟ + </p> + <p> + ــ نمیدونم...این جونور لعنتی هم آروم نمی گیره...حالا با کی نامزد + کرده ؟ + </p> + <p> + ــ از کجا بدونم ؟ + </p> + <p> + ــ گمون کردم ازش پرسیدی...هرچی نباشه خیلی ساله که باهم آشنا + هستین...باید فکرشو می کردم که بخواد ازدواج کنه...اونم حالا که + دکترای شیمی اش رو هم گرفته. + </p> + <p> + فرانسیس، برخلاف میل درونیش، خندید. + </p> + <p> + ــ آخه این چه ربطی به اون داره ؟ + </p> + <p> + ــ قطعاً داره...اون حالا دیگه دوس داره احساس کنه آدم + مهمیه...واسه همینم نامزد کرده... هِی جوونور...انقده وول + نخور...بتمرگ سرِ جات... + </p> + <p> + اما در این حیص و بیص، موش کور موفق شده بودتقریباً خودش را با توش + و تقلا از توی دستمال بیرون بکشد : بدنش را دیوانه وار پبچ و تاب + می داد، سر می چرخاند در حالیکه دهانش به شکل یک اُستوانه باز بود + و دستهای بزرگِ پُرچین اش را از هم باز کرده بود. آنا ، با گفتنِ : + «برو تو بشین سرِ جات» ، شروع کرد به فشار دادن موش کور با انگشت + اشاره اش به داخل دستمال. ناگهان انگشتش لای دندان موش گیر کرد و + دختر، حس کرد که از انگشتش برق دردناکی بلند شد. فریاد زد که : + </p> + <p> + ــ آآآخ...انگشتمو گاز گرفت ! + </p> + <p> + جانور را روی زمین انداخت. جاندار، گیج و هراسان، کورکورانه دور + خودش می چرخید. فرانسیس می خواست جیغ بزند ؛ او توقع داشت که موش + کور هم مثل یک موش معمولی پا به فرار بگذارد ولی جانور همانجا + مانده بود و کورمال کورمال دنبال راه فرار میگشت.فرانسیس خواست سرش + داد بزند بلکه جانور فرار کند. + </p> + <p> + آنا ، غضبناک، فکری به سرش زد. چوبدستی خواهرش را از او گرفت و به + یک ضربه جاندارِ کوچک را بیجان کرد. فرانسیس لرزان و ترسان مانده + بود. لحظاتی پیش، جانور، داشت آفتاب می گرفت و حالا بیجان، مثل تکه + گوشتی افتاده بود، بی هیچ تاب و تقلایی. فرانسیس با صدایی لرزان + گفت : + </p> + <p> + ــ اون مرده ! + </p> + <p> + آنا انگشتش را از توی دهانش بیرون آورد و به سوراخ کوچکِ رویش + نگاهی کرد : + </p> + <p> + ــ آره...به درک !...حقش بود...همشون موذی و مضرَّن... + </p> + <p> + آنا ، لاشۀ جانور را از زمین بلند کرد و اینکار خشمش را خاموش کرد. + او، غرقِ در افکارش و در حالیکه ابتدا سرانگشت و سپس گونه اش را به + پوستِ خزِ جانور می مالید، گفت : + </p> + <p> + ــ چقده پوستش قشنگه. + </p> + <p> + فرانسیس به تندی گفت : + </p> + <p> + ــ بپا...دامنت داره خونی میشه ! + </p> + <p> + قطره خونی یاقوت رنگ، از دماغ جانورِ بیجان آویزان وآمادۀ چکیدن + بود که آنا آنرا روی برگهای یک بته گلِ استکانیِ آبی رنگ مالید. به + آنی، آرامش، وجود فرانسیس را در بر گرفت؛ و در آن لحظه بود که + هیبتِ یک آدمِ با کمالات را به خود گرفت. + </p> + <p> + فرانسیس، درحالیکه بی تفاوتی ملال آوری بر ماتمِ درون و دلش چیره + شده بود،گفت: + </p> + <p> + ــ گمونم این جوونِوَرا رو باید کشت... + </p> + <p> + درخشش سیبهای صحرایی، رقصِ زیبای بیدها با باد، در نظرش ناچیز و + نازیبا بود. + </p> + <p> + بی شک چیزی در درونش مرده بود و از اینرو آن چیزهای زیبا احساسی را + در درونش برنمی انگیخت. آرام بود و کاملاً بی توجه نسبت به غم + انبوه درونش. عزمِ رفتن کرد، و عازم جویبار و چمنزار اطراف آن + شد.آنا که دنبال او راه افتاده بود، داد زد: + </p> + <p> + ــ آهای...وایسا منم بیام... + </p> + <p> + فرانسیس روی پُل ایستاد به تماشایِ رد پایِ گاوها و گوسفندها بر + رویِ گِلِ سرخ رنگ. در آن زیر، دیگر ردّی از جوبِ آب و کانال نبود + ولی با این وجود همه چیز بویِ تازگی و سبزی و سرسبزی میداد. از + خودش پرسید که چرا نسبت به خواهرکوچکش آنقدر کم توجه است، در + حالیکه آنا شیفته و شیدایش بود؟ چرا نسبت به همه و هرکس کم توجه + است؟ خودش هم نمی دانست امّـا در آن دوری جُستن و کم توجهی، رگه ای + از غرور را حس میکرد، غروری غالب بر وجودش. + </p> + <p> + دو خواهر وارد مزرعه ای شدند که در آن جوهای دِرو شده را خرمن خرمن + به خط کرده بودند و باد زُلفِ زردِ ذرّتها را پریشان میکرد. + تابستان داغ و طولانی، کاهبُن و کُلَشها را کمرنگ کرده بود و به + همین دلیل، آن مزرعۀ وسیع، رنگش به سفیدی میزد و میدرخشید. مزرعۀ + بعدی، زیبا بود و چشم نواز و بارور، چونکه دوّمین محصولش به بار + نشسته و آمادۀ برداشت بود. شبدرهای تُـنُک که بصورت پراکنده، دسته + دسته در آنسو و اینسو روییده بودند، به رنگ سبز کاملا تیره درآمده + بودند. بویی که در آنجا به مشام میرسید اگرچه چندان قوی نبود اما + مطبوع هم نبود. دخترها به راهشان ادامه دادند، فرانسیس از جلو + میرفت و آنا به دنبال او. + </p> + <p> + نزدیکی هایِ دروازه، مرد جوانی داس بدست، داشت برای غذای سرِشبِ + گاو و گوسفندهایش علوفه جمع میکرد. جوانک تا دخترها را دید دست از + کار کشید و دستپاچه و سرگردان منتظر ماند. + </p> + <p> + فرانسیس پیراهنی سفید از جنس پنبه به تن داشت و هنگام راه رفتن + تکبر و تفرعن و بی توجهی به اطراف بود که از خود نشان میداد. سیمای + بی احساس و سردِ فرانسیس و آن طرز راه رفتن و به پیش آمدنِ بی توجه + به دوروبَر، جوانک را مضطرب میکرد. فرانسیس، پیشترها، به مدت پنج + سال عشقِ «جیمی» را در دل داشت؛ اما حالا که به خانه برگشته بود + دیگر از آن احساس چیزی جز جنازه ای رو به تلاشی باقی نمانده بود. + این مرد تنها کسی بود که توانسته بود راهی به دل فرانسیس باز کند. + </p> + <p> + تام میان قد بود و قوی بنیه. پوست نرم و صاف صورتش، در زیر نور + آفتاب، نه آفتابسوخته، بلکه برنزه شده بود و این صورت برنزه، خوش + مشربی و آسانگیری اش را دوچندان می نمود. او از فرانسیس یکسال + بزرگتر بود و تام می بایست خیلی پیش از اینها درِ دل و دلدادگی را + با او و به روی او می گشود. نگفته پیداست که تام راهِ خویش را با + سرشت نیکش در پیش گرفته بود: یک زندگی ساده و بی فراز و نشیب؛ با + دخترهای زیادی هم دمخور شده و گپ زده بود بی آنکه به کسی دل + ببندد؛کلاً یک زندگی بدور از دردسر و دغمصه. اما این را میدانست که + حضور یک زن را در زندگیش کم دارد. تام با دیدن دخترها که داشتند + نزدیک می شدند، دستپاچه و معذب، لباسِ کارِ سرهم اش را اندکی مرتب + و جمع و جور کرد. فرانسیس، یکی از آن نادره های دوران بود، انسانی + ظریف و خاص: این حسی بود نسبتِ به فرانسیس که تام با تمام گوشت و + پوست و استخوانش آنرا احساس میکرد. دختر جوان، حسی را به تام سرایت + میداد و آن چیزی نبود جُز: بندآمدن نفسش، شنیدنِ صدای قلب خودش! به + طرز مبهمی، امروز بیش از هر زمان دیگری تام تحت تأثیر فرانسیس بود. + فرانسیس پیراهن سفید به تن داشت و تام حتا ملتفتِ این موضوع نبود؛ + چرا که در کل آدمی بود که حس و احساسش ناخودآگاه بود و ناگهان؛ + هرگز با نقشه و قصدِ قبلی احساسی را از خودش بروز نمی داد. + </p> + <p> + فرانسیس به مشغولیت خودش آگاه بود و می دانست دارد چه میکند. اگر + او چراغِ سبزی نشان میداد، تام در دامِ عشقش گرفتار میشد. حالا که + جیمی از دستش رفته بود، تا حد زیادی بی تفاوت شده بود و تأثرِ + نداشتنِ جیمی آنقدرها آزارش نمیداد. هنوز همه چیز را از دست نداده + بود و میتوانست جای خالیِ جیمی را پر کند. اگرچه نمیتوانست بهترین + ـ جیمی ـ را داشته باشد، که به نظر فرانسیس جورهایی گَنده دماغ و + مدمغ بود، میتوانست بجای اولی ـ جیمی ـ ، دومی را داشته باشد؛ و + گزینۀ دوم «تام» بود. + </p> + <p> + فرانسیس، تقریباً بدون ذوق و شوقِ دیدار تازه، جلو آمد. تام گفت: + </p> + <p> + ــ به به ! برگشتی بالأخره ! + </p> + <p> + فرانسیس لرزش اضطراب را در صدای او احساس کرد. با خنده جواب داد: + </p> + <p> + ــ نه بابا ! هنوز لیورپولم ! + </p> + <p> + و با این طرز صحبتِ صمیمی، تام احساس کرد که گُرگرفته و داغ شده + است.گفت: + </p> + <p> + ــ نه بابا ؟! پس شما کی باشین ؟! + </p> + <p> + حس خوبی به فرانسیس دست داد. به چشمهای تام نگاه کرد و لحظه ای به + آنها خیره شد. با خنده گفت: + </p> + <p> + ـ چی بگم ؟! نظر تو چیه ؟ + </p> + <p> + تام با حالتی دستپاچه کلاهش را از سر برداشت. فرانسیس از او خوشش + می آمد، و از رفتار و کردار جالبش، از شوخ طبعی اش، از سادگیش، و + از مردانگی نرم و غیر خشنش. + </p> + <p> + آنی هم به جمعشان اضافه شد و درجا گفت: + </p> + <p> + ـ اینجارو...اینو نیگا ! تام سمِدلی ! + </p> + <p> + ـ آقاموشه رو ! لاشه شو پیدا کردی؟ + </p> + <p> + ـ نع... گازم گرفت. + </p> + <p> + ـ هان...فهمیدم...لابد حسابی اعصابتو گُه مرغی کرد...نه؟! + </p> + <p> + آنی پرخاش کرد که: + </p> + <p> + ـ نخیرَم... هیچَم حالمو نگرفت...تو طرز حرف زدنتو درست کن. + </p> + <p> + ـ ئه! مگه چِشه؟ + </p> + <p> + ـ خوشم نمیاد مثِ لاتها حرف بزنی. + </p> + <p> + تام که گوشه چشمی به فرانسیس داشت، پرسید: + </p> + <p> + ـ جدی؟ + </p> + <p> + فرانسیس گفت: + </p> + <p> + ـ کار قشنگی نیست. + </p> + <p> + اما در واقع این قضیه برای فرانسیس اهمیتی نداشت و عوامانه حرف + نزدن برایش حکمِ ادبی از آداب دانی را داشت. جیمی یک مرد روشنفکر + بود و تام برعکسِ او، و فرانسیس به خوبی این تفاوت را درک میکرد و + بنابراین طرز حرف زدن تام ناراحتش نمی کرد. به تام گفت: + </p> + <p> + ـ دوست دارم مؤدبانه باشه حرف زدنت. + </p> + <p> + تام داشت کلاهش را تا میکرد و در این حال اندکی جابجا شد و جواب + داد: + </p> + <p> + ـ میدونم. + </p> + <p> + فرانسیس لبخندی زد و گفت: + </p> + <p> + ـ البته بیشتر وقتا هستی...اینم من میدونم! + </p> + <p> + تام محترمانه ولی مظطربانه گفت: + </p> + <p> + ـ باس سعی خودمو بکنم. + </p> + <p> + ـ توی چه کاری؟ + </p> + <p> + ـ که باهات درست حرف بزنم. + </p> + <p> + رنگ از رخسار فرانسیس پرید، سر به زیر انداخت، اندکی بعد از ته دل + خنده ای از سرِ خوشحالی سر داد، انگار که از آن نصیحتِ نه چندان + جدیش به تام بدش نیامده بود. + </p> + <p> + آنی سقلمه ای به تام زد و گفت: + </p> + <p> + ـ از حالا به بعد مراقب طرز حرف زدنت باش! + </p> + <p> + تام از آنی فاصله گرفت که دوباره سقلمه نخورد و برای اینکه سر به + سرش بگذارد گفت + </p> + <p> + ـ واسۀ کشتن موش کورای مزرعه تون باس از این سقلمه های تو استفاده + کنن...تازه... اونم برا هرکدوم یه ضربۀ تو کفایت میکنه بس که دستت + سنگینه. + </p> + <p> + فرانسیس همزمان با درآوردن ادای اینکه چندشش شده گفت: + </p> + <p> + ـ واقعاً ها...اینم با یه ضربه مُرد. + </p> + <p> + تام به سمت او چرخید و پرسید: + </p> + <p> + ـ گمونم تو یه همچین ضرب دستی نداری...نه؟ + </p> + <p> + فرانسیس قاطعانه جواب داد: + </p> + <p> + ـ نمیدونم...مگه اینکه پاش بیفته. + </p> + <p> + تام سراپا گوش بود شش دانگ حواسش به او.گفت: + </p> + <p> + ـ جداً ؟ + </p> + <p> + ـ اگه لازم باشه...بله. + </p> + <p> + فرانسیس قسمت اول حرفش را محکمتر ادا کرده بود. تام در درک تمایز و + تفاوت او، کمی مشکل داشت و تشخیصِ تشخص او برایش سخت بود. تام مردد + پرسید: + </p> + <p> + ـ و خیال نمیکنی که این واقعاٌ لازمه ؟ + </p> + <p> + دختر درحالیکه جدی و سرد نگاهش را به تام دوخته بود، گفت: + </p> + <p> + ـ چی...بگم...لازمه ؟ + </p> + <p> + تام که چشمانش به همه طرف میچرخید ولی خودش بالعکس شق و رق ایستاده + بود گفت: + </p> + <p> + ـ به نظر من که هست. + </p> + <p> + فرانسیس زد زیر خنده و با لحنی که رگه ای از آزردگی در آن بود گفت: + </p> + <p> + ـ اما نه برای من. + </p> + <p> + ـ آره...اینو درست گفتی. + </p> + <p> + خندۀ فرانسیس بدنش را به لرزه انداخت و گفت: + </p> + <p> + ـ خودمم میدونم حق با منه ! + </p> + <p> + سپس سکوتی ناخوشایند سایۀ سنگینش را بر آنها انداخت. + </p> + <p> + فرانسیس این سکوت را با پرسشی پر از تردید شکست: + </p> + <p> + ـ ببینم...مگه تو دوست داری من موش بکشم؟ + </p> + <p> + تام که همانطور شق و رق و عصبی ایستاده بود جواب داد: + </p> + <p> + ـ اینا کلی بهمون ضرر میزنن. + </p> + <p> + فرانسیس که معلوم بود قانع نشده گفت: + </p> + <p> + ـ خُب...دفعۀ دیگه که یکیشونو دیدم...ببینم چیکار میتونم بکنم. + </p> + <p> + نگاههایشان در هم گره خورد آنهم درحالیکه دخترجوان حس میکرد کم + آورده و غرورش جریحه دار شده بود؛ و پسرجوان احساس سردرگمی میکرد + در میان دو حس متضاد پیروزی و شکست، نمیدانست که تقدیر چه خواهد + شد. + </p> + <p> + فرانسیس لبخندزنان راه خودش را در پیش گرفت و خداحافظی کرد. + </p> + <p> + هنگامیکه دو خواهر داشتند از میان کاه و کلشهای کپه شدۀ گندم رد + میشدند، آنی گفت: + </p> + <p> + ـ راستش...سردرنمیارم شما دوتا منظورتون از این همه وراجی چی + بود... + </p> + <p> + فرانسیس از ته دل خنده ای کرد و پرسید: + </p> + <p> + ـ جداً ؟ + </p> + <p> + ـ آره...ولی به نظر من...از هر نظر که حساب کنی...تام یه سروگردن + از جیمی بهتره. + </p> + <p> + فرانسیس با صدایی خالی از احساس جواب داد که : + </p> + <p> + ـ شاید...شاید حق با تو باشه. + </p> + <p> + و فردای آن روز، بعد از یک شکار طولانیِ مخفیانه، فرانسیس موش کوری + را پیدا کرد که داشت آفتاب میگرفت؛ موش را کشت و هنگام غروب آفتاب + که تام به نزدیکیهای دروازه آمده بود تا چپق بعد از شامش را چاق + کند، موجود مرده را تحویلش داد.گفت: + </p> + <p> + ـ بفرما...اینم از این ! + </p> + <p> + تام درحالیکه داشت با انگشتش جنازۀ موش را امتحان میکرد پرسید: + </p> + <p> + ـ خودت کشتیش؟ + </p> + <p> + و صدالبته که اینرا برای قایم کردن هیجانش گفت. + </p> + <p> + فرانسیس که صورتش را نزدیک صورت تام آورده بود گفت: + </p> + <p> + ـ فکر میکردی نمیتونم؟ + </p> + <p> + ــ نع... هیچ فکری نکردم. + </p> + <p> + فرانسیس خندید، خنده ای عجیب و کوتاه که نفسش را بند آورد و اشکش + را سرازیر کرد، او سراپا هیجان بود و اسیر خواستۀ درونش.تام مبهوت + مانده بود و کمی ملول. دختر دستش را دور بازوان او حلقه کرد. تام + با صدایی لرزان پرسید: + </p> + <p> + ـ باهام میای بریم بیرون؟ + </p> + <p> + فرانسیس با خنده صورتش را برگرداند. حسی قوی و غیرقابل کنترل باعث + شد چهرۀ تام قرمز شود. تام این حس را سرکوب کرد؛ اما ظاهراً این + احساس قویتر از تام بود و بر او چیره شد. تام، این جوان روستایی با + آن سادگیِ دوست داشتنی اش، اسیر عشق فرانسیس شده بود. + </p> + <p> + تام درحالیکه شق و رق ایستاده بود و از پنهان کردن عشقش در آزار + بود گفت: + </p> + <p> + ـ ولی باهاس به مادرت بگیم. + </p> + <p> + فرانسیس با صدایی خفه گفت: + </p> + <p> + ـ باشه. + </p> + <p> + صدایش گرفته بود اما این گرفتگی، سرشار از حال و هوای احساس رهایی + و رضایت بود.●℠ + </p> + <p></p> + <p> + ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + </p> + <p></p> + <p> + + </p> + <p> + + </p> + <a name="2"></a> + <h2> + Smile لبخند + </h2> + <p></p> + <p> + نویسنده : دی.اچ.لارنس + </p> + <p> + مترجم : سیاوش ملکی + </p> + <p></p> + <p></p> + <p> + تصميم داشت كه تمام شب را بيدار بماند ، نوعي رياضت كشي شايد. + </p> + <p> + در تلگراف خيلي مختصر ولی گویا آمده بود : ‹ حال اوفليا وخيم › . + </p> + <p> + احساس كرد كه در آن شرايط ، رفتن به كوپهء خواب كار بيهوده اي ست. + </p> + <p> + پس ، در كوپهء درجه يك ، خسته و فرسوده نشست درهنگاميكه شب ، خودش + را به + </p> + <p> + آسمان فرانسه تحميل ميكرد. + </p> + <p> + طبيعتاً او ميبايست در كنار بستر اوفليا باشد. اما اوفليا او را + فرانخوانده بود. به همين خاطر بود + </p> + <p> + كه او در واگن قطار بيدار نشسته بود. + </p> + <p> + در اعماق قلبش ثقلي بسيار سنگين و سياه را احساس ميكرد : چيزي شبيه + به غده اي + </p> + <p> + مالامال از ملال مطلق ، كه شريانهاي حياتبخشاش را به شدت ميفشرد. + </p> + <p> + هميشه زندگي را جدي گرفته و در حقِ خودش سختگيري كرده بود. + </p> + <p> + جدیّتی كه اكنون از پا درش آورده بود. + </p> + <p> + صورت سبزه ء سه تيغه ء جذاب اش ميتوانست براي نقاشي چهره ء مسيح + مصلوب + </p> + <p> + الگوي نقاشان قرار بگيرد ، با آن ابروان پرپشت مشكي رنگي كه + پريشاني ناشي از + </p> + <p> + عذابي دروني درهم برده بودشان. + </p> + <p> + شبِ قطار درست مثلِ كابوس بود : + </p> + <p> + هيچ چيزش واقعي نمي نمود. دو خانم مسن انگليسي كه روبرويش نشسته + بودند ، + </p> + <p> + پيشتر مرده بودند ، مانند خود مَرد ؛ چرا كه بي ترديد مرد هم مرده + بود. + </p> + <p> + از پشت كوههاي سرحدات ، سَحَرِ خاكستري ، صعود كرده و آهسته به + پايين سرازير ميشد؛ + </p> + <p> + و او اين منظره را تماشا ميكرد بي آنكه ببيندش. + </p> + <p> + ذهنش اما ، بيوقفه اين قطعه شعر را تكرار ميكرد : + </p> + <p> + ‹ و آنگاه كه سپيده سرزد ، سرد و مأيوس + </p> + <p> + دست در دستِ باراني سرد و منحوس + </p> + <p> + بانو بست پلكهایش را و آمیخت با سحرگاهي رنگي + </p> + <p> + و ما مانديم با همان بامداد پير هميشگي ... › . + </p> + <p> + و در سيماي راهبوارِ رياضت كشيدهاش هيچ نشاني از تحقير به چشم + نميخورد ، حتا تحقيري + </p> + <p> + كه خودش بر خودش روا داشته باشد ، براي اين افتضاحي كه پيش آمده + بود : ذهن نقادش + </p> + <p> + اين قضيه را فضاحت برآورد كرده بود. + </p> + <p> + در ايتاليا بود : آنجا را با رگه اي از تنفر نگريست. ياراي احساسي + ديگرگونه را نداشت ، تنها + </p> + <p> + ته رنگي از تنفر به نگاهش آغشته بود هنگاميكه به دريا و درختان + زيتون مينگريست: + </p> + <p> + يكجور شيادي شاعرانه. + </p> + <p> + اين بار هم شبهنگام بود كه به خانهء ‹ خواهرانِ آبي پوش › رسيد ، + اينجا همانجايي بود كه اوفليا + </p> + <p> + آنرا انتخاب کرده بود تا در آن خلوت بگزیند. + </p> + <p> + او را به اتاقِ رييسهء آنجا راهنمايي كردند ، در كوشك. مادر روحاني + برخاست و در سكوت + </p> + <p> + مقابلِ او سر فرود آورد. از فراز دماغش به مرد نگاهي كرد و سپس به + فرانسه گفت : + </p> + <p> + _ گفتنش برام دردآوره ... اون بعدازظهر فوت كرد. + </p> + <p> + مرد بهت زده ايستاد ، چيز زيادي حس نميكرد ، ولي بهرحال به ناكجايي + خيره مانده بود با آن + </p> + <p> + صورت جذابِ خوش منظرِ راهب وارش. + </p> + <p> + مادر روحاني به آرامي دست نرم زيبايش را روي بازوي مرد گذاشت و در + حاليكه به او + </p> + <p> + تكيه داده بود به صورتش خيره شد. آهسته گفت : + </p> + <p> + _ قوي باش ! ... قوي ، قبول ؟ + </p> + <p> + مرد به عقب قدم برداشت. هرگاه زني به او تكيه ميداد به وحشت مي + افتاد. توي آن لباسِ + </p> + <p> + حجيم پُرچين ، مادرِ روحاني ، هيأتي بسيار زنانه داشت. + </p> + <p> + مرد به انگليسي گفت : + </p> + <p> + _ كافيه !... ميتونم ببينمش ؟ + </p> + <p> + مادر روحاني زنگي را به صدا درآورد و يك راهبهء جوان ظاهر شد. + راهبه صورتي نسبتا + </p> + <p> + پريده رنگ داشت اما در چشمان قهوه اي رنگش چيزي كودكانه و شيطنت + آميز وجود داشت. + </p> + <p> + بانوي مسن تر ، درِ گوشي مرد را به زن جوان معرفي كرد و راهبه + مؤدبانه به مرد تعظيم كرد. + </p> + <p> + اما« متيو » دستش را دراز كرد ، همانند مردي كه جانش به لبش رسيده + باشد. + </p> + <p> + راهبهء جوان دستهايش را از هم باز كرد و با خجالت دستش را در دست + مرد لغزاند ، رام + </p> + <p> + همچون پرنده اي در خواب. + </p> + <p> + و در انتهاي هاويهء اندوهش ، مرد با خود گفت : ‹ چه دست زيبايي ! + ›. + </p> + <p> + آنها از راهرويي آراسته اما سرد گذشتند و دري را زدند. متيو در + اعماقِ دریایِ عمیقِ ماتمش + </p> + <p> + سير ميكرد ، اگرچه حواسش به دامنهاي حجيم مشكي ِ زناني كه پيشاپيش + او نرم و شتابان + </p> + <p> + حركت ميكردند ، بود. + </p> + <p> + وقتي كه در باز شد ، مرد به وحشت افتاد ، چشمش به شمعهايي افتاد كه + در كنار بسترِ سفیدرنگ، + </p> + <p> + در آن اتاقِ مجلل ميسوختند. راهبه اي در كنار شمعها نشسته بود ، + هنگامیکه سرش را از رویِ کتابِ دعا بلند کرد، صورت سبزه و زمختش با + سربندی سفید آشکار شد. + </p> + <p> + سپس برخاست ، زن تنومندي بود ، به متيو تعظيمكي كرد ، و متيو متوجه + آن دستان + </p> + <p> + سفيدي شد كه تسبيحي را چنگ زده بود و در برابر سينه پوش ابريشمي + آبي رنگش + </p> + <p> + قرار گرفته بود. + </p> + <p> + سه راهبه در سكوت ، بسيار ظريف و زنانه ، در آن لباسهاي سياه رنگ + لرزانشان ، خزيدند + </p> + <p> + و در بالاي بستر مرده گردآمدند. + </p> + <p> + مادر روحاني روي مرده خم شد و با كمال ملايمت توري سفيدرنگ را از + روي صورت زن + </p> + <p> + كنار زد. + </p> + <p> + متيو مرده را مشاهده كرد ، زيبايي برازندهء عارضِ زنش را ديد ، و + ناگهان ، چيزي ، + </p> + <p> + مثل خنده ، در اعماق قلبش غليان كرد ، او سرفه اي كرد و سپس سيمايش + به گلِ لبخنده اي + </p> + <p> + شكوفا شد. + </p> + <p> + سه راهبه در زير نور لرزان و گرم شمع ، داشتند او را با ترحم نگاه + ميكردند. آن سه ، سکناتشان ، بسیار + </p> + <p> + به هم شبیه بود. نگاه آن سه جفت چشم ، با اندكي ترس آميخته بود و + به ناگاه به گيجي آغشته + </p> + <p> + شد و سپس به تعجب. و بر سيماي سه راهبه ، كه ناخواسته مرد را + بواسطهء نور شمع ميديدند + </p> + <p> + لبخندي غيرارادي ظاهر شد. در آن سه صورت ، به طرز غريبي همان لبخند + نمايان شد ، + </p> + <p> + گويي سه گل ظريف باز شده باشند. در سيماي راهبهء جوان ، اندكي + اندوه بود با ته مايه اي + </p> + <p> + از شعفي شيطنت آميز. اما سيماي سبزهء راهبهء پرستارِ اهل ِایتالیا، + عاقله زنی با پیشانی صاف، که لبخندی لبانش را به شکل کمانی درآورده + بود: لبخندی زیرپوستی که حکایت از شوخ و شنگی او داشت و گویی طنازی + این زن ، چیزیست ابدی و بی حد و مرز.این لبخندی ایتالیایی بود:ظریف + و زیرپوستی و بی پروا. + </p> + <p> + مادر روحاني ، كه صورتي كشيده درست مثل صورت متيو داشت ، به سختي + سعي داشت تا + </p> + <p> + جلو لبخنده اش را بگيرد. اما به محض اينكه متيو چانهء خنده دار + گستاخش را بالا آورد + </p> + <p> + زن ، سرش را پايين انداخت و لبخندش نم نمك نمايان شد. + </p> + <p> + راهبهء جوان ، ناگهان صورتش را با آستينش پوشاند : بدنش داشت تكان + تكان ميخورد. + </p> + <p> + مادر روحاني دستش را روي شانهء راهبهء جوان گذاشت ، درحاليكه با + احساساتي از نوع + </p> + <p> + ايتاليائيش زمزمه ميكرد كه : + </p> + <p> + _ كوچولوي طفلكي ! گريه كن خُب ، گريه كن! + </p> + <p> + اما با وجود آن احساسات ، لبخندها هنوز محو نشده بود.راهبهء هيكلي + سيه چرده به همان شيوه + </p> + <p> + همانجا ايستاده بود ، تسبيح سياهرنگش را در دست ميفشرد و لبخندي + كمرنگ بر لب داشت. + </p> + <p> + متيو ناگهان به سمت تختخواب چرخيد ، كه ببيند آيا همسر مرده اش او + را مي پاييده است ؟ + </p> + <p> + اين ، حركتي از سرِ وحشت بود. + </p> + <p> + اوفليا زيبا و آسوده ، آرميده بود ، با آن بيني سربالاي باريكش ، و + آن صورتي كه به سيماي + </p> + <p> + كودكي سِرتِق مي مانست و گويي در حال آخرين تُخسي اش بوده و به + همان صورت مانده است. + </p> + <p> + لبخند از لبان متيو رخت بربست ، و بجاي آن ، سايه اي از سيماي + شهیدی شهیر بر صورتش نشست. + </p> + <p> + اشكي نريخت : فقط نگاهِ خالیش بر زنش خیره مانده بود و آن حالت در + چهره اش گویاتر شده بود و + </p> + <p> + عميقتر: ميدانستم كه اين شهادت نصيبم ميشود ! + </p> + <p> + زن ، بينهايت زيبا ، باهوش ، كودكانه ، كله شق و خسته مينمود...و + نيز :انگار هزارسال از مرگش میگذشت ! + </p> + <p> + متيو ، درمورد تمام اين چیزها خالي از حس بود و احساسش کرخت شده + بود. + </p> + <p> + آن دو به مدت ده سال زن و شوهر بودند. متيو خودش هرگز شوهر ايده + آلي نبود ؛ + </p> + <p> + نه ، نبود ؛ از هيچ نظر كامل نبود. اما اوفليا هميشه راه خودش را + ميرفت. زن ، عاشقِ مردش بود ، + </p> + <p> + بعد ، لجباز شده بود ، مرد را ترك كرد ، خيالاتي شده بود ، يا شايد + تحقيرکننده و ملامتی شده بود ، + </p> + <p> + يا خشمگين ، و بارها و بارها ، باز هم ، بازگشته بود به نزد مردش. + </p> + <p> + آن دو اولادي نداشتند. و مرد ، هميشه دلش بچه ميخواست.مرد، عميقا + غمگين بود. + </p> + <p> + زن، دیگر هرگز به نزد مرد بازنمي گشت. اين سيزدهمين باري بود كه + مرد را ترك ميكرد و + </p> + <p> + ديگر بازگشتي در كار نبود ؛ او برای همیشه رفته بود. + </p> + <p> + واقعا بازگشتي نبود ؟ حتا اگر متيو تصورش عكس اين بود؟ متيو احساس + ميكرد كه زن + </p> + <p> + دارد به او سقلمه ميزند تا او را به لبخنده اي وادارد. مرد ، حركتي + به بدنش داد و + </p> + <p> + اخمي از سر خشم دو ابرويش را به هم نزديك كرد. متيو سرِ لبخند زدن + نداشت! + </p> + <p> + دندانهايش را طوري به هم فشرد كه آروارهء چارگوش اش همزمان با + دندانهاي درشتش + </p> + <p> + آشكار شد وقتي كه سر خم كرد و به زنِ مردهء بينهايت آزارگرش نگاه + كرد. + </p> + <p> + خواست مثل آن مردِ داستان ديكنز به او بگويد : بازم؟! + </p> + <p> + خود او هرگز آدم بي عيب و ايرادي نبود و همیشه و درهرحال منتقد نقص + و نقصانهای خویش بود. + </p> + <p> + متيو ناگهان به سمت سه زن سرچرخاند ، كه سايه وار پس پشت شمعها + ايستاده بودند ، + </p> + <p> + و اينك دودِل مانده و در انتظار بودند و با چهرهايي قاب شده در + ميان آن سربندهايِ سفید رنگشان ، + </p> + <p> + مابين متيو و خلأ قرار گرفته بودند. چشمان مرد برقي زد و دندان + نشان داد. + </p> + <p> + متيو غريد كه : تقصیر منه....قصور از من بود. + </p> + <p> + مادر روحاني مرعوب ، نهيب زد كه : آرام باش ! + </p> + <p> + و دو دستانش از هم باز شدند و دوباره در درون آستينهايش همديگر را + در آغوش گرفتند، + </p> + <p> + درست مثل دو پرنده در آشيانه شان. + </p> + <p> + متيو رويش را برگرداند و به اطراف زل زد ، آماده برای فرار از آن + فضا. مادر روحاني ، پس پشت او داشت + </p> + <p> + قطعه اي سرود مذهبي را زمزمه ميكرد درحاليكه تسبيحش از دستش آويزان + بود و آونگان. + </p> + <p> + راهبهء رنگ پريدهء جوان ، عقبتر ايستاده بود. اما چشمان راهبهء + سبزهء قوي هيكل ، + </p> + <p> + همچون ستاره اي ابدي بر بالاي سر مرد چشمك ميزد ، و مرد احساس كرد + كه باز + </p> + <p> + لبخندي دارد به پهلويش سقلمه ميزند. + </p> + <p> + مرد با لحني آگاهي دهنده خانمها را خطاب قرار داد كه : + </p> + <p> + _ نگاهش كنيد ! من بدجوري بهم ريخته ام ، بهتر است بروم. + </p> + <p> + خانمها مات و مبهوت ماندند و مردد. مرد به سمت در سرچرخاند. اما + حتا به گاه رفتنش نيز + </p> + <p> + لبخند بازگشته بود بر لبان و به ميان سيمايش ، كه از چشمان هميشه + چشمك زن زن سبزه رو + </p> + <p> + پنهان نماند. و مرد داشت در نهانخانهء دلش به اين مي انديشيد كه + كاش ميشد دستان سبزهء + </p> + <p> + او را در ميان دستانش بگيرد ، يك جفت دستي كه مانند جفتي پرندهء در + حال عشقبازي + </p> + <p> + به هم پيچيده بودند. + </p> + <p> + اما مرد مصر بود همچنان بر مرور مكرر معايب خودش. + </p> + <p> + مرد به خودش نهيب زد : ‹ پروردگارا ! ›. و به مجرد اين نهيب زدن ، + احساس كرد كه چيزي + </p> + <p> + به پهلويش سقلمه زد و به نجوا ميگويد : لبخند بزن ! + </p> + <p> + سه زن در آن اتاق مجلل تنها مانده و همديگر را نگاه ميكردند ، و + دستهاشان براي لحظه اي، + </p> + <p> + مثل شش پرندهء پران از ميان شاخساران ، در هوا به پرواز درآمد و + دوباره برجايشان نشستند. + </p> + <p> + مادر روحاني با ترحم گفت : طفلك ! + </p> + <p> + راهبهء جوان،مثل كسي كه كوكش كرده باشند ، با صدايي زير درآمد كه : + </p> + <p> + _ آره ! آخي ! طفلي ! + </p> + <p> + راهبهء سبزه رو گفت : + </p> + <p> + مادر روحاني به آرامي كنار تخت رفت و بر روي سيماي زن مرده خم + شد.به نجوا گفت : + </p> + <p> + _ انگاري همه چيو ميفهمه ، دخترك معصوم ! اينطور نيست ؟ + </p> + <p> + سه راهبه با سه سر سربندپوش گردآمدند. و براي نخستين بار ، ديدند + كه لبخند محو + </p> + <p> + طعنه آميزي ، گوشه هاي لب اوفليا را با كمانك كمرنگي كج كرده است. + </p> + <p> + تماشاي اين منظره آنها را به هيجان آورد. + </p> + <p> + راهبهء جوانِ ذوق زده به زمزمه گفت : اون شوهرشو ديده ! + </p> + <p> + مادرروحاني مادرانه پارچهء دستباف را روي صورت سرد اوفليا كشيد.سپس + همگي + </p> + <p> + با چرخاندن تسبيحهايشان ، براي روح مرحومه به نجوا ، طلب آمرزش + كردند. + </p> + <p> + بعد ، مادرروحاني دوتا از شمعها را برداشت و در جاشمعی قرار داد و + شمع قطورتر را با قدرت در جایش + </p> + <p> + محکم کرد. + </p> + <p> + راهبهء سبزه رويِ خوش هیکل ، دوباره انجيل به دست سر جايش نشست.دو + خواهر ديگر + </p> + <p> + خش خش كنان به سمت در خراميدند و خارج شدند و وارد كريدور سفيد + بزرگ شدند. + </p> + <p> + همچون قوهاي روي درياچه ، به نرمي و بيصدا ، در آن جامه هاي پرچين + و شكنشان + </p> + <p> + شناكنان در گذر بودند كه به ناگاه مكث كردند.همگي هيأت مردي + درمانده را ديدند + </p> + <p> + پوشيده در پالتويي تيره رنگ ، كه در گوشه ای سرد در آنسویِ کریدور + پرسه ميزد. + </p> + <p> + مادر روحاني به ناگاه قدم برداشت و بر سرعتش افزود. متيو آنها را + ديد كه دارند به + </p> + <p> + نزد او مي آيند : اين هياكل با دستان ناپيدا و صورتهاي قاب شده در + ميان سربند. + </p> + <p> + راهبهء جوان پاكشان از پشت سر آنان مي آمد. + </p> + <p> + مرد ، گويي در غربت بيرون حرف ميزند ، به فرانسه گفت : + </p> + <p> + _ منو ببخشين مادر...كلاهمو جايي جاگذاشته م... + </p> + <p> + متيو از سر استيصال حركتي به بازويش داد.او هرگز ، تابدين حد ، + دلمرده و لبانش خالي از لبخند نبود.●℠ + </p> + <p></p> + <p></p> + <p> + + </p> + <a name="3"></a> + <h2> + The Christening غسل تعميد + </h2> + <p></p> + <p> + نویسنده : دی.اچ.لارنس + </p> + <p> + مترجم : سیاوش ملکی + </p> + <p></p> + <p> + معلمهء مدرسهء ‹ بريتيش › از دروازهء مدرسه بيرون آمد و بجاي اينكه + مطابق معمول + </p> + <p> + به چپ بپيچد ، به سمت راست پيچيد. دو زني كه داشتند با عجله به + خانه ميرفتند تا + </p> + <p> + شامِ شب شوهرانشان را بپزند- ساعت پنج دقيقه به چهار بود – + ايستادند تا زاغ سياه + </p> + <p> + مديره را چوب بزنند. چند لحظه اي ايستادند و با نگاه بدرقه اش + كردند ؛ بعد رو به + </p> + <p> + همديگر شكلكي به نشانهء تمسخر او درآوردند. + </p> + <p> + بدون شك ، شمايل اين آدمي كه داشت دور ميشد مضحك بود : كوچك و نحيف + ، + </p> + <p> + كلاه حصيري سياهرنگي به سر و پيراهني از پشم كشمير برنگ قهوه اي كه + آنرا روي + </p> + <p> + دامنش انداخته بود.(!) + </p> + <p> + براي چنين موجود كوچك و نازك و نحيفي ، آنگونه آرام خراميدن و + گامهاي سنگين + </p> + <p> + برداشتن ، واقعاً خنده دار هم بود. + </p> + <p> + « هيلدا روباثم » هنوز سي سالش نشده بود ، پس دليل آنطور راه رفتنش + سن و سال + </p> + <p> + نبود : او بيماري قلبي داشت. + </p> + <p> + درحاليكه قيافه اي جدي به خود گرفته بود ( چهره اي كه بيماري مچاله + اش كرده بود اما + </p> + <p> + زشت نبود ) با قدمهايي مصمم پيچيد و به پيش رفت. زن جوان ، كه + همچون قوي سياهِ + </p> + <p> + ماتمزده اي به نظر ميرسيد كه از « مسئله اي » شرمگين است ، با وقار + تمام وارد + </p> + <p> + محوطهء بازار شد. رفت توي مغازهء « بِري من » ؛ شيريني فروشيِ « + بِري من ». + </p> + <p> + مغازه ، انباشته بود از : انواع نان و كيك ، گونيهاي آرد و بلغور ، + بيكن خوك ، + </p> + <p> + ژامبون ، دنبهء خوك و انواع سوسيس. مخلوط اين همه بوي متنوع + نامطبوع نبود. + </p> + <p> + هيلدا روباثم چند لحظه اي ايستاد و با حالتي عصبي به كارد بزرگي كه + روي پيشخوان بود + </p> + <p> + ور رفت و زل زد به ترازوي بزرگ برنجي برّاق. + </p> + <p> + بالأخره مرد بدعنقي با ريش حنايي رنگ از پلّه هاي بالاخانه پائين + آمد. + </p> + <p> + مرد ، بدون آنكه بابت تأخيرش عذرخواهي كند ، پرسيد : + </p> + <p> + ـ چي ميخواي ؟ + </p> + <p> + زن عصبي و عجولانه جواب داد : + </p> + <p> + ـ ممكنه به اندازهء شيش پني از اين چندجور كيك و كلوچه بدين... + ميشه يه چندتام + </p> + <p> + شيرينيِ نارگيلي بذارين روش لطفاَ ؟ + </p> + <p> + لبهايش مثل دو برگ در باد ميلرزيدند و كلماتش طوري از دهانش بيرون + آمد + </p> + <p> + تو گويي گله اي گوسفندند كه تنگ هم و بافشار ميخواهند از دروازه اي + عبور كنند. + </p> + <p> + مرد نه چندان محترمانه گفت : + </p> + <p> + ـ شيريني نارگيلي نداريم. + </p> + <p> + مرد علناً دروغ گفته بود.(؟) به انتظار ايستاده بود. + </p> + <p> + زن لبخند اندك مضطربانه اي زد و درحاليكه به صورتش دست ميكشيد گفت + : + </p> + <p> + ـ پس صاحب نون نارگيلي نميشم آقاي بريمن. جداً كه تو ذوقم خورد. + ميدونيد ، من + </p> + <p> + عاشق اون شيرينيام ، ميدونيد ، و البته خيليم به خودم حال نميدم. + آدم نبايد زيادي + </p> + <p> + خودشو ننر بار بياره ، مگه نه ؟ اين حتا بدتر از ننر كردن يه كس + ديگه ست. + </p> + <p> + مرد ، بي آنكه حتا از سر ِ تصديق لبخندي بزند ، پرسيد : + </p> + <p> + _ خب حالا چي بدم بالاخره ؟ + </p> + <p> + مرد آشكارا بي توجهي ميكرد و بيشتر از هميشه بدعنق به نظر ميرسيد. + </p> + <p> + مديرهء مدرسه درحاليكه اندكي بور شده بود پاسخ داد : + </p> + <p> + ـ آه ، هرچي كه دارين. + </p> + <p> + مرد بي شتاب چرخي زد. از سيني هاي مختلف تكه هاي كيك را يكي يكي + برميداشت و + </p> + <p> + داخل پاكت مي انداخت ؛ بعد ، جوريكه انگار دارد با سرطاسِ آرد حرف + ميزند پرسيد : + </p> + <p> + ـ اون خواهرت چيكارا ميكنه ؟ + </p> + <p> + خانم مدير با تحكم پرسيد : + </p> + <p> + ـ منظورتون كدوم يكي از خواهرامه ؟ + </p> + <p> + مرد ، پريده رنگ و قوزكرده ، با حالتي كه بوي كنايه ميداد ، گفت : + </p> + <p> + ـ كوچيكه. + </p> + <p> + خانم مدير برافروخته بود ؛ اما ، با تسلط ، مقابله به مثل كرد و + تيز و بز ، طعنهء مرد را + </p> + <p> + متلك آميز پاسخ داد : + </p> + <p> + ـ آها ! اِما رو ميفرماييد ! حالش خيلي خوبه ، ممنون از + احوالپرسيتون ! + </p> + <p> + مرد غُرغُري كرد ؛ سپس پاكت زن را به دستش داد و با نگاه بدرقه اش + كرد ، بي آنكه + </p> + <p> + جواب « عصربخير » او را بدهد. + </p> + <p> + زن مي بايست سراسر درازاي خيابان اصلي را مي پيمود ، هشتصد متر + پياده روي ِ + </p> + <p> + پُرعذابِ لنگ لنگان ، درحاليكه از خجالت تا بناگوش قرمز شده بود. + </p> + <p> + اما او ، با آن كيف سفيد دردست ، ظاهر آدمي با بي خيالي دائمي را + به خود گرفته بود. + </p> + <p> + هنگاميكه قدم به درون دشت گذاشت ، اندكي مغموم به نظر ميرسيد. + </p> + <p> + درّهء عريض در برابرش گسترده بود ، و درختستان دوردستش داشت در + تاريكي + </p> + <p> + فرو ميرفت ، و آنسوتر ،از مياندرّه ، به محض نمودار شدن مردمان و + خانه ها ، + </p> + <p> + دودي سفيد رنگ به هوا ميرفت و گاه حلقه حلقه ميشد. + </p> + <p> + ماهي كامل و خونين رنگ ، همچون فلامينگوئي كه در ارتفاعي كم پرواز + در دوردستهاي + </p> + <p> + تيره و تار مشرق پرواز ميكند ، خودش را از زير بخار و مه بيرون + كشيد. + </p> + <p> + منظره اي زيبا بود و اين زيبائي غم و خشم زن را تلطيف ميكرد ، مي + پراكند. + </p> + <p> + زن از ميان دشت گذشت و به خانه رسيد. خانه شان ، كلبهء نوساز و + اسطقس داري + </p> + <p> + بود كه بدست آدمي دلسوز ساخته شده بود ؛ خانهء يك معدنچي پير كه + توانسته بود آنرا + </p> + <p> + از پس انداز خودش بسازد. + </p> + <p> + داخل آشپزخانهء تقريبا نقلي شان ، زن سبزه روي غمگيني ، پوشيده در + پيراهني + </p> + <p> + سفيد و بلند ، با بچه اي در بغل نشسته بود ؛ زن جواني با هيبتي + حاكي از بي حيائي + </p> + <p> + كنار ميز ايستاده بود و داشت كره و نان مي بريد. + </p> + <p> + زن جوان ، رفتاري زار و سيمايي سرشكسته داشت كه اين حالتها براي + آدمي مثل او + </p> + <p> + غيرعادي به نظر ميرسيد و بيننده را به طرز غريبي آزار ميداد ؛ + هنگاميكه خواهر بزرگترش + </p> + <p> + از در وارد شد ، او سر بلند نكرد. + </p> + <p> + هيلدا پاكت كيكها را روي ميز گذاشت و از آنجا خارج شد بدون آنكه با + اِما يا بچه يا با + </p> + <p> + خانم كارلين ، كه آنروز بعدازظهر براي كمك آمده بود ، حرف بزند. + </p> + <p> + تقريبا بلافاصله پدرشان از حياط آمد تو ، با خاك اندازي پر از + زغال. مردي بود + </p> + <p> + بلند بالا ولي داشت شكسته و شكسته تر ميشد ( رو به تلاشي بود ). + </p> + <p> + به مجرد اينكه قدم از قدم برداشت ، با دست آزادش به در چنگ انداخت + كه تعادلش + </p> + <p> + را حفظ كند ؛ با اين وجود ، سكندري رفت و اندكي به اينور و آنور خم + شد. + </p> + <p> + پيرمرد شروع كرد قطعه به قطعه زغالها را در آتش انداختن. كلوخه اي + زغال سنگ + </p> + <p> + از دستش افتاد و بر كف سفيد رنگ اجاق خُرد شد. + </p> + <p> + اِما روباثم سر بلند كرد ، و با صدائي بلند و خشن از شدت خشم ، + اينگونه سخن آغاز كرد: + </p> + <p> + ـ نيگاش كن تو رو خدا ! + </p> + <p> + بعد به خود آمد و صدايش را ملايمتر كرد : + </p> + <p> + ـ خودم يه ديقه اي تميزش ميكنم..شما زحمت نكش چون با سر شيرجه ميري + تو آتيش. + </p> + <p> + با اين حال پدرش خم شد تا گندي را كه زده بود پاك كند ، ودر همان + حال شروع كرد + </p> + <p> + به حرف زدن ؛ خيلي خونسرد ، كلماتش را شمرده ادا ميكرد و حين حرف + زدن + </p> + <p> + آب دهانش جاري بود : + </p> + <p> + ـ اين كثافت مث ماهي از تو دستم سُر خورد. + </p> + <p> + همانطور كه داشت حرف ميزد ، تلوتلو خوران به سمت آتش رفت ؛ زنِ + سبزه رو + </p> + <p> + جيغ كشيد ، مرد براي اينكه توي آتش نيفتد دستش را روي اجاق داغ + گذاشت ، + </p> + <p> + اِما به طرف پدرش چرخيد و او را گرفت و به عقب كشيد. سرش داد زد كه + : + </p> + <p> + ـ مگه بهت نگفتم...خودتو سوزوندي ؟ + </p> + <p> + اِما پدر درشت اندامش را محكم چسبيده بود ؛ بعد او را برد و روي + صندليش نشاند. + </p> + <p> + صداي جيغ مانندي از آن يكي اتاق بلند شد : + </p> + <p> + ـ چي شده ؟ + </p> + <p> + صاحب صدا ظاهر شد : زني خوش هيكل و خوبرو با بيست و هشت سال سن. + </p> + <p> + سپس با صدايي مهربانتر اما همچنان قاطع گفت : + </p> + <p> + ـ اِما اونجوري با بابا حرف نزن...خُب ، بابا ، چه دست گلي به آب + دادي ؟ + </p> + <p> + اِما با اوقات تلخي برگشت سر ِميزش. پيرمرد ، كه بيدليل داشت پرخاش + ميكرد ،گفت: + </p> + <p> + ـ هيچي...اصلا چيزي نشده...برو به كار خودت برس. + </p> + <p> + زن سيه چرده با لحني ترحم آميز ، گوئي كه دربارهء بچهء بدقلقي حرف + ميزند گفت : + </p> + <p> + ـ ميترسم دس و بال خودشو سوزونده باشه.( جخ دس بال خودشو سوزونده ) + </p> + <p> + برتا ، دست پيرمرد را گرفت و به آن نگاهي انداخت و از سرِ شكوه + نُچ-نُچي كرد. + </p> + <p> + قاطعانه صدا بلند كرد كه : + </p> + <p> + ـ اِما...اون پماد زينك رو با چن تا تيكه كهنهء تميز وردار بيار. + </p> + <p> + خواهر كوچكتر قرص نان و چاقوي فرورفته در آن را روي ميز رها كرد و + رفت. + </p> + <p> + براي يك ناظر نازكدل ، اين حرف شنوي از ناسازگاريِ ناپسند غيرقابل + تحملتر بود. + </p> + <p> + زن سبزه رو با حركاتي مادرانه بچه را رام و آرام كرد. طفل ، لبخندي + زد و + </p> + <p> + ورجه وورجه كرد. بعد كش و قوسي رفت و بازي بازي كرد. + </p> + <p> + زن گفت : + </p> + <p> + ـ گمونم اين بچه گشنه س...از كي چيزي نخورده ؟ + </p> + <p> + اِما بي حوصله جواب داد : + </p> + <p> + ـ قبلِ ناهار. + </p> + <p> + برتا تشر زد كه : + </p> + <p> + ـ يا خدا ! حالا كه بچه رو دنيا آوردي لازم نيس بش گشنگي + بدي...همونجوري كه + </p> + <p> + بت گفته بودم هر دو ساعت يه بار بايد بش غذا داد...حالام كه سه + ساعت گذشته + </p> + <p> + بگيرش كوچولوي بيچاره رو...من نون رو مي برّم. + </p> + <p> + برتا روي بچهء بانمك خم شد. نتوانست جلو خودش را بگيرد : لبخندي زد + و با + </p> + <p> + انگشتش گونهء او را فشار داد و درحاليكه زمزمه ميكرد برايش سر تكان + داد. + </p> + <p> + بعد برگشت و گردهء نان را از خواهرش گرفت. زنِ همسايه بلند شد و + بچه را به + </p> + <p> + مادرش داد. اِما كوچولوي مكنده را به سينه گرفت. وقتي به بچه نگاه + كرد ازش بدش + </p> + <p> + آمد و به چشم يك يادگاري نگاهش كرد ؛ ولي وقتي كه لمسش كرد ، آتش + عشقي + </p> + <p> + در درونش زبانه كشيد. + </p> + <p> + پدر درحاليكه به ساعت ديواري نگاه ميكرد گفت : + </p> + <p> + ـ باس فكرشو ميكردم كه ممكنه كه نيادش. + </p> + <p> + ـ نه باباجان... اون ساعت جلوئه پدر من... ساعت تازه چاهار و + نيمه...دلواپس نباش. + </p> + <p> + برتا اين را گفت و به بريدن نان و كره ادامه داد. او به زنِ همسايه + با صدايي + </p> + <p> + بوضوح ملايمتر گفت : + </p> + <p> + ـ يه قوطي گلابي باز كنين. + </p> + <p> + بعد به اتاق بغلي رفت. پيرمرد ، به محض اينكه چشم او را دور ديد + دوباره گفت : + </p> + <p> + ـ باس فكرشو ميكردم...اون اگه اومدني بود تا حالا اومده بود. + </p> + <p> + اِما غرق افكار خودش بود و جوابي نداد. از زماني كه آن خفّت را به + بار آورده بود + </p> + <p> + پدرش ديگر او را به حساب نمي آورد. زنِ همسايه به پيرمرد اطمينان + داد كه : + </p> + <p> + ـ ميادش...ميادش ! + </p> + <p> + چند دقيقهء بعد ، برتا باعجله به مطبخ رفت و مشغول بازكردن پيشبندش + شد. + </p> + <p> + سگشان داشت به شدّت پارس ميكرد. برتا در را باز كرد ، به سگ نهيب + زد كه ساكت + </p> + <p> + شود و گفت : + </p> + <p> + ـ سگه ديگه كاري نداره آقاي كندال. + </p> + <p> + صداي پُرطنيني آمد كه : + </p> + <p> + ـ مُچكرم. + </p> + <p> + و بعد صداي دوچرخه اي آمد كه به ديواري تكيه داده شد. كشيشي وارد + شد : + </p> + <p> + مردي بود لاغر امّا درشت استخوان ، و بخاطر حركات و سكنات عصبيش + </p> + <p> + توي ذوق ميزد. يكراست به سمت پدر خانواده رفت. كشيش در حاليكه به + پيرمرد ِ + </p> + <p> + درشتاندام،كه بيماري(پانويس)مچالهاش كرده بود ، زل زده بود با + لحني آهنگين + </p> + <p> + گفت : + </p> + <p> + ـ ها...حالتون چطوره ؟ + </p> + <p> + صدايي ملايم داشت ، اما به نظر ميرسيد كه اگر به چيزي مستقيما + خيره نشود ، متوجه + </p> + <p> + آن نميشود. در حاليكه به تكه پارچهء سفيدرنگ نگاه ميكرد ، به + حالتي دلداري دهنده + </p> + <p> + پرسيد : + </p> + <p> + ـ دستتون رو زخمي كردين ؟ + </p> + <p> + ـ چيزي نبود ولي يه تيكه ذغال لعنتي از دسّم داش ميافتاد و واسه + اينكه بگيرمش + </p> + <p> + دسّمو گذوشتم رو اجاق. گمون نميكردم اينجوري شه. + </p> + <p> + با غيظ اداكردنِ «گمون نميكردم اينجوري شه» و حالت ملامتگرِ + پيرمرد ، درواقع + </p> + <p> + انتقامِ ناخودآگاه از جانب او بود. كشيش لبخندي زد ، نيمه اندوهگين + و نيمه مهربان ؛ + </p> + <p> + اين مرد سرشار از مهربانيِ نامحسوسي بود. سپس به سمت مادر جوان + برگشت و + </p> + <p> + سيماي زن سراسر سرخ شد چرا كه سينهء بيعصمتش برهنه بود. + </p> + <p> + كشيش به نرمي و بااحترام ، جوري كه انگار زن مريض بوده و مرد + نگران حالش ،پرسيد: + </p> + <p> + ـ حالتون چطوره ؟ + </p> + <p> + ـ خوبم. + </p> + <p> + اين را در حالي گفت كه معذب با كشيش دست ميداد بدون اينكه از جايش + بلند شود، و + </p> + <p> + خشم برخاسته در درونش را داشت فروميخورد. + </p> + <p> + «آره...آره» كشيش اينرا در حالي گفت كه روي بچه خم شده و به او كه + داشت دولپي از + </p> + <p> + سينهء متورم مادرش شير ميخورد نگاه ميكرد : « آره...آره » ؛ به + نظر ميرسيد كه غرقِ + </p> + <p> + انديشهاي نامشخص است. + </p> + <p> + سربرداشت و برگشت و با زني دست داد بدون آنكه بداند با چه كسي دست + ميدهد. + </p> + <p> + فيالحال ، همگي به اتاق بغلي رفتند ؛ كشيش درنگ كرد تا به شماس + پيرِ افليجش + </p> + <p> + كمك كند. پيرمرد با بدخلقي گفت : + </p> + <p> + ـ مچكر... خودم ميتونم بيام. + </p> + <p> + لحظهاي بعد،همه نشسته بودند. هر كس ،غرق عوالم خودش ، در گوشهاي + نشسته بود و + </p> + <p> + دور ميز گرد آمده بودند. چاي عصرانه را صرف كردند. در آن اتاق + پذيراييِ بزرگ و + </p> + <p> + زشت كه مخصوص مناسبتهاي خاص بود. + </p> + <p> + هيلدا ، ديرتر آمد و كشيش خجول لندوك به احترامش تمامقد بلند + شد.كشيش + </p> + <p> + از اين خانواده وحشت داشت ، از پيرمرد معدنچي متمول و بچههاي + خودروي سرخودِ + </p> + <p> + تندخويش.اما بين آنها ، هيلدا يك فرشته بود. او باهوش بود و + دانشگاهديده. از ميان + </p> + <p> + همهشان او تنها كسي بود كه مسؤولانه سعي داشت خانواده را در سطح + بالايي مديريت + </p> + <p> + كند.ميان خانوادهء روباثم و ساير خانوادههاي معدنچيان تفاوتي وجود + داشت: + </p> + <p> + خانهشان، كه اسم «ياسمن زرد» را رويش گذاشته بودند ، براي بسياري + از معدنچيان + </p> + <p> + يك خانهء آرماني بود و مايهء مباهات اينكه توسط پيرمرد ساخته شده + بود. + </p> + <p> + او،هيلدا،يك معلمهء فارغالتحصيل از دانشكده بود ؛ هم و غماش اين + بود كه + </p> + <p> + پرستيژ خانهاش را ـ عليرغم تمام مصائب ـ حفظ كند. + </p> + <p> + او براي اين مراسم ويژه لباسي سبزرنگ از جنس وال به تن كرده + بود.ولي او بسيار + </p> + <p> + لاغر بود ؛ سيب آدمش بطرز رقتآوري بيرون زده بود.بهرحال، كشيش + تقريبا با فروتني + </p> + <p> + با او خوشوبش كرد ،و زن ، با رگههايي از توهم والامنشي ، سرِ + ميز، مقابل سيني + </p> + <p> + نشست. در آن سرِ ميز، پدرِ درشتاندامِ درهمشكستهاش نشسته بود. + كناردستِ پيرمرد + </p> + <p> + كوچكترين دخترش نشسته بود و از بچهء بيقرارش مراقبت ميكرد. كشيش + مابين هيلدا و + </p> + <p> + برتا نشسته بود و جايش تنگ بود و احساس راحتي نميكرد. + </p> + <p> + سفرهء رنگيني روي ميز گسترده بود : انواع كمپوت ميوه،كنسرو ماهي + آزاد،ژامبون خوك + </p> + <p> + و كيك و كلوچه. خانم روباثم، با تيزبيني همه چيز را زير نظر داشت : + او به فراست + </p> + <p> + دريافته بود كه اين مراسم بخصوص چه اهميتي دارد. + </p> + <p> + مادر جوان كه مسبب اين شام تشريفاتي ملالآور پرعذاب بود ، كه + گهگاه به نوزادش + </p> + <p> + لبخندهاي دزدكي ميزد ، وقتي كه احساس كرد كه كودكش سالم و سرحال در + دامانش + </p> + <p> + ورجهوورجه ميكند، دلش غنج زد ونيشش تا بناگوش باز شد. برتا، تيز + و بز ، حواسش + </p> + <p> + بيشتر به بچه بود. او خواهرش را حقير ميشمرد و با او مثل يك هرزه + رفتار ميكرد. + </p> + <p> + اما نوزاد چشم و چراغش بود. خانم روباثم ، گرم رتق و فتق امور بود + و پيگير گفتگوها. + </p> + <p> + دستهايش دائم درگير كار بود و دهانش مثل رگبار كلمات را ،تا حد + زيادي با هيجان ، + </p> + <p> + بيرون ميداد. در خلال صرف غذا وقفهاي ايجاد شد. پيرمرد دهانش را + با دستمال جيبيِ + </p> + <p> + قرمزرنگش پاك كرد، سپس چشمهاي آبياش بر روي نقطهاي خيره ماند، با + حالتي بيقيد + </p> + <p> + و غلوآميز كشيش را مخاطب قرار داد كه : + </p> + <p> + ـ خب حضرت آغا...ما از شوما خواسّيم بياين اينجا تا اين طفلو + تعميدش بدين... + </p> + <p> + و شومام بر ما منت گذوشتين و ترشيف اُوردين...من نميتونم اجازه بدم + اين طفل + </p> + <p> + معصوم غسل داده نشه و اينا با خودشون نبرندش كليسا... + </p> + <p> + به نظر ميرسيد كه پيرمرد چيزي به فكرش رسيده است. مردِ پير ادامه + داد : + </p> + <p> + ــ پس ، ما از شوما خواسّيم بياين كه زحمت اين كار رو + بكشين...نميگم تحمل اين قضيه واسمون سخت نيس...هس...من رابطهام + با مادر اين طفل معصوم داره قطع ميشه...من دوس ندارم دخترمو توي + همچي هچلي بيبينم...ولي هرچي خدا بخواد همون ميشه...اصلا هم مهم + نيس كه مردم زر ميزنن...يه چيزي هس كه باس بخاطرش شاكر بود و ما + بخاطرش شاكريم...اين خونواده هيشوقت مزهء احتياج رو نميچشن. + </p> + <p> + خانم روباثم ، بزرگبانوي خانواده ، در طول اين سخنراني شقورق و + پريشانخاطر نشستهبود. او از هجوم چيزهايي كه مايهء حيرانياش شده + بود ،برآشفته بود : او شرمندگيِ كوچكترين دخترش را حس ميكرد ، نيز + ، نوعي حمايت بيوقفهء از سرِ علاقه نسبت به نوزاد ، حمايتي كه + شامل حال مادرِ بچه هم ميشد چرا كه دخترك دربرابر باورها و + </p> + <p> + گرايشات مذهبي پدرش درمانده بود و آسيبپذير ، و مادر از لكهء ننگي + كه بر دامان خانوادهاش افتاده بود آگاه بود و عميقا آزرده ، و + منزجر از آتويي كه خلقالله ميتوانستند دست بگيرند و طعنه و + تشرهاي بعد از آن. دخترك هنوز از طنين كلام پدر رخ برافروخته و + درخود فرورفته بود : داشت تاوان سخت و سنگيني را پس ميداد. + </p> + <p> + كشيش با آن صداي آهسته و آرامِ روحانياش شروع كرد به حرف زدن : + </p> + <p> + ــ اين برايتان سخت است...امروز اين سختتان است...اما پروردگار + راحتي و رحمتش را با گذشت زمان مرحمت ميفرمايد...آدميزادي به جمع + ما اضافه شده و تازه متولد شده... پس برماست كه شادي كنيم و شادمان + باشيم...اگر گناه خودش را بر ما تحميل كرده...بياييد تا در پيشگاه + پروردگارمان قلبهامان را صفا و جلا بدهيم... + </p> + <p> + مرد روحاني به سخنرانياش ادامه داد. مادر جوان بچهء + جيغجيغويش را بلند كرد و در آغوش گرفت طوريكه صورت نوزاد در ميان + موهاي باز و آزاد مادرش پوشيده شد. زن آزرده بود و اندك بارقهاي + از خشم در چهرهاش ميدرخشيد. ولي بااينحال انگشتانش با ظرافت بدن + بچه را دربرگرفتهبود. او متحير بود از اين نفرتي كه در درون + ديگران نسبت به او موج ميزد. + </p> + <p> + برِتا خانوم برخاست و به مطبخِ كوچكِ خانه رفت و با كاسهاي چيني + كه آنرا پر از آب كرده بود برگشت و كاسه را وسطِ بساط چاي گذاشت. + </p> + <p> + پيرمرد گفت : + </p> + <p> + ــ خُب ديگه...ما همهمون آمادهايم. + </p> + <p> + و كشيش شروع كرد به اجراي مراسم مذهبي. برتا خانوم مادرخوانده بود + ، آن دو مرد ديگر هم پدرخواندههاي بچه بودند. پيرمرد با سري كه + روي سينهاش افتاده بود نشست. مجلس داشت تأثيرگذار ميشد. آخرسر + برتا بچه را گرفت و او را در آغوش كشيش گذاشت. كشيش ، درشت و زشت ، + محبتي زوركي و غيرِواقعي از خود نشان ميداد. او هرگز با زندگي + واقعي نجوشيده و با مردمان بُر نخورده بود ، و برايش زنها نه ذيروح + ، كه بيروح و موجوداتي صرفا انجيلي بودند. وقتي كه اسم بچه را + پرسيد ، پيرمرد بُراق شد ، سرش را بلند كرد و تقريبا با نفسي گرفته + گفت : + </p> + <p> + ــ جوزف ويليام...مثِ خودم... جوزف ويليام جونيور. + </p> + <p> + صداي غريب ، محكم و آهنگين كشيش طنينانداز شد : + </p> + <p> + ــ جوزف ويليام ! من تو را با اين اسم تعميد ميدهم... + </p> + <p> + بچه كاملا ساكت بود. كشيش ادامه داد : + </p> + <p> + ــ بيائيد دعا كنيم. + </p> + <p> + اين حرفِ او موجب شد همه آرامششان را بازيابند. همگي جلوِ + صندليهايشان زانو زدند همه بجز مادرِجوان ، كه روي بچه خم شده و + به نوعي خودش را مخفي كرده بود. + </p> + <p> + كشيش ، با طمأنينه و منومنكنان ، شروع كرد به دعاخواندن. لحظهاي + بعد ، صداي قدمهاي سنگيني شنيده شد كه از باريكهراه ميآمد و پشت + پنجره متوقف شد. + </p> + <p> + مادرِجوان نگاهي انداخت ، برادرش را ديد كه با سروروي سياه و كثيفِ + حاصل از كار در معدنِ ذغالسنگ ، از آنسوي پنجره پوزخندزنان نيشش + تا بناگوش باز است. نيشخندي كه بر دهانش نشسته بود ، لبانش را به + شكلِ نيمدايرهاي قرمزرنگ درآورده بود ؛ بر تارك اين صورت + سياه و ذغالي ، موهاي لَختش خودنمائي ميكرد. + </p> + <p> + پسر ، نگاهش را از خواهرش برگرفت و لبخندي زد ؛ بعد سيماي سياهش + ناپديد شد ، به آشپزخانه رفته بود. + </p> + <p> + دختر همراه طفلش ، ساكت نشسته بود اگرچه بخاطر خشمي كه در دل داشت + در درونش غوغايي برپا بود. در آن لحظه ، به شخصه از كشيشِ دعاخوان + و آن بساطِ غيرِعقلانياش منزجر بود ، از برادرش هم بدش ميآمد. با + انزجار و ازسرِ اجبار ، نشست و گوش داد. ناگهان پدرش شروع كرد به + دعا خواندن. صداي آشناي گوشخراش و حرفهاي پرتوپلايش ، دختر را + وادار كرد كه ساكت بماند و حتا احساس كرختي و بيحسي به او دست + داد. مردم ميگفتند كه عقل پيرمرد رو به زوال است. دختر جوان + اعتقاد داشت كه اين قضيه حقيقت دارد و هميشه تلاش ميكرد تا با + پدرش رودررو نشود. + </p> + <p> + پيرمرد صدايش را توي سرش انداخت كه : + </p> + <p> + ــ خدايا از تو ميخواهم كه خودت مراقب اين طفل معصوم باشي...اين + بچه پدر ندارد...اما تا تو ، اي پدر آسماني ، سايهات بر سرِ اين + بچه هست ، بود يا نبود پدرِ زميني و فاني چه اهميتي دارد ؟ اين بچه + به خودت تعلق دارد...فرزند توست...خدايا ، آدميزاد غير از تو مگر + پدر ديگري هم دارد ؟ خداوندا ، وقتي كه مردي ميگويد پدر شدهاست ، + فكر و حرفش سراسر غلط است...چراكه پدر تويي خدايا...خداوندا ، اين + تكبر و توهم را از ما دور كن كه بچههامان را مال خودمان + بدانيم...پروردگارا ، تويي پدر اين بچهء بيپدري كه اينجا در + پيشگاه توست...آخ اي خداي بزرگ ، خودت بپرورانش...من حائلِ ميان تو + و فرزندانم بودهام...من سرِخود آنها را بارآوردهام...خدايا ، من + مابين تو و بچههام قرار گرفته بودم...من آنها را از ذات اقدست + محروم كرده بودم ، از آنرو كه مالِ من و از من بودند...و بخاطر + وجود من آنها ناخلف بارآمدند...چه كسي پدر آنهاست خدايا غير از + خودت ؟ اما من دخالتِ بيجا كردم... آنها گياهاني نورسته بودند كه + سنگ سنگيني رويشان افتاده بود و آن سنگ من بودم... آنها + ميتوانستند درختاني خوش قدوقامت باشند در پرتوِ خورشيدِ رحمتت اگر + من نبودم...يارب بگذار اعتراف كنم كه من به آنها آسيب رساندهام... + به نفعشان تمام ميشد اگر هرگز پدري بالاسرشان نميبود...هيچ مردي + پدر نيست خداوندا...تنها پدر ، تويي و بس...آنها بي تو هرگز به + جائي نخواهند رسيد...اگرچه من هميشه سدراهشان بودم... بارديگر + برويانشان و آن خسارتهايي را كه من به بچههايم زدهام جبران + كن...و بگذار اين بچهء تازه به دنياآمده درخت بيد بالندهاي باشد + در كنار رودخانهاي...و تنها تو پدرش باشي اي پروردگارم... آري + يارب...و اي كاش فرزندان خودم هم پدري جز خودت نداشتند...هرچند كه + من مثل سنگي بر رويشان افتاده بودم آنها رشد ميكنند و بابت سرنوشت + بدشان مرا نفرين ميكنند... باريتعالي...مرا بميران و آنها را + برويان... + </p> + <p> + كشيش ، كه هيچ دركي از پدربودن وعواطف پدري نداشت ، در حاليكه + زانوزدن دچارِ درد و عذابش كردهبود ، بيآنكه از دعا و دردِدلهايِ + خاصِ يك پدر سردربياورد ، داشت گوش ميداد. تنها خانم روباثم بود + كه اندكي درك و همدلي ميكرد. ضربان قلبش ناگهان شروع كرد به تندتر + شدن ، درد به سراغش آمد. دو دختر جوان ديگر ، زانوزده بودند اما + گوش نميدادند ، نفوذناپذير مينمودند و گوششان هم بدهكار اين + حرفها نبود. بِـرتا به بچه فكر ميكرد و مادرِ جوان به پدرِ بچه ، + كه از اين مرد بدش متنفر بود البته. + </p> + <p> + از آشپزخانه صداي تقوتوقِ ظرف و ظروف بلند شد. در آنجا پسرِجوان + ظاهرا با تمام قوا سروصدا بهپا كردهبود ، براي شستشو و استحمامش + داشت ظرفي را پُر از آب ميكرد ، و با عصبانيت تمام زيرِ لب + غرولُند ميكرد كه : + </p> + <p> + ــ باباپيريِ خرفتِ زرزرويِ تُـفتُـفو ! + </p> + <p> + و در تمام مدتي كه دعاي پدرش ادامه داشت ، دلش از خشم در خروش و + آشوب بود. رويِ ميز يك كيسهء كاغذي قرار داشت. پسر برش داشت و رويش + را خواند : + </p> + <p> + « جان بِــريمن ــ نان ، شيرينيجات و.... » + </p> + <p> + دهانش به نيشخندي باز شد. پدرِ بچه قنادِ اين قنادي بود. دعا + همچنان در اتاق ادامه داشت. پسر ،لوري روباثم ، درِ پاكت را جمع + كرد ، بادش كرد و با ضربهء مشتي تركاندش. صداي مهيبي بلند شد. پسرك + زد زير خنده. ولي همزمان از خجالت و از ترسِ پدرش دچار اضطراب شد. + پدر يكباره دعايش را قطع كرد : مهماني به همهمه و ولوله تبديل شده + و بهم خورده بود. مادرِ نوزاد به آشپزخانه رفت. به برادرش گفت : + </p> + <p> + ــ چيكار ميكني خُـله ؟ + </p> + <p> + معدنچي جوان با نوك انگشت زير چانهء بچه را قلقلك داد و شروع كرد + به خواندن : + </p> + <p> + « آهايآهاي ، آهايآهاي ، قنادِ عزيز + </p> + <p> + تند و تند و تند ، برام درستكن يه كيكِ لذيذ » + </p> + <p> + مادر ، بچهاش را كنار كشيد و با چهرهاي برافروخته گفت : + </p> + <p> + ــ ببند اون دهنتـو. + </p> + <p> + « بذارش تو فِــر واسهء من و اين خوشگلپسر + </p> + <p> + بعدم روش يه برچسب بزن كه : از طرفِ قناد ، كه شده پدر » + </p> + <p> + پسر خنديد ، پوزخندي كه تركيب صورت سياه و كثيف با دندانهاي سفيد و + لب و لوچهء قرمز رنگ ، نامطبوعتر نشانش ميداد. مادرِ بچه با جديت + گفت : + </p> + <p> + ــ مثِ اينكه دلت تودهني ميخواد... + </p> + <p> + پسر دوباره زد زير آواز و دختر جوان با او گلاويز شد. پدر ، در + حاليكه پيليپيلي ميخورد ، داخل آشپزخانه شد و گفت : + </p> + <p> + ــ باز چتون شده ؟ + </p> + <p> + پسر دوباره شروع كرد به خواندن. خواهرش دلخور و خشمگين ايستاده + بود. خانم روباثمِ بزرگ از دخترش پرسيد : + </p> + <p> + ــ چته ؟ اين آواز عصبيات ميكنه ؟ + </p> + <p> + سپس از روي پختگي به اِما گفت : + </p> + <p> + ــ عجب ! اين كوچولويِ ناز هم نتونسته خلقوخويِ تو رو بهتر كنه. + </p> + <p> + برتا خانم آمد تو و بچهء ناز را در آغوش گرفت. پدر بياعتنا روي + مبلش ولو شده بود ، چشمهايش بيحالت بود و جسمش عاجز و عليل. + پيرمرد آنها را به حال خودشان گذاشتهبود ، او رو به تحليل و تلاشي + بود. ولي هنوز نيرويي ، غيرارادي ، همچون نفريني ابدي در او باقي + ماندهبود. حتا نابودياش هم همانند جاذبهاي بود كه اهلِ خانه را + تحتِ كنترل خود گرفته بود. باقيماندهء او هنوز بر خانه حكم ميراند + ، در زوالش حتا خودش را به هستي آنها تحميل ميكرد. آنها هرگز زندگي + نكرده بودند ؛ زندگي و خواست پيرمرد همواره بر حيات و ارادهء آنها + مقدم و محاط بود. آنان درواقع فقط نيمي از وجودشان به + </p> + <p> + خودشان تعلق داشت. + </p> + <p> + روزِ بعد از غسلِتعميد ، پيرمرد تلوتلوخوران خودش را به سرسرا + رساند و با صدايي بلند و شاد و شنگول از آرامش زندگي و زيستن ، گفت + : + </p> + <p> + ــ گلهاي مينا زمين رو غرق در روشنايي كردهن...اونا دستهدسته در + ستايش صبح دست ميزنن و هلهله ميكنن... + </p> + <p> + و دخترهايش با دلخوري ، هريك رفتند پيِ كارهاي خودشان. ●℠ + </p> + <p></p> + <p></p> + <p> + + </p> + <a name="4"></a> + <h2> + The Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ گلِ سرخ + </h2> + <p> + نویسنده : دی.اچ.لارنس + </p> + <p> + مترجم : سیاوش ملکی + </p> + <p></p> + <p></p> + <p> + مرد جوانِ تقریباً ریزنقشی کنار پنجرۀ یک خانۀ ویلاییِ زیبایِ + نزدیک دریا نشسته بود و داشت با خودش کلنجار میرفت بلکه رغبت کند و + روزنامه را + </p> + <p> + دست بگیرد و شروع کند به خواندن. صبح بود و ساعت حدوداً هشت و نیم. + بیرونِ خانه، گلهای رزِ سرخ و زیبا، به سمت نور خورشید صبحگاهی + متمایل شده و همانند کاسه های کوچکِ شعله ور به نظر میرسیدند. مرد + جوان، به میز، به ساعت دیواری و سپس به ساعت جیبی نقره ایِ بزرگ + خودش نگاه کرد. چهره اش حالت جدی کسی را بخود گرفت که دارد در + برابر چیزی ناخوشایند از خود بردباری نشان میدهد. بعد بلند شد و + توجه اش را معطوفِ تابلوهایِ نقاشیِ رنگ و روغنی کرد که به دیوار + اتاق آویخته شده بودند و بویژه به یکی از آنها به نام « شکار گوزن + » دقیق شد و با توجهی عمیق اما نه از روی علاقمندی، محو تماشایش + شد. سپس خواست سرپوشِ پیانو را بازکند که چون قفل بود از خیرش + گذشت. + </p> + <p> + در آینۀ کوچکی به چهرۀ خودش نگاهی انداخت. به سبیل خرمایی رنگش + دستی کشید.چشمهایش برق میزد. او ابداً بدقیافه نبود. نوک سبیلش را + پیچاند. با وجود اینکه تقریباً کوچک اندام بود ولی سالم و سرِحال + بود و تیز و بُز. هنگامی که از آینه روی برگرداند، دو احساسِ + نامتجانسِ « رضایتِ خاطر از ظاهر» و «ترحم نسبت به خود» در درونش + درهم آمیخته بود. + </p> + <p> + در حالیکه داشت حسی آزاردهنده را در درونش سرکوب میکرد، به سمت باغ + رفت. کُتی که به تن داشت، بدونِ عیب و ایراد بود و نشاندهندۀ حُسنِ + سلیقه و اعتماد بنفس صاحبش. لحظاتی به تماشای درختِ «عرعرِ چینی » + که در میانۀ چمنزار روییده بود ایستاد و بعد به آهستگی به طرف + درختِ بعدی قدم برداشت. درخت بعدی، درخت سیب باروری بود که زیر + بارش، سیبهای قرمزرنگ، خم شده بود. او به اطراف نگاه سریعی انداخت + و سپس درحالیکه پشت به خانه ایستاده بود سیبی از درخت کند و گاز + محکمی از آن گرفت. در کمال تعجب و برخلاف انتظارش، سیبِ شیرینی + بود. دوباره سیب را گاز زد. + </p> + <p> + بعد، بازهم برگشت و به دقت به پنجره های اتاق خواب، که رو به باغ + باز میشد، نگاه کرد. مرد جوان با دیدن پرهیبِ زنی در پشت پنجره یکه + خورد؛ اما آن زن کسی نبود جز همسرش، که به دریا خیره شده بود و + </p> + <p> + به نظر میرسید که شوهرش را هم دیده اما به روی خودش نمی آوَرد. + برای لحظه ای یا بیشتر، به زنش خیره ماند. زنش زیبا بود، ولی از + مرد مسن تر به نظر میرسید، گرچه صورتِ رنگ پریده ای داشت اما سالم + بود، در چهره اش غمی نهفته بود. موهای بلوطی رنگ پُرپشتش پیشانی اش + را پوشانده بود. + </p> + <p> + زن چنان غرق تماشای دریا شده بود که انگار از شوهرش و دنیای او + فرسنگها فاصله دارد. چیزی که باعث رنجشِ خاطرِ بیشترِ مرد می شد، + تداوم این وضع توسط زنش بود، یعنی نادیده گرفتن مرد و دور شدنِ زن + از خودِ واقعی و سرد بودن و انزواطلبی اش. + </p> + <p> + مرد جوان چند دانه میوۀ وحشی از بته ای کند و آنها را به سمت پنجره + پرت کرد. زن، به خود آمد، به شوهرش نگاه کرد و نیشش تا بناگوش باز + شد ولی دوباره نگاهش را به دوردستها دوخت. سپس، تقریباً به سرعت از + پشت پنجره دور شد. مرد به داخل خانه برگشت که کنار همسرش باشد. زن، + خوش اندام و خوش رفتار بود و طرز راه رفتنش هم دلنشین، از هیأتش + غرور می بارید؛ او پیراهنی سفیدرنگ از جنسِ ململ به تن داشت. مرد + گفت: + </p> + <p> + ــ زیادی منتظر موندم. + </p> + <p> + زن به آرامی جواب داد: + </p> + <p> + ــ منتظر من یا صبحانه ؟! یادته که قرارمون ساعت نُه بود... پیش + خودم فکرکرده بودم حالا که تازه از راه رسیدیم امروز رو بیشتر می + خوابی. + </p> + <p> + ــ تو که میدونی من همیشه ساعت پنج صبح بیدارم...دیگه نهایتش تا + ساعت شیش تو رختخواب می مونم...تو صبحِ به این قشنگی آدم توی چاه + هم که افتاده باشه بهتر از اینه که تو رختخواب بمونه! + </p> + <p> + ــ چاه ؟! گمون نکنم هرگز همچین اتفاقی واسه تو بیفته...بریم... + </p> + <p> + زن دورتادور اتاق چرخید و آنرا سنجید، به لوازم دکوراسیون خانه که + با طلق پوشیده شده بودند، نگاه میکرد؛ مرد روی تکّه نمدی که جلوی + شومینه پهن شده بود ایستاده بود و بی رغبت اما صبورانه زنش را نگاه + می کرد و منتظرش بود. زن همانطورکه به اطراف آپارتمان سرک می کشید، + ناخودآگاه شانه بالا می انداخت. سرانجام بازوی شوهرش را گرفت و گفت + : + </p> + <p> + ــ بیا... بریم تو باغ تا موقعی که خانم کُوتس سینی صبحانه رو + میاره. + </p> + <p> + مرد در حالیکه به سبیلش دست می کشید، گفت : + </p> + <p> + ــ فقط امیدوارم زیاد لِفتش نده. + </p> + <p> + زن خندید و در همان حالی که قدم میزدند بازوی شوهرش را چسبید. مرد + پیپ اش را روشن کرد. + </p> + <p></p> + <p> + همان موقعی که آن دو داشتند از پله ها پایین می رفتند، خانم کوتس + وارد اتاق شده بود. خانم کوتس مسن اما سرحال بود و از آن دسته + زنهایی بود که حواسشان به همه چیز و همه کَس هست؛ او سریع خودش را + به پشت پنجره رساند تا مهمانهای جدیدش را خوب ببیند و زاغ سیاهشان + را چوب بزند. چشمهای آبی رنگش در حالِ پاییدنِ زوج جوان، که داشتند + از باریکه راهی عبور میکردند، برق میزد. مردجوان، که دست همسرش + دورِ بازویش بود، راحت و با اعتماد بنفس قدم برمیداشت. صاحبخانه، + یعنی خانم کوتس، با آن لهجۀ «یورکشایری»اش ، شروع کرد به آرامی با + خودش حرف زدن: + </p> + <p> + ــ این زن و شووَر لنگۀ هَمَن...زنه از اونا نیس که با یکی که از + خودش پایین تره تن به وصلت بده... گرچه به گمونم بازم زنه از مَرده + سَره... + </p> + <p> + در این لحظه نوۀ صاحبخانه، سینی به دست وارد اتاق شد و سینی را روی + میز گذاشت. دخترک رفت و کنار مادربزرگش ایستاد و گفت: + </p> + <p> + ــ مامان بزرگ...اون آقاهه چندتا سیب چید و خورد. + </p> + <p> + ــ جدی میگی نازنازی من؟ خُب...اگه دوس داره بذا بخوره. + </p> + <p> + بیرون از خانه، مرد جوانِ خوش قیافه، بی صبرانه به صدای جرینگ + جرینگِ برخورد استکان و نعلبکی ها گوش میداد. سرانجام زوج جوان با + سرخوشی، سرِ میز صبحانه رفتند. دقایقی بعد، موقعی که مرد، حسابی به + شکمش رسیده بود، به صندلی لَم داد و گفت : + </p> + <p> + ــ گمون نمیکنی اینجا از « برِدلینگتن » بهتره ؟ + </p> + <p> + زنش جواب داد : + </p> + <p> + ــ چرا... قطعاً همینطوره...تازه...اینجا مث شهر خودم می + مونه...خُب، برام خیلی فرق داره اینجا تا اینکه تویِ یه شهرِ ساحلی + ناآشنا و غریبه باشم. + </p> + <p> + ــ چند وقت اینجا بودی ؟ + </p> + <p> + ــ دوسالِ تموم. + </p> + <p> + مرد در حالی به خوردن ادامه داد که عمیقاً در فکر فرورفته بود. + </p> + <p> + بالأخره به حرف آمد و گفت : + </p> + <p> + ــ باید به این احتمال هم فکر میکردم که شاید تو یه جای جدید رو + ترجیح بدی. + </p> + <p> + زن که ساکت و آرام نشسته بود بعد از لحظاتی به حرف آمد: + </p> + <p> + ــ چطور مگه؟... فکر میکنی اینجا نمی تونم لذت ببرم و خوش باشم؟ + </p> + <p> + مرد که داشت روی نانش حسابی مارمالاد می مالید از تهِ دل خندید و + گفت: + </p> + <p> + ــ خداکنه که خوش بگذره بهت. + </p> + <p> + زن، باز و برای بارِ چندم، طعنۀ شوهرش را نشنیده گرفت. او خطاب به + شوهرش، صاف و ساده گفت: + </p> + <p> + ــ ولی توی دِهکده که حرف میزنی مواظب باش زیاده روی نکنی...چیزی + دربارۀ من یا اینکه یک زمانی اینجا زندگی کرده م نگو...هیچ شخص + خاصی نیست که بخوام به دیدارش برم یا باهاش برخوردی داشته + باشم...بازم مخصوصاً تکرار میکنم که اگه اونا منو بشناسن دیگه + احساس آزادی و راحتی نخواهیم کرد. + </p> + <p> + ــ پس اصلا واسه چی اومدیم اینجا؟ + </p> + <p> + ــ واسه چی؟ یعنی واقعاً نمیدونی واسۀ چی؟ + </p> + <p> + ــ از اینش سردرنمیارم که نمیخوای کسی بشناسدت. + </p> + <p> + ــ من برای دیدن محل اومدم...نه برای دیدار با آدما. + </p> + <p> + مرد دیگر چیزی نگفت. زن جوان گفت: + </p> + <p> + ــ زنها با مردا فرق میکنن...خودمم نمیدونم چرا دوست داشتم + بیام...ولی اومدم بهرحال. + </p> + <p> + زن با مهربانی و به دقت برای شوهرش یک فنجان قهوۀ دیگر ریخت و در + اینحال باز موضوع را پیش کشید: + </p> + <p> + ــ فقط کافیه که توی دِه در مورد من حرفی نزنی... + </p> + <p> + و بعد آنچنان خندید که تمام تنش شروع کرد به لرزیدن. + </p> + <p> + ــ میدونی...چیزی که نمیخوام اینه که گذشته م جلوی تفریحمو بگیره. + </p> + <p> + و با نوک انگشت خرده نانها را از روی دامنش تکاند. + </p> + <p> + مرد همانطور که قهوه اش را میخورد به زنش نگاه میکرد؛ بعد سبیل + آغشته به قهوه اش را مکید و فنجانش را روی میز گذاشت و با خونسردی + گفت: + </p> + <p> + ــ شرط می بندم گذشتۀ جالبی داشتی. + </p> + <p> + اندکی احساس گناه بر سیمایش سایه افکند ، حس گناه بخاطر اینکه می + خواست با کمی چرب زبانی شوهرش را قانع کند که از او در دهکده حرفی + نزند. با محبت به شوهرش گفت: + </p> + <p> + - خُب...تو که منو لو نمیدی...درسته؟ به کسی نمیگی که من کی هستم؟ + </p> + <p> + مرد خنده کنان ، با لحنی که به زنش آرامش بدهد، گفت: + </p> + <p> + - نه...خاطرجمع باش. + </p> + <p> + به مرد احساس آرامش دست داد. + </p> + <p> + زن، پس از چند لحظه سکوت، سرش را بلند کرد و گفت: + </p> + <p> + - من باید با خانم کوتس یه سری چیزا رو هماهنگ کنم... و کارای + جورواجوری هست که باید انجام بشه...پس بهتره که این صبح رو خودت + تنهایی بری بیرون...رأس ساعت یک سر میز ناهار همو می بینیم. + </p> + <p> + مرد گفت: + </p> + <p> + ــ ولی کارات با خانم کوتس که تا ظهر طول نمیکشه که. + </p> + <p> + ــ آره خب...ولی یه چندتا نامه هست که باید بنویسمشون...بعدشم + میخوام اون لکۀ رو دامنم رو پاک کنم...کلی کارای خرده ریزه + دارم...تو هم بهتره که تنهایی بری بیرون. + </p> + <p> + مرد ملتفت شد که زنش می خواهد او را از سر خودش باز کند، بخاطر + همین، به محض اینکه زنش از پله ها بالا رفت، شال و کلاه کرد و در + حالیکه سعی می کرد خشمش را فروبخورد، برای وقت گذرانی عازم صخره + های مشرف به دریا شد. + </p> + <p> + زمان زیادی نگذشته بود که زن هم از خانه خارج شد. پیراهن سفیدی به + تن کرده بود و شالی بلند که روی لباسش افتاده بود و کلاهی هم به سر + داشت که با رز سفید تزیین شده بود. کمی مضطزب بود، چتر آفتابگیرش + را باز کرد و بالای سرش گرفت و سایۀ رنگی چتر که روی نیمی از صورتش + افتاده بود، تقریباً آن نیمه از صورتش را از نظرها پنهان می کرد. + باریکه راهی را در پیش گرفت که با تخته سنگ سنگفرش شده بود و + سنگهایش ساییده و نازک شده بود چونکه محل رفت و آمد ماهیگیرها بود. + واضح بود که از نگاه کردن به اطرافش خودداری می کند و رُخ + میپوشاند، انگار که آن نیمه ـ استتاری که چترش برایش ایجاد کرده + بود، به او احساس امنیت می داد. + </p> + <p> + کلیسا را پشتِ سر گذاشت و از راهی به سمت پایین سرازیر شد تا اینکه + به دیوار مرتفعی رسید که در کنارۀ راه قرار داشت. در امتداد این + دیوار، به آرامی شروع به حرکت کرد تا به دروازه ای باز رسید، که در + میانۀ آن دیوارِ بلند و تیره رنگ، مثل خورشید می درخشید و زن مدتی + مدید در آستانۀ آن به تماشا ایستاد. آنجا، در محوطۀ خیال انگیزِ + پشتِ دروازه، طرحهایی که سایه ها بر روی کفِ آفتابی محوطه، که از + سنگهای گرد و کوچک ساحل که به رنگ آبی و سفید بودند پوشیده شده + بود، ایجاد کرده بودند، و چمنزار سبز و درختِ برگِ بویِ کنارِ آن + زیر نور خورشید می درخشیدند، اینها، همه و همه زن را مسحور کرده + بود. + </p> + <p> + زن، مضطرب و محتاط، در حالیکه روی پنجۀ پاهایش راه می رفت، وارد + محوطه شد؛ خانه ای که در سایه قرارگرفته بود را می پایید، پنجره + هایِ بدون پرده اش، تیره و تار و بی روح به نظر می رسید، درِ + آشپزخانه باز بود. زن، دودل و مردد، قدمی به طرف خانه برداشت، و یک + قدمِ دیگر هم؛ اشتیاقی که در درونش شعله ور بود، او را، درحالیکه + اندکی خم شده بود، به سمتِ قسمتِ پشتیِ باغ کشاند. + </p> + <p> + حدوداً در حال عبور از خانه بود که صدای قدمهایی سنگین از بین + درختها بلند شد. باغبانی در برابرش ظاهر شد. مردباغبان آهسته راه + می رفت و سبدی حصیری در دست داشت که آن را از انگور فرنگی پر کرده + بود، انگورهایی بزرگ وگرد و به رنگ قرمز تیره که زیادی رسیده + بودند. + </p> + <p> + باغبان زن جذاب را ، که داشت با وقار و متانت از آنجا می رفت، به + آرامی مخاطب قرار داد که: + </p> + <p> + ــ امروز باغ تعطیله خانم. + </p> + <p> + برای لحظات کوتاهی، زن ساکت ماند، متعجب از خودش پرسید: مگه اینجا + پارک نیست؟ + </p> + <p> + سؤالی سریعاً به ذهنش خطور کرد، از باغبان پرسید: + </p> + <p> + ــ پس چه موقع بازه؟ + </p> + <p> + ــ کشیش بخش فقط سه شمبه و جمعه ها رو برای ورود مردم آزاد گذاشته. + </p> + <p> + زن همانجا ایستاده و به فکر فرورفته بود: حتا تصور اینکه کشیش بخش، + درِ باغش را به روی مردم باز کند هم عجیب غریب است! + </p> + <p> + زن، طوریکه باغبان را وادار به حرف زدن کند، با مهربانی پرسید: + </p> + <p> + ــ ولی کسی اینجا نمیاد...همه میرن کلیسا...مگه نه؟ + </p> + <p> + باغبان قدری جابجا شد و با این حرکت او، میوه های داخل سبد بر روی + هم غلتیدند. جواب داد: + </p> + <p> + ــ کشیش بخش توی منزل جدیدش زندگی میکنه. + </p> + <p> + هردو همچنان در جایشان ایستاده بودند.باغبان دلش نمی آمد از او + بخواهد که از باغ برود بیرون. سرانجام، زن با لبخندی لطیف به + باغبان رو کرد و عزمش را جزم کرده بود که از او جواب مثبت بگیرد، + پرسید: + </p> + <p> + ــ ممکنه یه نگاه کوچولو به گُلای رز بندازم؟ + </p> + <p> + ــ گمون نکنم مشکلی باشه، فقط زیاد طولش......... + </p> + <p> + زن راه خودش را در پیش گرفت و رفت، آنقدر سریع که حرف باغبان را هم + ناتمام گذاشت، گویی اصلا باغبانی وجود ندارد. صورتش ترسخورده می + نُمود اما حرکاتش لبریزِ اشتیاق بود. دور و برش را نگاه کرد، همۀ + آن پنجره ها که رو به چمنزار باز می شدند را نگاه کرد: همه بدون + پرده و پوشش و تیره و تار. خانه ظاهري بيروح و حزنانگيز داشت، و + چيزِ غريبي هم در ظاهرش بود : انگار كه كساني از آنجا استفاده + ميكنند ولي درعينحال خالي از سكنه است. يك آن حس كرد كه سايهاي + را در حال عبور ديده است. زن از ميان چمنزار يكراست به سمتي رفت كه + بیرون باغ را تماشا کند ، از وسط تاقي قوسي شكل از جنس رزهاي سرخ + عبوركرد : دروازهاي رنگين و رويايي و معطر. بيرونِ باغ ، دريايِ + آبيرنگِ آبِشيرين ، آرام در كنار ساحلِ شني درازكشيده و به + خواب رفته بود و مهِ صبحگاهي، همچون رواندازي ، خودش را روي اين + آبي بيكران گسترانده و رويِ آن را پوشانده بود. و در دوردستها + دماغۀ صخرۀ سیاه ، ساحل را پشتِ سر گذاشته و تا قسمتی از دریا پیش + رفته و از آب بیرون زده و در میانِ مخملِ دریا و ململِ آبی آسمان ، + در فضایی تیره و تار از مه ، جا خوش کرده بود. چهرۀ زن ، روشن و + روشنتر شد ، آمیزه ای از رنج و سرمستی ، به سیمایش حالت خاصی داده + بود. در آستانۀ در به درون که می نگریست، در زیرِ پایش ، باغِ پُر + فراز و نشیب همچون فرشی خوشرنگ زمین را پوشانده بود: مخلوطی + رنگارنگ از گل و گیاه ؛ و آنسوتَرک در زیر سایه گاهی که نوک درختان + بر زمین انداخته بودند نهری جاری بود. + </p> + <p> + زن، باز به درون باغ برگشت، باغی که با گلهایش در زیر نور آفتاب، + در اطراف او جلوه گری میکرد و می درخشید. او کنجِ دنجی را می شناخت + که در آنجا نیمکتی درست در زیر درختِ سُرخداری قرار داشت. در آن + گوشه یک مهتابی زیبا هم بود که انواع گلهای رنگ به رنگ زیور و + زینتش بودند و از آنجا دو باریکهِ راه به سمت پایین سرازیر میشد که + هر کدامشان به یک طرف باغ می رفت. + </p> + <p> + زن چتر آفتابگیرش را بست و به آرامی از میان گلستان گذر کرد. دور و + برش گُله به گُله بته های گل رز بود، ردیف به ردیف ، پشتِ سرِ هم، + بوته های پرپشت گل رز... و علاوه بر اینها، بوته های پراکنده ای هم + در این سو و آن سو قرارداشتند که برایشان تیرک و خرپا نصب شده بود + و گلهایشان از این تیرکها آویزان بودند. در سراسر باغ غیر از گل + رز، تعداد بیشماری از گونه های جورواجورِ گل هم وجود داشت. کافی + بود او سرش را بلند کند و پشتِ سرش را نگاه کند تا هم دریا را + ببیند و هم دماغه را. + </p> + <p> + زن به آرامی یکی از باریکه راهها را در پیش گرفت ، مردد و دودل و + محتاط گام برمی داشت، درست همانند کسی که در زمان به عقب، به گذشته + هایش بازگشته است. + </p> + <p> + ناگهان و ناخواسته، دست زن به گلهای رز سرخی خورد که به لطافت مخمل + بودند؛ ناخودآگاه و از خود بیخود، مثل مادری که هر از گاهی دستهای + کوچک کودکش را نوازش می کند، شروع کرد به نوازش مهربانانه و + دستمالیِ آن گلها. اندکی خم شد تا عطرشان را ببوید. به ناگاه + افکاری امواجی از افکاری مغشوش او را غرقۀ خویش کردند. پیش آمده و + می آمد که گل رزی بی بو و به رنگ نارنجی سیر، توجه او را جلبِ خود + کند. زن آنچنان خیره به این گل چشم دوخته بود که انگار نمی داند + این «چیز» چیست. جلوتر، در برابر بوته ای با گلهای صورتی رنگِ + آویخته ایستاده بود که بازهم همان احساسِ لطیفِ آشنایی سراسر وجودش + را تسخیر کرد. بعد از آن با دیدن یک رزِ سفید که وسطش به سبز میزد، + درست مثل یخ، غرق شگفتی شد. + </p> + <p> + سرانجام، لنگ لنگان، همچون پروانه ای سفید اما ترحم برانگیز و + لرزان و بال بال زنان، از باریکه راه سرازیر شد و به مهتابیِ + سرتاسر پر از گل رز رسید. به نظر می رسید که این اجتماع عظیم از + گلها، برای رنگ آمیزی آنجاست . زن از آنها خجالت می کشید، بس که + پرتعداد بودند و درخشان و انگار که دارند باهم حرف میزنند و خنده + سر میدهند. او احساس می کرد که در میان جماعتی غریبه گیر افتاده + است. با اینحال، این وضعیت او را سرخوش و سرمست کرده بود، روحش را + به پرواز درآورده بود. هوای عطرآگین از بوی گلها، زن را به وجد + آورده بود و این کِیف و کیفوری درونی اش، در چهره اش هم نمودار شده + و گونه هایش گل انداخته بود. شتابان، خودش را به نیمکتی رساند که + رزهای سفیدرنگ احاطه کرده بود و بر رویش نشست. چترش، که به رنگ + قرمزِ روشن بود، سایه ای به رنگ خودش ایجاد کرده بود. + </p> + <p> + زن در حالی آنجا آرام نشسته بود که در درونش احساس میکرد تمامی + وجود و هستی اش پسرفت کرده است. او هم چیزی بیش از یک رز نبود، رزی + که نه تنها شکوفا نشده بلکه نشکفته باقی مانده بود. مگسی از راه + رسید و روی پیراهن سفیدش، بر زانویش نشست. او مگس را نگاه کرد، + جوری که انگار مگسی است که روی گل رزی نشسته؛ زن جوان، خودش نبود. + </p> + <p> + سپس به شدت هراسید وقتی که سایه ای را دید و هیأتِ مردی در حال قدم + زدن، مقابلِ دیدگانش ظاهر شد. او متوجهِ آمدن مرد نشده بود چرا که + مرد دمپاییِ راحتیِ نرمی به پا داشت و در نتیجه آمدنش سر و صدایی + ایجاد نکرده بود. مرد کتی کتانی به تن کرده بود. آن جادوی کنج دنج + و خلوت و آن حال و هوا و سِحرِ صبحدم از میان رفت، صبحگاه هم کم کم + داشت کوله بارش را جمع میکرد که برود و جایش را به ظهر بدهد. تنها + چیزی که زن از آن وحشت داشت این بود که کسی از او در مورد خودش + بپرسد و هویتش آشکار شود. + </p> + <p> + مرد نزدیک شد و زن به عزم رفتن برخاست. و درست در آن لحظه بود که + چشمش به چهرۀ مرد افتاد، حسی غریب اما آنقَدَر قوی قلبش را فشرد که + درجا باز در جایش، روی نیمکت نشست. + </p> + <p> + آن مرد، جوانی بود با ظاهری شبیه به نظامی ها و تقریباً تهمتن و + درشت. موهای مشکی براقِ صافش را شانه کرده و سبیلش را پارافین زده + بود. ولی راه رفتنش قدری عجیب بود، او قدم نمیزد بلکه بی هدف پرسه + میزد، از نقطه ای به نقطۀ دیگر. زن، که رنگ به رخسار نداشت، نگاهی + به او انداخت و چشمهایش را دید. چشمان مرد مشکی بود، و تماشا میکرد + اما نمی دید، فقط تماشای خالی، خالی از حواسِ جمع، آن چشمها بیشتر + به چشمهایی از شیشه شباهت داشت تا چشم طبیعی آدمیزاد. مرد داشت به + سمت او می آمد. + </p> + <p> + مرد مستقیم به زن خیره شد و ناخودآگاه ادای احترامی کرد و کنار زن + روی نیمکت نشست. لحظه ای بعد جایش را عوض کرد و رفت روی صندلی کنار + نیمکت نشست. بعد در حالیکه پاهایش را جابجا می کرد، با صدایی موقر + و نظامی وار پرسید : + </p> + <p> + ــ مزاحم شما که نشدم... شدم ؟ + </p> + <p> + زن، درمانده، سکوت کرده بود. مرد مرتب و بادقت تمام لباسی سر تا پا + سیاه و کت کتانی پوشیده بود. زن یارای حرکت نداشت. تصویر دستان + مرد، و انگشت کوچکش که حلقه ای در آن بود، حلقه ای که زن خوب می + شناختش تمام اینها باعث شده بود که زن حس کند که انگاری منگ و گیج + و گنگ شده است. کُل دنیا درهم و برهم شده بود برایش. آنجا مانند + فردی افلیج افتاده بود، درمانده بود. چرا که دستان مرد، که حالا + آنها را روی رانهایش گذاشته بود، برای او نماد عشقی حقیقی بود، ولی + حالا او را می ترساند. + </p> + <p> + مرد محترمانه پرسید: + </p> + <p> + ــ ایرادی نداره که پیپ بکشم ؟ + </p> + <p> + و با حالتی مرموز دستش را در جیبش فرو کرد. + </p> + <p> + زن توان حرف زدن نداشت، هرچند توفیری هم نمی کرد چرا که مرد در + دنیای دیگری سیر میکرد. زن متحیر بود، خیلی مشتاق بود بفهمد که آیا + مرد او را می شناسد... یا اصلا توان این را دارد که او را به یاد + بیاورد ؟ زن ناتوان آنجا نشسته بود با دنیایی درد در اندرونش. اما + می بایست تحمل میکرد. مرد، فرورفته در افکار خویش، گفت: + </p> + <p> + ــ توتونم تموم شده. + </p> + <p> + زن، اما، هیچ اعتنایی به حرف او نکرد، بلکه تمام توجه و حواسش به + خود مرد بود. آیا مرد می توانست او را به خاطر بیاورد یا اینکه همه + چیز تمام شده و بر باد رفته بود؟ زن آنجا همچنان نشسته بود یا به + عبارت بهتر، به نوعی با تردید و دودلی، خشکش زده بود. مرد باز شروع + کرد به حرف زدن : + </p> + <p> + ـ توتونِ « جان کاتن » میکشم من، که گرونه، بنابراین چاره ای ندارم + جز اینکه کمتر بکشم یا یه جورایی جیره بندیش کنم، آخه می دونین، + الآنه وضع مالیم تعریفی نداره، این جریان دادگاه و این حرفا خیلی + خرج برمیداره. متوجه هستین که ؟ + </p> + <p> + زن گفت : + </p> + <p> + ــ نه. + </p> + <p> + و اینرا در حالی گفت که انگار قلبش یخ زده بود و روحش هم منجمد شده + بود. + </p> + <p> + مرد تکانی به خود داد، تعظیم شل و ولی به زن کرد و سپس بلند شد و + رفت. زن همچنان بی حرکت نشسته بود. می توانست قد و قوارۀ مرد را + ببیند، قامت مردی که زمانی عاشقش بود، با تمام جزئیات آن عشق و آن + معشوق : آن سرِ آرایش شدۀ همانند سربازها، هیکل توپرِ اینک آب رفته + اش؛ و این مرد را که دیگر کمترین شباهتی به آن معشوق نداشت. باور + این قضیه سراپای وجودش را مملو از وحشت می کرد. + </p> + <p> + ناگهان مرد دوباره پیدایش شد. با دستی که در جیب کتش فرو کرده بود، + پرسید: + </p> + <p> + ـ میتونم سیگار بکشم ؟ اینجوری شاید با دید بازتری به مسائل نگاه + کنم. + </p> + <p> + او باز کنار زن نشست. شروع کرد به چاق کردن پیپ اش. زن به دستان + مرد نگاه کرد، دستانی با انگشتان شکیل و قوی. مرد همیشه دستانش را + مشت می کرد، و دلیلش هم لرزش نامحسوسی بود که انگشتهایش داشت. آن + روزها، این قضیه همواره مایۀ تعجب زن بود که چرا مردی که در سلامت + کامل است، دچار چنین لرزشی است. + </p> + <p> + ولی حالا ظاهراً آن قضیه وخیم تر شده بود و انگشتهایش انگار به + اختیار مرد حرکت نمی کرد و حرکاتشان ناهماهنگ بود، گویی مرد دچار + داءالرقص خفیفی در انگشتهایش شده باشد، چراکه توتون درست در پیپ + جاگیر نشده بود: چند رشته توتون از این سوی پیپ بیرون زده و آونگان + بود و در آن سمت دیگر باز رشته هایی به همان صورت، دِلَنگان و از + پیپ آویزان. + </p> + <p> + ـ من یه شغل کاملا قانونی دارم که بایستی بهش برسم و مدام درگیرشم، + اینجور کاسبی ها خیلی مطمئن نیستن، به مشاور حقوقیم دقیقاً گفته م + ، مو به مو براش شرح داده م که چی میخوام، ولی هیچوقتم اوضاع بر + وفق مراد نیستش. + </p> + <p> + زن نشسته بود و به حرافی او گوش می داد. اما این مرد با آنی که می + شناخت زمین تا آسمان فاصله داشت. اگرچه این دستها همانی بودند که + زمانی بر آن بوسه زده بود، و گرچه این چشمهای سیاه براق گیرا + دقیقاً همان دیدگانی بودند که او بی نهایت دوستشان داشت، اما بازهم + این مرد فقط کالبدی برجامانده از آن مرد، از خودش، بود و بس. زن + ساکت و بی حرکت اما سرشار از دهشت در درونش نشسته بود. کیسۀ توتونِ + مرد بر زمین افتاد، خم شد تا پیدایش کند ولی چون زیر نیمکت را نمی + دید، دستش را روی زمین می کشید. زن باید همچنان صبر می کرد تا + سردربیاورد که آیا مرد او را خواهد شناخت؟ دلیل ماندنش همین بود. + ناگهان مرد برخاست. گفت: + </p> + <p> + ـ من باید فوری از اینجا برم، جغده داره میاد... + </p> + <p> + سپس با حالتی که انگار دارد رازی را برملا می کند اضافه کرد: + </p> + <p> + ـ اون اسمش واقعا جغد نیس، من این اسمو روش گذاشتم، حالام باید برم + و ببینم اومده. + </p> + <p> + زن هم از جایش بلند شد. مرد مقابلش ایستاده بود و این پا و آن پا + می کرد. مرد، خوش قیافه بود، سر و وضعش نظامی وار بود و نیز : خُل + وضع. چشمان زن، مرد را می کاوید، او را می پایید، می خواست از این + سردربیاورد که آیا مرد او را شناخته است ؟ + </p> + <p> + سرانجام زن با تمام آن خلأ وحشت زای درونش، به حرف آمد و از او + پرسید: + </p> + <p> + ــ شما منو نمی شناسی ؟ + </p> + <p> + مرد سربرگرداند و با نگاهی هاج و واج به او نگاه کرد. + </p> + <p> + زن مجبور بود این نگاه را، که دیگر کمترین شباهتی به گذشته نداشت، + تاب بیاورد. چشمهای مرد زن را تماشا می کرد اما بدون کوچکترین + نشانی از هوش و شعور. مرد خودش را به زن نزدیک کرد. گفت: + </p> + <p> + ــ چرا... شما رو می شناسم. + </p> + <p> + و کم کم داشت صورتش را به صورت زن نزدیکتر می کرد، خیره نگاهش می + کرد، با حالتی جدی، ولی: دیوانه. سرتاپای زن را وحشتی عظیم فرا + گرفته بود : مرد مجنون تنومند دیگر داشت زیادی به او نزدیک میشد. + </p> + <p> + مردی دوان دوان داشت به سمت آن دو می آمد. به آنها گفت : + </p> + <p> + ــ امروز باغ باز نیست. + </p> + <p> + مرد مجنون بر و بر به آن مرد نگاه می کرد. نگهبان به سمت نیمکت رفت + و کیسۀ توتون را که همانجا رها شده بود برداشت. درحالیکه داشت آنرا + به مردِ کتِ کتان به تن می داد، گفت : + </p> + <p> + ــ توتونتون رو یادتون نره آقا. + </p> + <p> + ــ داشتم خانوم رو به ناهار دعوت می کردم... + </p> + <p> + و بعد مؤدبانه افزود : + </p> + <p> + ــ ایشون از دوستان من هستن. + </p> + <p> + زن راهش را کج کرد و به آرامی، بدون اینکه خوب ببیند، از میان + رزهای درخشان که نور خورشید را پس می دادند به سمت خروجی باغ حرکت + کرد، خانۀ تاریک و ظاهراً متروک را پشتِ سر گذاشت و وارد محوطه ای + شد که با سنگریزه های ساحلی سنگفرش شده بود و سرانجام وارد خیابانِ + بیرون از باغ شد. شتابان می رفت و می رفت، جایی را نمی دید، روان و + دوان راهش را در پیش گرفته بود بی آنکه حتا لحظه ای درنگ کند و + خودش هم نمیدانست که به کجا می رود ؟ + </p> + <p> + سرانجام به خانه رسید و یکراست از پله ها بالا رفت و کلاه از سر + برداشت و خودش را روی تختخواب انداخت. وضعیتش جوری بود که گویی در + اندرونش پوششی یا پرده ای دو پاره شده است. و درست به همین دلیل + بود که او در آن لحظه انسانی نبود که می تواند بیاندیشد یا حس کند. + </p> + <p> + همانطور که نشسته بود از پنجره بیرون را تماشا می کرد، به جایی که + امواج کف کردۀ دریا بر اثر وزش باد مدام بالا و پایین میرفت و ذرات + معلق آب را، باد در هوا میرقصاند. + </p> + <p> + در آن دریایِ رخشان راز و رمزی نهفته بود، اسراری سرشار از زیبایی + که همه جا را در برگرفته بود. + </p> + <p> + زن، فارغ از خود، همانجا، روی تخت، آرام و بی هیچ حرکتی نشسته بود. + تنها حسی که داشت این احساس بود که یحتمل مریض شده است، و این مرض + احتمالا مربوط به خون بود، خونی که در دل و رودۀ ناسالم و مزاج + آبکیش وارد شده بود. زن ساکت و ساکن و عاری از هر حسی در آنجا + همچنان نشسته بود. + </p> + <p> + اندک زمانی بعد، زن صدای قدم های سنگین شوهرش را در طبقۀ پایین + شنید، و او بدون اینکه به خودش تکانی بدهد یا حرکتی بکند، تنها به + رفت و آمد شوهرش گوش می داد. او صدای پای شوهرش را شنید که بی قرار + دوباره از در خارج شد، بعد شنیدکه دارد با کسی حرف میزند، سؤالهایی + می پرسد، و سپس باز صدایش را شنید، این بار تغییرِ لحن داده و شاد، + و بعد آهنگِ گامهای استوار او که داشت به نزد زنش می آمد، به گوشش + خورد. + </p> + <p> + مرد وارد اتاق شد، با صورتی سرخ و سفید و نسبتا سرِحال، و ژستی که + گرفته بود رگه ای از حالتِ شکوِه مندی و حق به جانبی در خود داشت. + زن به سختی اندکی جابجا شد. شوهرش مردد و نامطمئن از کارش، به زنش + نزدیک شد. با صدایی که نشانی از بی تابی در خود داشت، پرسید : + </p> + <p> + ــ جریان چیه؟....ناخوش احوالی ؟ + </p> + <p> + این دیگر برای زن عذابِ الیم بود. پاسخ داد : + </p> + <p> + ــ آره. + </p> + <p> + ابروان قهوه ای فام مرد از تعجبِ توأمِ با عصبانیت درهم فرورفت. + پرسید : + </p> + <p> + ــ قضیه چیه خُب ؟ + </p> + <p> + ــ چیزی نیست. + </p> + <p> + چند قدمی در طول و عرض اتاق برداشت و بعد ایستاد و به منظرۀ بیرون + از پنجره خیره شد، آنهم در حالیکه هنوز مجاب نشده بود، از زنش سؤال + کرد : + </p> + <p> + ــ به کسی برخوردی ؟ + </p> + <p> + زن جواب داد : + </p> + <p> + ــ آره... ولی کسی نبود که منو بشناسه. + </p> + <p> + دستهای مرد شروع کرد به لرزیدن. از اینکه زنش دیگر با او آنقدر + احساس صمیمیت نمی کرد طوری که گویی آنها شریک زندگی هم نیستند و + مرد نامحرم است، کفرش درآمده بود. عاقبت، با توپی پُر رو کرد به + زنش و پرسید : + </p> + <p> + ــ یه چیزی تو رو آزار داده... مگه نه ؟ + </p> + <p> + در آن لحظه شوهرش برای او فقط حکم یک مزاحم و موی دماغ را داشت؛ + بیحال و خنثـا جواب داد : + </p> + <p> + ــ نه... چطور مگه ؟ + </p> + <p> + خشم مرد آنقدر بالا گرفت که رگهای گردنش بیرون زد. او که سعی میکرد + خشمش را فروبخورد چون دلیلی یا توجیهی برای عصبانیت نمی دید، گفت : + </p> + <p> + ــ از ظاهرت اینجوری برمی آد. + </p> + <p> + این را گفت و از پلکان پایین رفت. زن همچنان بیحال و حرکت روی تخت + مانده بود، و پسماندۀ حسی که در او باقی مانده بود، احساس انزجار + از شوهرش بود، چرا که او را فقط اسباب عذاب خودش می دانست. زمان + گذشت. زن بوی غذای در حال سرو شدن را می توانست به وضوح حس کند و + همینطور بوی پیپ شوهرش را که از درون باغ به مشامش می خورد. اما حس + و حال حرکت را نداشت. در این عالم نبود، گویی اصلا وجود خارجی + ندارد. صدای زِر زِر زنگوله مانندی به گوش رسید. و بعد شنید که + شوهرش وارد خانه شد و باز داشت از پله ها بالا بالا می آمد. با + صدای هر قدم شوهرش قلب زن در سینه اش فشرده میشد. شوهرش در اتاق را + باز کرد، گفت: + </p> + <p> + ــ غذا حاضر و آماده روی میزه. + </p> + <p> + برای زن تحمل حضور شوهرش دشوار بود چرا که مخل اش بود و مداخله گر. + روال عادی زندگیشان از دست رفته بود و زن را یارای احیای آن نبود. + برخاست و با بدخلقی به طبقۀ پایین رفت. به هنگام صرف غذا نیـز، نه + به چیزی لب زد و نه لب به سخن باز کرد. او، فارغ از خود، سرِمیز + نشسته بود، با درونی دوپاره و بی هیچ نشانی از خودِ همیشگیش. شوهرش + مشغول خوردن بود و تلاش می کرد وانمود کند که انگار هیچ اتفاق خاصی + نیفتاده است، و علیرغم تمام عصبانیتش، لااقل در سکوت نشسته بود و + هیچ نمی گفت. + </p> + <p> + به محض اینکه امکانش برایش فراهم شد، زن باز به طبقۀ بالا و اتاقِ + خواب رفت و درِ اتاق را هم قفل کرد. او باید با خود خلوت میکرد. + </p> + <p> + مرد، پیپ در دست، به باغ رفت. آن خشمِ خاموشِ فروخوردۀ نسبت به + همسرش که همچنان خیره سری از خود نشان می داد، همه و همه سبب شده + بود که حال و هوای درون و دلش، تیره و تار باشد و مستور از ابرهای + سیاه. + </p> + <p> + با همۀ این تفاصیل، چیزی بود که روحش هم از آن خبر نداشت: مرد هرگز + نتوانسته بود به تمامی، قلب ودلِ زنش را از آنِ خود کند، زنش عاشق + او نبود، هیچگاه این اتفاق نیفتاده بود. زنش، فقط او را تحمل می + کرد. دانستن این قضیه، این راز، برای مرد ساده نبود و میتوانست به + قیمت خیلی چیزها برایش تمام شود. + </p> + <p> + مرد یک برقکارِ سادۀ معدن بود و همسرش بسیار از او سر بود. از + اینروی او بسیار در برابر زنش کوتاه می آمد. اما تمام خفت و خواری + که زن بر شوهرش روا داشته بود و مرد آنرا فروخورده بود، لطمۀ زیادی + به روح و روانش وارد کرده بود و مهمتر اینکه زنش ابداً او را به + حساب نمی آورد و ارزشی برایش قائل نبود. و اینک آن تاولِ کینه و + غضب ترکیده و خشم مرد نسبت به زنش طغیان کرده بود. + </p> + <p> + از باغ بیرون آمد و یکراست وارد خانه شد. برای سومین بار، زن صدای + قدمهای شوهرش را شنید که داشت از پلکان بالا می آمد. قلبش لرزید، + گویی که دیگر نمی تپد. مرد دستگیره را چرخاند و در را فشار + داد...در قفل بود. مرد دوباره تلاش کرد در را باز کند و این بار با + شدت بیشتر. قلب زن، همانطور بی تپش مانده بود. + </p> + <p> + مرد، برای مراعات حال صاحبخانه، آهسته پرسید: + </p> + <p> + ــ در رو قفل کردی؟ + </p> + <p> + ــ آره...یه دیقه وایسا... + </p> + <p> + برخاست و در را باز کرد، می ترسید شوهرش آنرا بشکند! او از مرد + بیزار بود چراکه همیشه آقا بالا سر بود و سرخر و هرگز زن را به حال + خود رها نمی کرد. مرد با پیپش که آنرا میان دندانهایش می فشرد وارد + اتاق شد، زن هم به سرِ جایش روی تخت برگشت. مرد در را پشت سرش بست + و پشت به آن ایستاد. او قاطعانه و جدی پرسید: + </p> + <p> + ــ جریان چیه ؟ + </p> + <p> + زن از شوهرش بیزار بود، آنقَدَر که حتا نمی توانست نگاهش کند. + </p> + <p> + در حالیکه از مرد روی برگردانده بود، در جواب گفت : + </p> + <p> + ــ نمیشه تنهام بذاری ؟ + </p> + <p> + مرد نگاهی سریع اما دقیق به زنش کرد در حالیکه از حرف زنش اخم کرده + بود چرا که آنرا توهین به حساب آورده بود. بعد برای لحظاتی به نظر + می رسید که دارد عمیقاً به چیزی فکر می کند.سپس قاطعانه پرسید: + </p> + <p> + ــ تو یه چیزیت هست... غیرِ اینه؟...امروز یه اتفاقی برات + افتاده...درسته؟ + </p> + <p> + زن پاسخ داد: + </p> + <p> + ــ آره...ولی این دلیل نمیشه که تو منو آزار بدی. + </p> + <p> + ــ من آزارت نمیدم که... فقط بگو موضوع چیه؟ + </p> + <p> + زن از سر استیصال ، خصمانه فریاد زد: + </p> + <p> + ــ اصلا چه لزومی داره که تو بدونی؟ + </p> + <p> + چیزی « تَقّی » صدا داد و شکست. مرد با حرکتی سریع پیپش را که از + دهانش افتاده بود، میان هوا و زمین گرفت. دهنیِ پیپ شکسته بود؛ + باقیماندۀ آنرا که بین دندانهایش مانده بود با فشارِ نُک زبان تا + میان لبانش جلو آورد، در دست گرفت و نگاهش کرد. سپس پیپ را خاموش + کرد و خاکستر روی جلذقه اش را تکاند و بعد که فارغ شد سرش را بلند + کرد. + </p> + <p> + با صورتی بدرنگ که به سیاهی میزد و حالتی زشت به خود گرفته بود، + گفت: + </p> + <p> + ــ میخوام بدونم. + </p> + <p> + هیچکدامشان به آن یکی نگاه نمیکرد. زن می دانست که کوهِ آتشفشانِ + خشمِ شوهرش در شُرُف فوران است. قلبِ مرد هم به شدت می تپید. زن، + از او متنفر بود اما توان ایستادن در برابرش را هم نداشت. + </p> + <p> + در یک آن، زن سرش را بلند کرد و به سمت شوهرش چرخاند و پرسید: + </p> + <p> + ــ کی این حق رو بهت داده...به چه حقی حتما باید بدونی و از همه + چیز سردرآری؟ + </p> + <p> + مرد به زنش نگاه کرد. زن در نگاه غضبناکِ او و آن صورت بی حرکتش، + واکنشی غیرقابل پیش بینی را می دید. قلب زن به تندی می تپید. او + هیچگاه نسبت به شوهرش حس عاشقانه ای نداشته بود و حال هم همینطور: + عاشقِ شوهرش نبود. + </p> + <p> + اما باز این زن بود که با حرکتی ناگهانی، به یکباره سرش را بلند + کرد؛ همچون پرنده ای که می خواهد خودش را از قید و بند چیزی رها + سازد، زن هم همین را میخواست، این قید و بند، همه اش شوهرش نبود، + بلکه چاله ای بود خودساخته که زن خودخواسته درون آن گرفتار شده بود + و به طرز وحشتناکی درون آن اسیر شده بود. و آن تعهد و پیمانی بود + که او را متعهد کرده و خلاصی از آن بسیار دشوار بود. + </p> + <p> + اکنون اما، زن از همه چیز بدش می آمد و هر چیز را نابودگر و علیه + خودش حس می کرد. + </p> + <p> + مرد ساکن و ساکت، پشت به در ایستاده بود؛ تو گویی تا زن را در + تابوت نگذارند، دشمن ابدیش خواهد ماند. زن با چشمانی بی حالت و + غیردوستانه براندازش کرد. مرد، دستانش را، دستهای یک کارگر، روی + پهنۀ درِ پشت سرش گذاشته بود. زن با صدایی خشن شروع کرد به حرف + زدن، انگار که عمدا میخواست مرد را برنجاند: + </p> + <p> + ــ میدونی که یه زمانی اینجا زندگی می کردم؟ + </p> + <p> + مرد به سمت او چرخید و به نشان تایید سرش را تکان داد. + </p> + <p> + ــ خُب... من برای خانم « بیرچ » کار می کردم... که « توریل هال » + مال اونه...اون و کشیش باهم دوست بودن و کشیش پسری داشت به اسم « + آرچی»... + </p> + <p> + زن برای لحظاتی سکوت کرد و شوهرش مات و مبهوت به او خیره شده بود. + زن با آن لباس سفیدش روی تخت چمباتمه زده بود و با دقت لبۀ دامنش + را تا و باز صاف میکرد. صدایش هم خیلی خصمانه بود: + </p> + <p> + ــ اون ( آرچی ) افسر بود...یه افسرِ جزء...بعدش هم با سرهنگی که + رئیسش بود دعواش شد و بهرحال از ارتش اومد بیرون... + </p> + <p> + به لبۀ دامنش ضربه زد؛ مرد ساکت و صامت ایستاده و به حرکات زنش + نگاه میکرد که داشت او را به سرحد جنون می رساند. + </p> + <p> + ــ اون دیوانه وار عاشقم بود....و منم همینطور... + </p> + <p> + شوهرش پرسید: + </p> + <p> + ــ چند سالش بود؟ + </p> + <p> + ــ کِی؟ وقتی باهاش آشنا شدم...یا وقتی که رفت؟ + </p> + <p> + ــ موقعی که باهاش آشنا شدی؟ + </p> + <p> + ــ بیست و شیش سالش بود وقتی برای بار اول دیدمش...حالا باید سی و + یک یا نزدیکای سی و دو سالش باشه چون من بیست و نه سالمه و اون سه + سال و اندی از من بزرگتره. + </p> + <p> + زن سرش را بلند کرد و به دیوار روبرویش نگاه کرد. + </p> + <p> + مرد پرسید: + </p> + <p> + ــ خُب؟ بعدش چی شد؟ + </p> + <p> + زن خودش را جمع و جور کرد و با صدایی عاری از احساس گفت: + </p> + <p> + ــ به مدت یکسال ما عملاً نامزد بودیم...گرچه نامزدیمون رو علنی + نکرده بودیم ولی مردم سربسته درموردش حرف میزدن...تا اینکه اون + گذاشت و رفت..... + </p> + <p> + مرد، که میخواست زنش را در تقابل و جدل با خود قرار دهد و از این + راه آزارش دهد، بی پرده پرسید: + </p> + <p> + ــ خودش رو از شرّت خلاص کرد؟ + </p> + <p> + قلب زن لبالب، لبریزِ از خشم شد و برای اینکه مرد را عصبی کند، + گفت: + </p> + <p> + ــ آره. + </p> + <p> + مرد، این پا و آن پایی کرد و بعد خشم و خروشش را با گفتنِ: « + پوففففف! » نشان داد. مدتی به سکوت گذشت. زن در حالی سکوت را شکست + و شروع به حرف زدن کرد که سینۀ شرحه شرحه از عشق ناکامش، و دلگیریِ + ناشی از یادآوری آن، حالت طعنِ تلخی به تُن صدایش داده بود: + </p> + <p> + ــ بعدش...ناگهانی برای جنگ به آفریقا رفت... حوالی همون روزی که + برای بار اول دیدمت بود...که از خانم بیرچ بهم خبر رسید که اون + شدیداً گرمازده شده...و دو ماه بعدش مُرده. + </p> + <p> + مرد سؤال کرد: + </p> + <p> + ــ این جریان مالِ قبل از شروع رابطۀ خودمونه؟ + </p> + <p> + پرسشش بی پاسخ ماند. هردو مدتی سکوت کردند. مرد هنوز هاج و واج + مانده و کاملا از ماجرا سردرنیاورده بود. چنان ابرو در هم کشیده + بود که چشمهایش شکلِ زشتی به خودشان گرفته بودند. مرد پرسید: + </p> + <p> + ــ پس امروز رفته بودی جاهایی رو که اونموقع نامزدبازی کرده بودی + رو باز ببینی!... واسۀ همین بود که صبح دوست داشتی تنها خودت بری + بیرون. + </p> + <p> + زن بازهم جوابی نداد. + </p> + <p> + مرد از کنارِ در به سمت پنجره رفت و در آنجا، دستهایش را پشتِ کمرش + به هم قفل کرد، درحالیکه پشت به همسرش ایستاده بود.زن براندازش + کرد: دستان او در نظرش نخراشیده نتراشیده و پشتِ سرش به شکلِ زشتی + کوچک آمد. بالأخره، مرد برخلاف میل باطنی اش به سمت همسرش برگشت، + با این پرسش که: + </p> + <p> + ــ چند وقت باهاش رابطه داشتی؟ + </p> + <p> + زن، بی تفاوت گفت: + </p> + <p> + ــ منظورت چیه؟ + </p> + <p> + ــ منظورم اینه که چه مدت نامزدش بودی؟ + </p> + <p> + زن سرش را به سمت دیگری چرخاند و از جواب دادن به سؤال شوهرش طفره + رفت و بجای جواب، گفت: + </p> + <p> + ــ اصلا نمیفهمم مقصودت از « باهاش بودی » چیه... دو ماه بعد از + اینکه رفتم پیش خانم بیرچ...می دیدمش و از همون روزای اول عاشقش + شدم. + </p> + <p> + مرد طعنه زنان پرسید: + </p> + <p> + ــ اونوقت سرکار فکر کردی اونم کشته مردۀ شماست؟ + </p> + <p> + ــ شک ندارم که اونم عاشق من بود. + </p> + <p> + ــ اگه ولت کرده و رفته...از کجا اِنقَدَر مطمئنی؟ + </p> + <p> + زمانی دراز و عذاب آور، با دو دلِ سرشار از تنفر، به سکوت گذشت. + دستِ آخر، این مرد بود که سکوت را برهم زد و با صدایی ترسناک و + خشدار پرسید: + </p> + <p> + ــ و چقدر این رابطه تون برقرار بود؟ + </p> + <p> + زن، بی تفاوت نسبت به اینکه دارد شوهرش را تحریکِ به دعوا و خشونت + میکند، جیغ زنان جواب داد که: + </p> + <p> + ــ دیگه از این سؤالای بی معنی تو ذلّه شدم... ما خاطرِ همو + میخواستیم...عاشق و معشوق بودیم..روشنه؟..بودیم... حتا یه ذره هم + برام مهم نیست تو اون کلّه ات چی میگذره که ازم می پرسی: تا کی و + چقدر پیش رفتین؟...ما عاشق هم بودیم اونم خیلی پیشتر از اینکه حتا + تو رو دیده باشَمِت... + </p> + <p> + مرد پر از خشم و خشونت، گفت: + </p> + <p> + ــ خاطرخواه...عاشق...تو داری میگی یه مدت با یه مردک نظامی کشته + مردۀ هم بودین و بعدش...وقتی اون رفت و تو هم کسی رو نداشتی اومدی + با من آشنا شدی که باهات ازدواج کنم... + </p> + <p> + زن ساکت نشسته بود و سعی میکرد تلخ کامیِ آزارنده اش را فروبخورد. + سکوت طولانیِ چندباره ای بر آنها سایه انداخت. مرد، که هنوز مشکوک + و بدگمان بود، پرسید: + </p> + <p> + ــ یعنی داری میگی که خودت قلباً...دوست داشتی و همه کار کردی + باهاش؟ + </p> + <p> + زن با عصبانیت سرش داد زد که: + </p> + <p> + ــ چطور؟ پس فکر میکنی از اینهمه وراجی چه منظور دیگه ای داشتم؟ + </p> + <p> + مرد که رنگ و رویش مثل گچ سفید شده و حالش دگرگون شده بود، پا پس + کشید. این بار چنان سکوت سنگینی بین آن دو برقرار شد که گویی + هیچکدام توان حرف زدن ندارند. هیأت و شکل و شمایل مرد طوری شده بود + که انگار آب رفته است. آخرِسر، مرد با طعنه لب به سخن باز کرد و + گفت: + </p> + <p> + ــ تو هم که اصلاً یادت نبود که این قضایا رو قبل از ازدواجمون + باید بهم بگی. + </p> + <p> + زن جواب داد: + </p> + <p> + ــ هیچوقت ازم چیزی نپرسیدی. + </p> + <p> + ــ گمون نمیکردم لازم باشه که خودم بپرسم. + </p> + <p> + ــ خب...باید می پرسیدی. + </p> + <p> + مرد با صورتی بی حالت، مثل سیمای یک کودک، ایستاده بود درحالیکه + ذهنش را فکرهایِ جورواجور مشغول کرده بود و قلبش را خشمی شدید می + فشرد. همسرش به یکباره حرف دیگری را پیش کشید: + </p> + <p> + ــ راستی...امروز دیدمش...اون نمرده...خُل شده. + </p> + <p> + شوهرش که جاخورده بود، به زنش خیره شد. بعد، مات و مبهوت، بی + اختیار این کلمه از دهانش خارج شد: + </p> + <p> + ــ خُل ! + </p> + <p> + زن دوباره حرفش را تکرار کرد، اما این بار واضح تر، و این کلمه + روشن میکرد که چرا آن حرف را پیش کشیده: + </p> + <p> + ــ یه دیوونۀ به تمام معنا. + </p> + <p> + چند لحظه به سکوت گذشت. مرد با صدایی ضعیف پرسید: + </p> + <p> + ــ شناختت؟ + </p> + <p> + ــ نه. + </p> + <p> + مرد ایستاده بود و به او نگاه میکرد. عاقبت، زن متوجه شده بود که + چه شکاف عمیقی بین او و شوهرش وجود دارد و دنیایشان تاچه حد از هم + فاصله دارد. او همچنان روی تخت چندک زده بود. مرد یارای آنرا نداشت + که به او نزدیک شود. اگر به هم نزدیک میشدند یا حرفی میزدند، قطعاً + کارشان به مشاجره و خشونت می کشید. این قضیه و مشکلات، فرایندی بود + که باید با گذشت زمان حل و فصل میشد. هردو بُهت زده بودند و از + خودِ واقعیشان دور شده بودند گرچه دیگر نفرتی از هم نداشتند. بعد + از دقایقی، مرد همسرش را تنها گذاشت و از خانه بیرون زد.●℠ + </p> + <p> + ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...ـ..ـ + </p> + <p></p> + <p></p> + <p> + + </p> + <a name="5"></a> + <h2> + Things خرت و پرت + </h2> + <p> + نویسنده: دی.اچ.لارنس + </p> + <p> + مترجم : سیاوش ملکی + </p> + <p></p> + <p></p> + <p></p> + <p></p> + <p> + اصالتاً از منطقة « نیوانگلند » بودند و « ایده آلیست » تمام + عیار.البته این قضیه مال چند سالِ پیش است: سالهایِ قبل از جنگِ + عالمگیرِ اوّل. چندسالی پیش از شعله ور شدنِ آتش کُـشت و کشتار و + جنگ، این دونفر با هم آشنا شدند و ازدواج کردند. مــرد ، جوانی بود + بالابلنــد، با چشمانی نافذ و اهلِ « کِـنِتیکِـت » ؛ دخترک ، + نسبتاً کوچک اندام، اندکی کمرو ، موقر و با ظاهری زاهدمآب، اهل + ایالت « ماساچوسِت » بود. + </p> + <p> + هردویشان، مقدار درآمدی داشتند؛ گرچه چندان دندانگیر نبود و تنها + حکمِ آب باریکه را داشت. تا این حد که حتا اگر درآمدشان را روی هم + میریختند به سالی سه هزار دلار هم نمیرسید. با اینحال، آسایش + داشتند و آزاد بودند...آسوده و آزاد ! + </p> + <p></p> + <p> + پانویس:نیوانگلند منطقه ایست در شمال شرقی آمریکا شامل شش ایالت: + کنتیکت(مرکز:هارتفورد)، + ماساچوست(بوستون)،نیوهمپشایر(کنکورد)،مِین(آگوستا) + رُودآیلند(پروویدنس)،ورمانت(مون پُلیِه).ضمناً:شهرِ«نیوهون»که در + صفحات آتی می آید، یکی از شهرهای ایالت کنتیکت است.- مترجم. + </p> + <p> + های آزادی ! ... آزاد باشی تا عمرت را هر آنگونه که میخواهی به پیش + بری! در آستانة بیست و پنج و بیست و هفت سالگی بودند این زوجِ + حقیقتاً ایده آلیست ، با عشقِ مشترکی به زیبایی و میلِ به معنا و + مقصودِ «عرفانِ سرخپوستی» ... دریغا دریغ! ... که خانمِ « بِسِنت » + بود و درآمدی کمی کمتر از سه هزاردلار در سال ! ولی پول کیلویی چند + است؟! هر آنچه که آدمی میخواهد این است که تا پیش از وداعِ با دار + فانی ،زندگیش را مزین کند به زیورِ زیبایی، و زیستنش سرشار باشد، + لبریز و سرریز از دلخواسته هایش. صدالبته که در اروپا ، این سرچشمة + عرفشان است و سرسلسلة سنت هایشان. در آمریکا هم امکان برقراری این + سنت هست، در همین «نیوانگلند» مثلاً. + </p> + <p> + پانویس یک : اگر از این نقل قول بگذریم که میگوید:«مترجم خائن + است!»، و در نظر بگیریم که در این دیار به یکی از این دو نظریه + چسپیده اند که : مترجم باید کاملاً وفادار به متن باشد؛یا دومی: + وفاداری الزامی نیست و قس علیهذا...بنده در ترجمه گاهی خائنم و گاه + مطیع و منقاد! در اینجا هم الزامی به تبدیل کلــــمة ایده آلیست به + آرمانگرا و... ندیدم: هم بخاطر زیبایی متن و هم به دلیل سبک خود + لارنس.ـــ م. + </p> + <p> + پانویس دو: برای عرفان سرخپوستی،رجوع کنید به + کتابهای«ک.کاستانِدا»؛که اتفاقاً در زمانی نه چندان دور مُد روز + بود در ایران.ــــ م. + </p> + <p> + گرچه به قیمت تباه شدنِ مقدار زیادی از درجة خلوصِ « زیبایی ». + زمان زیادی طول میکشد تادرختِ « زیباییِ ناب » به بار بنشیند. « + باروک » وقت زیادی صرفش نشد،در نتـیـجه میوه اش نیم-رَس بود و + ناتمام ماند. + </p> + <p> + نه...نه ! غنچة سیمین فامِ واقعی و دسته گُلِ زرین و معطر و حقیقیِ + « زیبایی » ، ریشه هایش را در زمین حاصلخیز و پُربرکتِ « رُنـِسانس + » دوانیده است؛ نه در دوره هایِ سطحی و کم بُعدِ بَعد از آن. + ازاینروی، این زوج ایده آلیست ،که در «نیو هِـوِن» ازدواج کرده + بودند، بی درنگ به دریا زده و با کشتی عازم پاریس شدند: پاریسِ + عروسِ روزهای خوشِ قدیم. + </p> + <p> + پانویس یک: دوران و سبکی در خواهرانِ هفتگانة هنر.شرح آن در یک + پانویس نمیگنجد و برای بدست آوردن اطلاعات کافی به کتابهایِ «تاریخ + هنر » رجوع کنید.نکته ای که جالب است بدانید و آوردنش در اینجا هم + بی ضرر است و هم به داستان مربوط میشود، این است که برخلاف نظر + راوی داستان، دورة باروک در موسیقی مثلاً، دوره ای بسیار پُربار + بود؛ چرا که بعنوان نمونه یکی از غولهایِ موسیقی کلاسیک در این + دوره میزیست و آثارِ جاودانه اش را خلق کرد: ی.س.باخ. اتفاقاً سالِ + مرگِ باخ(1750)پایان دوران باروک هم هست.-م. پانویس دو: کلمة + رُنسانس،در زبان فرانسه به معنی «تولد دوباره » است. دوران رنسانس، + آفتابی بود که از پس ظلمتِ چندصدسالة «قرون وسطا» در اروپا دمیدن + گرفت و بر تمامی حوزه هایِ حیاتِ مادی و معنوی و فرهنگی غرب و + غربیان پرتو افکند.توصیه میکنم حتماً به کتابهای مرجع رجوع + کنید.-م. + </p> + <p></p> + <p> + در بولوارِ «مون پارناس» مالکِ یک سوئیت شدند و حالا دیگر یک زوجِ + پاریسیِ واقعی بودند؛البته «پاریسی» در معنایِ قدیمی و دلپذیرش،نه + در مفهومِ مبتذلِ به اصطلاح «مدرنِ» آن. + </p> + <p> + از برکتِ درخشش «اََمپرِسیونیستها»یِ حقیقی، «مونه» و مریدانش، بود + که سرانجام جهانیان، جهان را از منظرِ نور دیدند و متوجه اهمیتش + شدند، نورِمنکسر و نور نامنکسر... چه زیبا و دلپذیر است! چقدر قشنگ + است شبها...رودخانه... نورِ سحرگاهی در خیابانها و کوچه پسکوچه های + کهنسال...و رد شدن از کنار دکهء روزنامه فروشی و بساط کتاب و مغازه + های گُل فروشها. وبعدازظهرها بر فرازِ «مون مارتر»باشی یا در سفال + سازیها...و شباهنگام در بولوارها بچرخی! + </p> + <p> + هردو نقاشی میکردند،البته نه از روی ناچاری. آنها با علاقه نقاشی + میکردند؛ به همین سادگی: نه اسیر و اجیر هنر بودند و نه آنها هنر + را آلتِ دستشان کرده بودند. + </p> + <p> + این زوج، آدمها را خوب میشناختند: سره را از ناسره تشخیص میدادند و + در یافتن آدمِ خوب تبحر داشتند؛ گرچه باید کسی واسطه میشد تا آنها + را با دیگران آشنا کند و کاری کند که با دیگران بجوشند؛ و این باعث + شادیشان میشد. به هر حال، از ظاهر دنیا و مافیها اینگونه برمی آید + که بشر باید پنجه هایش را در «چیزی» فرو کند: برای «آزاد بودن»، + برای «داشتنِ یک زندگی زیبا و سرشار»، دریغا و دردا ، که آدمی باید + دودستی به چیزی بچسپد. یک «زندگی زیبا و سرشار » معادل این است که + سفت و سخت به «چیزی» بچسپی. ایده آلیستها هم از این قاعده مستثـنا + نیستند، و اگر زیرِ بار این قاعده نروند قطعاً چیزی جز ملال و پوچی + در انتظارشان نخواهد بود. + </p> + <p> + در اطرافمان، سرگردانی موج میزند و طبعاً کاوش و کوشش برای رفع آن + هم به چشم می آید: همانند پیچکِ چسپانِ درخت تاکی که درحال پیچ و + تاب خوردن، در پیِ گستراندنِ خود است و در جستجوی چیزی که خودش را + به آن بچسپاند، چیزی قدبرافراشته و قابل اعتماد که با چسپیدن و + پیچیدن به دورش، خود را آنقَدَر بالا بکشد تا به خورشید برسد: به + نور حیاتی آفتابِ عالمتاب، برای ادامة حیاتش. + </p> + <p> + و اگر چیزی نیابد ، تاک تنها چاره اش خزیدن برروی زمین یا معلق + ماندن در + </p> + <p> + هواست ؛ آنهم با نیمه امیدی به برآوردن نیازش...که شاید بتواند + پیچکش را به دیرکی بچسپاند...و آدمیان هم درست همانند درخت + تاکند؛البته بجز ایده آلیستها. یک ایده آلیست درخت تاکی است که + باید خودش را بچسپاند و بالا برود : بالا و بالاتر...او به کسی که + مثل سیب زمینی بی بو و بی خاصیت است به دیدة تحقیر می نگرد ؛ یا + کسی که همچون شلغم بی رگ و ریشه و بی همت است را به سخره می گیرد ؛ + یا آنهایی که مانند تکه چوبی پر گوز و گره در کبر خویش غرقند و بی + مصرف افتاده اند. + </p> + <p> + دو ایده آلیستِ ما ، گرچه به صورت وصف ناپذیری شاد بودند اما تمام + وقت به دنبال چیزی می گشتند تا ته و تویش را دربیاورند.اولِ کار ، + خود شهر پاریس کفایت می کرد برایشان ، آنها قلباً و عمیقاً ، روح + پاریس را کشف کردند.به زبان فرانسوی هم آن قدر مسلط شدند که تقریبا + قادر بودند همانند یک فرانسویِ اصیل احساس و اندیشه کنند؛ زبان + فرانسه شان سلیس و فصیح بود.با اینحال همه کس میداند که آدمیزاد ، + با زبانِ سرخِ سرش فرانسه صحبت میکند ، نه به زبان روح و روانش ! + این کار غیرعملی است و جزو محالات. + </p> + <p> + باوجود اینکه اوایل ، با فرانسویهای باهوش و فهیم ، به فرانسه حرف + زدن ، جذاب و مهیج است ، و ممکن است آدم را نزد آنها باذکاوتتر + بنمایاند ، اما در درازمدت و به مرورِ زمان ، این هیجان خنثا میشود + و آن جاذبه از میان میرود. آخرِ کار، ماتریالیسم مداوم و پویای + فرانسوی، آدم را دلزده میکند و ذوق و شوق را به احساس سترونی و + بیحاصلی تبدیل میکند. + </p> + <p> + حسی که با احساسات خالص نیوانگلندی اصیل ، عمیقاً سرِ ناسازگاری + دارد. و بدینسان زوج ایده آلیست داستان ما هم، سرانجام با این حس و + حال مواجه شدند. آنها نرم نرمک از فرانسه دلزده شدند. فرانسه، آن + کشور آرمانی که در ذهن داشتند، نبود. + </p> + <p> + ــ ما شیفتهء این کشور بودیم و زیادی براش مایه گذاشتیم و روش حساب + کردیم.ولی بعدِ یه مدت ، که زمانِ کمی هم نبود ، یا دقیق بگم : + بعدِ چندسال، پاریس چیزی بجز سرخوردگی واسمون نداشت و نذاشت...این + شهر ، همة اون چیزایی که آدم میخواد رو نداره. + </p> + <p> + ــ ولی فرانسه فقط تو پاریس خلاصه نمیشه. + </p> + <p> + ــ گمونم همینطوره که میگی ، باقی جاهای فرانسه، زمین تا آسمون با + پاریس فرق داره.فرانسه جای جذابیه ، یه کشور دلنشین و دوست داشتنی؛ + فقط برای ما، اگرچه دوسش داریم ، اونی نبود که انتظارشو داشتیم. + </p> + <p> + این شد که با شعله ور شدن آتش جنگ، زوج ایده آلیست به ایتالیا نقل + مکان کردند. و ایتالیا ، آنها را دلباختة خود کرد. این کشور گرچه + به چشمشان محزونتر از فرانسه می آمد، اما زیباتر بود.ایتالیا،به + برداشت نیوانگلندی از مفهوم «زیبایی» بسیار نزدیکتر بود : خلوصی + خاص در آنجا بود و سرشار از همدلی و یکرنگی؛و به دور از آن + ماتریالیسم و بدبینی فرانسوی. ظاهراً زوج ایده آلیست ، بهشتِ زمینی + شان را در ایتالیا یافته بودند. + </p> + <p> + آن دو حس میکردند که در آنجا، بسی بیشتر از پاریس میتوانند از + رایحة آموزه هایِ « بودا » سرمست شوند.آنها داخل خیل خروشان + آدمهایی شدند که در دریاچة احساساتِ انسانی « بودیسمِ نوین » آبتنی + میکردند، هردو بسیار کتاب میخواندند ، تمرین «مدیتیشن» میکردند، و + با وسواس و به دقت، سرگرم زدودنِ روح و روانشان از آز و درد و + اندوه شدند. + </p> + <p> + این دو هنوز متوجه این نکته نشده بودند که اشتیاق «بودا» برای + رهایی ازدرد و ملال، خود، نوعی از انواع طمع به حساب می آمد. + </p> + <p> + نه ، متوجه نبودند و در عوض، رؤیای جهانی آرمانی را در سر می + پروراندند ؛ دنیایی تهی از طمعکاری ، تقریباً بدون درد و فارغ از + غم و غصة غیرقابلِ تحمل. + </p> + <p> + اما آمریکا هم درگیر درگیری و جنگ شده بود و بنابراین این زوجِ + ایده آلیست هم گزیری نداشتند جز آنکه به یاری بشتابند.زوج جوان به + تیمار مجروحان پرداختند. گرچه تجاربشان باعث تقویت این عقیده در + آنها شده بود که باید جهان را از آز و نیاز و درد و رنج رهانید اما + آیین بودا یا عرفان، در این بحران و بلای دامنگیر، کار چندانی از + پیش نبرده بود.زوج جوان، یکجورهایی، در گوشه ای از وجودشان، شاید + در باطن یا شاید در خاطرشان، به این نتیجه رسیده بودند که طمع و + درد و رنج، هرگز ریشه کن نخواهد شد: چرا که اکثریت آدمها وقعی به + این قضیه نمیگذاشتند و این ریشه کنی برایشان اهمیتی ندارد و نخواهد + داشت. زوج ایده آلیست، غربی تر از آن بودند که دنیا و مافیها را با + لعن و طعنی رها کنند و تارک دنیا شوند، آنهم درحالیکه هنوز دلبستهء + مالِ دنیا بودند. آنها هنوز آنقدر آلودة خودخواهی بودند که برایشان + عملی نبود اینکه زیر یک درخت بامبو، کنار هم بنشینند و دوتایی به « + نیروانا » برسند. تازه : این، تمام ماجرا نبود : زوج جوان حتا + آنقدر جا و مکان نداشتند که زیر یک درختِ بامبو چارزانو بنشینند و + برای رسیدنِ به نیروانا، که مقدمه اش خیره شدن به یک نقطه و تمرکز + فکر و حواس بود، اقلاً به ناف همدیگر خیره شوند! اگرکه جهان و + جهانیان به تمامی تمایلی به رفتن به سمت پاکی نداشتند، آن دو هم، + شخصاً، چندان تشنه و مشتاق شستن روح و فکرشان از آلودگیهای دنیوی + نبودند. نه...این بی یار و یاوری بار گرانی بود. زوج جوان، + نیوانگلندی بودند و « همه یا هیچ » خواسته ای بود برخاسته از خصلتِ + جمعی زادگاهشان. سراسر ربعِ مسکون می بایست از آز و نیاز و درد و + رنج پاک میشد، وگرنه، رفع و دفع این آلودگیها، تنها از این دونفر + ارزشی داشت آیا؟ نع! به لعنت ابلیس هم نمی ارزید! آدمی دست تنها، + که فقط خودش وارد گود میشود، گور خودش را با دست خویش کنده است؛ + همین و بس. + </p> + <p> + بااینحال، اگرچه هنوز شیدای « اندیشه های هندی » بودند و از تهِ دل + شیفتهء آن بودند، ولی...بگذارید برگردیم به همان استعارة «درخت مو» + : + </p> + <p> + آن تیرکی که تاک سبز و زنده، آنرا تکیه گاه خود میدانسته و تا به + اینجا با جان کندن و به هزار سختی و بدبختی خود را با تکیه بر آن + بالا کشیده، ناگهان توزرد از آب درآمده: تیرک پوسیده است... تیرک + ترک برداشت و درهم شکست...و تاکِ بی تکیه گاه دوباره دست به دامانِ + خاک شد... آرام و رام و بی هیچ قیل و قالی...تاک، اندک مدتی، تنها + با تکیه بر شاخ و برگ خویش، خود را سرپا نگه داشت.اما سرانجام + تسلیمِ سرنوشت خودش شد : بر خاک نشستن... «لوبیای سحرآمیزِ» + اندیشهء هندو، پیشِ پای «جک» راهی گشوده بود که او با رسیدن به + نوکِ آن، به منظری وسیعتر و دیدی عمیقتر نسبت به دنیا و مافیها دست + یافته بود. + </p> + <p> + آنها باز بی صدا بر خاک و دنیای خاکی فرونشسته بودند؛ بی هیچ فریاد + و فغانی. آنها باز «سرخورده» شده بودند؛ گرچه بر زبان نمی آوردند. + «اندیشه های هندی» سرخورده و مأیوسشان کرده بود؛ گرچه هرگز شکوه ای + بر لب نمی آوردند، حتا با همدیگر هم در این باره چیزی نمی + گفتند.ولی بهرحال این زوج سرخورده شده بودند و گرچه یأسشان آنقدر + سنگین و گران نبود اما از خواب و خیالِ گرانِ غفلت به خود آورده + بودشان؛ چیزی که هر دو خوب از آن خبر داشتند. گرچه گویی این آگاهی + سِرِ مگو بود. + </p> + <p> + اما زوج جوان هنوز زندگیشان لبریز از چیزهای زیبا بود و سرشار از + امید برای به پیش رفتن.ایتالیا...ایتالیای زیبا و عزیز! آنها هنوز + به ایتالیا نرفته بودند. و مهمترین چیز...آنها هنوز آن گنج + پرگوهر...آن والاکلام کمیاب و کیمیای سعادت را در کف داشتند: + آزادی... + </p> + <p> + و چیزهای دیگر...زیبایی و زیبایی ها و زیباهای دیگر... + </p> + <p> + البته زوج جوان از بابت سرشاری و غنای زندگیشان آنقدرها هم خاطرجمع + نبودند: آنها صاحب فرزندی بودند، یک پسربچه ، پسرکی که بسیار دوستش + داشتند، همانند هر پدرومادر دیگری که عشقِ به فرزند را بایسته و + شایسته است؛ پسرکی که والدینش با درایت تمام از سخت گرفتن بر او و + وابسته باآوردنش خودداری کرده بودند و او را کانون زندگی خودشان + قرار نداده بودند. نه...نع! زوج جوان باید زندگی خاص خودشان را می + داشتند! و هنوز آنقدر سلامت عقل و قوهء تشخیص داشتند که این را + دریابند. + </p> + <p> + دیگر اما آنها آنقدر جوان نبودند، به جوانیِ روز فرخندهء + ازدواجشان، که داماد بیست و هفت سال داشت و عروس بیست و پنج بهار + از عمرش میگذشت، از آن روز یک دهه گذشته بود... و اگرچه ایام خوشی + را در اروپا سپری کرده بودند...اگرچه هنوز و همچنان عشق ایتالیا را + ــ ایتالیای زیبا و عزیز! ــ در دل داشتند، ولی: سرخورده شده + بودند. + </p> + <p> + آن دو راه گریز و راههای نرفتهء بسیاری داشتند ــ اووه... تا + بگی...هرچی دلت بخواد... ندیده ها و نشنیده ها و غیره...چه چیزای + معرکه ای هست هنوز... قطعاً هست...بعله! ــ اما : این خواسته های + آنها را برآورده نمیکرد...نه...نه چندان. اروپا زیبا بود، ولی + زیبای مرده. زندگی کردن در آنجا مساوی بود با خاطره بازی و دل + سپردن به ایام خوش گذشته. و اروپاییها، در ظاهر جذاب بودند، ولی + واقعاً جاذبه ای نداشتند؛ مُشتی طبل توخالی بودند. اروپاییان + ماتریالیست بودند و دُمبالِ مادیات؛ هیچ معنویتی در درونشان + نبود.این مردمانِ مرده دل، تشنگی و تمنای روح برای تعالی و رسیدن + به حقیقت را حقیقتاً درنمی یافتند چراکه روحشان مرده و درونشان + ویران بود...آنها زندگانِ بی روح بودند...فقط زنده بودند...این + حقیقتِ وجودی اروپاییها بود : زندگانِ بی روح...روحهای رو به موت. + </p> + <p> + این یک «لوبیای سحرآمیز» دیگر، یک تیرکِ تکیه گاه دیگر بود که در + زیر تاک، متلاشی و خُرد میشد. و اینبار ، این تلاشی، بسیار + ناخوشایند بود و تلختر... از آنرو که تاک سبز زنده، ده سال + تمام،یعنی یک دههء حقیقتاً حیاتی را صرف این کرده بود که بر روی + تنهء قطورِ قارهء اروپا، در خموشی و به آرامی، با تمام سختی و + بدبختی هایش، خودش را بگستراند...زندگیش را که بنا نهاده بود، + گسترش و رشد دهد.زوج ایده آلیست نه تنها در اروپا زندگی کرده بودند + بلکه، حیاتشان را به اروپا و اروپاییها گره زده و به آنها وابسته + کرده بودند: درست مثل تاکی در یک تاکستان همیشه سبز و زنده و آباد. + </p> + <p> + آنها خانه شان را در این گوشه از جهان بنا کرده بودند : خانه ای + آنچنان، که نظیرش را در آمریکا نمیشد بر پا کرد.«زیبایی» کلمهء + مقدسی بود که آنرا سرلوحهء زندگی خویش قرار داده بودند. چهارسال + گذشته، در « آرنو » ، طبقهء دوم یک تالارِ قدیمی را اجاره کرده + بودند و این خانه بود که همهء «خرت و پرتهایشان» را در خود جای + داده بود. + </p> + <p> + این آپارتمان حس آرامش عجیب و عمیقی بهشان می داد؛ چراکه مسقف بود + به سقفی بلند، ساکت بود، اتاقهایی قدیمی داشت با پنجره هایی که رو + به رودخانه باز میشد، کفش به رنگ قرمز تیره بود و برق میزد و دستِ + آخر مبلمانی زیبا داشت که البته زوج ایده آلیست خودشان خریده + بودند. + </p> + <p> + نکته در اینجاست که زندگی زوج ایده آلیست، بی آنکه خود خبر داشته + باشند، با شدّت و حدّت هرچه تمامتر به سمت سطحی شدن پیش میرفت، + یعنی ظواهر و زرق و برق جای همه چیز را برایشان پر کرده بود.آنها + به صیادان سیری ناپذیر و حریصِ «خرت و پرت» و زلم زیمبو برای خانه + شان تبدیل شده بودند.آنهم در هنگامی که روحهایشان شوق پرواز + داشت...شوق پر باز کردن و پرواز کردن به سویِ آفتاب تابان فرهنگِ + غنیّ اروپا و تفکر هندو و بودیسم، ذوقِ ظاهرپسند و زرق و برق پرست + آن دو تن ، تنها به سمت جمع کردن مشتی « خرت و پرت » و اشیاء زیبا + اما بیفایده می کشاندشان و نتیجتاً زندگیشان فقط در سطح جریان + داشت. نگفته پیداست که آنها این « خرت و پرتها » را تنها بخاطر + خودشان یا برای اینکه چیزی خریده باشند نمی خریدند، بلکه دلیل و + هدفشان از این گردآوری چیزی نبود جز : « زیبایی ».از دید آنها خانه + شان بصورت تام و تمام مزیّن به جذابیت و قشنگی بود و با اشیاء + دلربا و دلپسند دکور شده بود، نه مشتی « خرت و پرت » خالی و عاری + از زیبایی.«والری» برای پنجره های سالن بزرگ، که رو به رود گشوده + میشد، پرده هایی واقعاً قشنگ تهیه کرده بود که از الیافی قدیمی و + عجیب درست شده بود و مشخص بود دستانی ماهر به دقت ابریشمش را بافته + است و آنچه که بر زیباییش می افزود، ترکیبِ رنگهای سرخ و سیاه با + طلایی و نارنجی بود که از بالا به پایین کمرنگ و کمرنگتر میشد و + البته جنس نرم و نازک پرده هم دلپذیر بود.به ندرت پیش می آمد که + والری وارد سالن شود اما مسحور پرده ها نشود و زبان به تحسین + زیباییشان نگشاید، تحسینی در حد تعظیم، تعظیم بر آستان زیبایی. + </p> + <p> + ــ شارتر ! + </p> + <p> + این گفتهء والری بود که : + </p> + <p> + ــ این پرده ها برای من حکم «شارتر» را دارند ! + </p> + <p> + برای «ملویل» هم مطلقا پیش نمی آمد که به کتابخانه اش، که ساخت + ونیز بود و قدمتش به قرن شانزدهم میلادی برمی گشت و در آن دو یا سه + دوجین کتابِ دستچین شده چیده بودند، نگاه کند ولی رعشه ای چارستون + بدنش را نلرزاند: این هم برای او قبله گاه مقدسش بود! + </p> + <p> + پسرکشان خوف داشت از اینکه به اشیاء این مقبرهء مقدس عتیقه جات دست + بزند، انگار که این اشیاء آشیان مارهای کبرای خفتهء خطرناکند، یا + اینکه لمس این «خرت و پرتها» مخاطره آمیز و دردسرساز است : صندوقِ + کتاب مقدس. هراس کودکانهء پسرک آزاردهنده بود و ناگفته در دلش + مانده اما آخرینش نبود. بااینحال یک زوج نیوانگلندی ایده آلیست نمی + توانستند تنها محض خاطرِ یک مشت عتیقه جاتِ هرچند قیمتی و مایهء + مباهات، ولی مرده و بیروح زندگی کنند + </p> + <p> + و در کنارشان وقت بگذرانند. لااقل این دو نفر نمی توانستند. آنها + به گنجهء درجه یکِ ساخت بولونیایشان عادت کرده بودند...به + کتابخانهء کم نظیر ونیزیشان خو گرفته بودند...حتا به خود + کتابها...و پردهء دست ساز ساخت «سیِنا»...همینطور به اشیاء + برنزی...و به کاناپه های لطیف و میز دیواری و صندلیهایی که خودشان + در پاریس «شکار» کرده بودند... حیف ! شکار این اشیاء را از همان + روز اول اقامتشان در اروپا شروع کرده بودند. و هنوز هم همانجا + بودند و همان کار را میکردند.این آخرین چیز جالبی است که در اروپا + برای یک خارجی باقی مانده، یا حتا برای یک بومی هم شاید. + </p> + <p> + هنگامی که مهمانی به خانهء ملویل می آمد و تحت تأثیر محیط قرار + میگرفت، آنوقت بود که والری و «اِراسموس» احساس می کردند که + زندگیشان تهی و بیهوده نیست: حس زنده بودن و زیستن در حال بهشان + دست میداد. + </p> + <p> + اما در آن صبحهای کشدار، هنگامیکه اراسموس، بدون رغبت، سرگرم + مطالعهء ادبیات دورهء رنسانسِ «فلورانس» بود؛ و والری مشغول رتق و + فتق امور مربوط به آپارتمان و رسیدن به آن بود؛ و در ساعاتِ دیرگذر + بعد از نهار، و در ساعات طولانی سرِشبِ آپارتمان قدیمی که غالبا + سرد و نمناک بود: به ناگاه آن هالهء تقدسی که گرداگرد اثاثیه را + دربر گرفته بود از بین میرفت و اشیاء خودشان میشدند...همانگونه که + بودند: شیء، تکه هایی از یک چیز جامد که یا در گوشه ای قرار گرفته + بودند و یا از کنجی آویزان بودند و تا قیام قیامت هم به همین شکل + باقی می ماندند، نه به حرف می آمدند و نه به حرکت، و راستش والری و + اراسموس تا حدی ازشان متنفر میشدند.درخشش و جلوه گریِ زیبایی، + همانند هر درخشندگی دیگری، فرو می میرد و شعله اش خاموش میشود، مگر + آنکه به این درخشش و جلوه نمایی توجه شود، چشمی را خیرهء خود کند + یا زبانی را به تحسین خویش باز کند. + </p> + <p> + ایده آلیست ها هنوز عتیقه جاتشان را بسیار دوست داشتند اما مسأله + این بود که دیگر آنها را تصاحب کرده بودند و واقعیت تلخ این است که + اینجور چیزها، در آن زمانی که درحال بدست آوردنشان هستی، جلوهء + درخشان خاصی دارند ولی وقتی صاحبشان شدی، بعد از یکی دو + سال،تقریباً آن شعلة درخشش شان رو به خاموشی میرود. مگر اینکه + دیگران به شما از بابت داشتن آنها حسادت کنند و یا آنکه چشم موزه + دارها دُمبالشان باشد.اگرچه خرت و پرتهای ملویل عالی بودند و از + جنس اعلا اما نه تا آن حد که حسادت روی سرش سایه بیاندازد یا اینکه + موزه ای قصد خریدش را بکند. + </p> + <p> + بهرحال، درخشش و جذابیتِ هر چیز، به مرور و آرام آرام، با آن چیز + وداع میکند و ترکش میکند؛مثل اروپا، ایتالیا ـ « مردم ایتالیا + آدمای نازنینی هستن » ـ حتا آن آپارتمان باشکوهِ واقع در آرنو هم + از این قاعده مستثنا نیست. + </p> + <p> + ــ بهه! اگه من همچین آپارتمانی داشتم... عمراً تا دمِ در هم + نمیرفتم...اینجا هم خوشگله... هم همه چیزی توش هس... + </p> + <p> + صدالبته که شنیدن چنین جمله ای خوشایند بود. + </p> + <p> + ولی والری و اراسموس از در بیرون هم میرفتند؛ بیرون رفتنشان مثل + فرار بود: فرار از قدمت آنجا،از سردی و نموریش، از سکوت سهمگینش و + برای خلاصی از جلال و جبروت بیجان و مرده اش. + </p> + <p> + ــ میدونی چیه دیک؟...ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم. + </p> + <p> + این را والری به شوهرش گفت؛ شوهرش را «دیک» صدا میزد. + </p> + <p> + ادامه و استمرار این زندگی برایشان تداوم تلخی شده بود، دلشان نمی + خواست بیش از این کِشَش بدهند؛ اما دوست هم نداشتند که این احساسها + را بر زبان بیاورند و به شکست خود شهادت دهند، چرا که اکنون دوازده + سالِ تمام بود که آدمهایی آزاد بودند و زندگی این سالهایشان، هم + لبریز از زیبایی بود و هم، این سالها را همانگونه که دلشان خواسته + بود زیسته بودند؛ و دیگر آنکه، در تمامی طول این دوازده سال، + آمریکا برایشان مطرود و منفور بود و در نظرشان این کشور، «سدوم و + عموره»ای بود گرفتارِ ماتریالیسم صنعتی. + </p> + <p> + پذیرش شکست و اعترافِ به بریدن و خسته شدن، برای آدمی کار ساده ای + نیست. به طریق اولا، آنها هم متنفر بودند از معترف شدن به این که + میخواهند به کشورشان برگردند. اما سرانجام، هرچند با بی میلی، دل + به دریا زدند و عزمِ رفتن کردند: ــ فقط محضِ خاطرِ بچه مون ــ و : + ــ دل کندن از اروپا برامون سخته ولی پیتر(پسرک) آمریکاییه و براش + بهتره که تو خودِ آمریکا بزرگ شه و همونجا چش و گوشش وا شه و ایام + شَبابشو تو شهر و دیارش بگذرونه ــ . + </p> + <p> + خانوادهء ملویل، تمام و کمال لهجه انگلیسی داشتند و حتا تا حدی + رفتار و کردارشان هم انگلیسی بود و گاهگاهی هم، رگه هایی از حرکات + و سکناتِ ایتالیایی یا فرانسوی از خود بروز میدادند. + </p> + <p> + آنها اروپا را ترک کردند اما تا جاییکه مقدور بود از آنجا همراه + خودشان چیز بردند، و نیازی به گفتن ندارد که این چیزها، چیزی نبود + بجز چندین و چند صندوقِ پر از «خرت و پرت»هایشان، صندوقها را با + تمامیِ آن عتیقه های قشنگ و قیمتیِ شان پُر کرده بودند.همگی، + بسلامت به نیویورک رسیدند : ایده آلیستها، پسرک، و خروار خروار + «خرت و پرتِ»شان که از خاک اروپا تا مقصد به سختی با خود خَرکِش + کرده بودند. + </p> + <p> + والری به فکر یک آپارتمان دلنشین بود، در جایی که آنچنان هم گران + نباشد، مثلاً در «ریورساید درایو» یا شرقِ «خیابان پنجم» ، محلی که + عتیقه جاتِ تک و اعلایشان، درست و حسابی به چشم می آمدند. + </p> + <p> + والری و اراسموس جستجو برای یافتن خانه را آغاز کردند.اما...دریغا + دریغ ! درآمد این زوج، به سه هزاردلار در سال هم نمی رسید. آنها + سرانجام جایی پیدا کردند... ولی، خُب... هرکسی که سرش توی حساب و + کتاب باشد، میتواند حدس بزند که چه جور جا و مکانی گیرشان آمد: دو + اتاق کوچک با آشپزخانه ای کوچکتر.... و وای به حالشان اگر + میخواستند تنها یکی از چیزهایشان را از صندوق بیرون بیاورند... + نمیشد چون جا نبود! + </p> + <p> + آپارتمانشان در اروپا، که به راحتیِ آب خوردن گیرش آورده بودند، به + اندازهء یک انبار گنجایش داشت؛ تازه، آنهم با ماهی فقط پنجاه دلار + اجاره... و حالا تویِ این آلونک نشسته و غمباد گرفته بودند که این + چه دسته گلی بود که به آب داده بودند و حیران از مصیبتی که برای + خودشان عَلَم کرده بودند. + </p> + <p> + صدالبته که تنها گزینه این بود که اراسموس می بایست کاری پیدا + میکرد و سرِ کار میرفت. این الزام برای زن و شوهر همانندِ زنگ خطری + بود به صدا درآمده که هردو خود را به نشنیدن میزدند. اما این + هشدار، تهدیدی عجیب و رازآلود بود که «مجسمهء آزادی» نماد و منادیش + بود... هشداری کشدار و پایدار که میگفت : + </p> + <p> + ــ تو باید سرِ کار بروی ! + </p> + <p> + اراسموس ـ طبق حدس خودشان ـ هنوز برگهای برنده ای در دستانش داشت. + به احتمال زیاد میشد برایش یک کار آکادمیک دست و پا کرد چون از پس + امتحاناتش در «یِیل» به خوبی برآمده بود و در تمامی مدتی که در + اروپا بودند به «تحقیقاتش» ادامه داده بود. اما هم والری و هم + شوهرش، چارستون بدنشان میلرزید : کار آکادمیک ؟!... دنیای آکادمی + !.... محیط آکادمیک آمریکا ؟!... این برایشان قوزِ بالا قوز بود! + آزادی و زندگی زیبا و سرشارشان را از دست بدهند؟ هرگز! اصلآ و ابدآ + ! اراسموس چند ماهی تا چهل سالگی فاصله داشت . + </p> + <p> + «خرت و پرتها» را توی یک انبار اجاره ای گذاشته بودند.والری بهشان + سر میزد. + </p> + <p> + انبار بابت نگهداریشان از والری ساعتی یک دلار می گرفت و علاوه بر + این دچار احساس ناخوشایندی میشد؛ «خرت و پرتها»، اشیاء بدبخت، توی + آن انباری مشخص بود که حسابی خاک میخوردند و شرایط نگهداریشان هم + خوب نبود. + </p> + <p> + بااینحال، آمریکا تنها در نیویورک خلاصه نمیشد: غربِ آمریکا، بکر و + عالی، پیشِ رویشان بود.بنابراین، خانوادهء ملویل همراه پیتر ولی + بدون خرت و پرتهاشان عازم غرب شدند.آنها سعی کردند که در کوهستانها + زندگیِ صاف و ساده ای پیشه کنند، اما انجام کارهای روزمره شان + برایشان تبدیل به اعمال شاقه شد. لوازمِ لازمِ زندگی در ظاهر زیبا + هستند اما در عمل فقط موی دماغ آدمند: نگهداری از اجاق، تابه و + ماهیتابه، شستن ظرف و ظروف، آوردن آب و جارو و پارو کردنِ کفِ خانه + و خود خانه و لانه...خلاصهء کلام، بردگیِ این بند و بساط و دَم و + دستگاه: نه تنها اسمش زندگی نیست، بلکه بالعکس: بندگی پُر ادبار و + بدبختیِ یک روزمرگی نکبت بار است! + </p> + <p> + در کلبۀ چوبی کوهستان، والری رؤیای فلورانس را میدید و آپارتمان از + دست رفته شان را، خواب و خیالِ گنجۀ بولونیایی و صندلی لویی + پانزدهم و بویژه پرده های ساخت شارتر ـ که حالا توی انباری در + نیویورک بود و پنجاه دلار در ماه خرج روی دستش می گذاشت ـ دست از + سرش برنمی داشت. + </p> + <p> + رفیق میلیونری به قصد رهانیدنشان از این وضع راهی اقامتگاهشان + شد.این دوست بهشان پیشنهاد داد در منزلی واقع در سواحلِ + «کالیفرنیا» رحل اقامت بیافکنند که مال خودش بود.کالیفرنیا! ... + جایی که روحی تازه در انسان میدمد... + </p> + <p> + ایده آلیستها سرمست و شاد از این پیشنهاد، اندک مقدار دیگری به سمت + غرب کوچ کردند؛ آنهم در حالی که تاکِ امیدشان تکیه گاهی دیگر یافته + بود. + </p> + <p> + منزل رفیق میلیونر، فوق العاده مجهز بود. به احتمال زیاد نمیشد + خانه ای را بیش از این تجهیز کرد: وسایل گرمایشی و آشپزی تمام + برقی، لوازم آشپزخانۀ سفیدِ مرواریدیِ لعابی و کَفَش هم به همچنین + و... و هیچ چیز نبود که تمیزی آنجا را به هم بزند مگر خود آدمیزاد. + ظرف حداکثر یک ساعت ایده آلیستها کارهایشان را انجام داده بودند و + آماده و «آزاد» بودند... آزاد برای اینکه گوش بسپارند به نوای + برخورد امواج اقیانوس آرام به ساحل... آماده برای آنکه روحی تازه + در کالبدشان دمیده شود... + </p> + <p> + اما دریغ و صد دریغ! امواج اقیانوس آرام، بسیار ناآرام و خشن و + ناخوشایند خودش را به ساحل می کوبید...خشونتی ذاتی! و روح تازه، + بجای آنکه آهسته و به نرمی درون کالبدشان بخزد، آشکارا، با لئامت و + شقاوت درحال بیرون کشیدنِ همراه با شکنجهء روح قبلی از بدنهایشان + بود. + </p> + <p> + برای درک اینکه در زیر لگدهای یک نیروی خشنِ خشمگینِ خردکننده بودن + یعنی چه و برای همدردی با این دو ایده آلیست دوست داشتنی مان که + روحشان درحالِ جویده شدن بود و در شرایطی رنج آور...خُب...کافیست + که بدانید: به هیچ وجه شرایط خوبی نبود. + </p> + <p> + بعد از حدود نُه ماه ایده آلیستها با غرب کالیفرنیا بدرود گفتند و + رفتند.تجربهء جالبی بود و آنها از اینکه این تجربه را در کوله بار + خاطراتشان داشتند، شاد بودند. + </p> + <p> + اما در درازمدّت کلّ غرب آمریکا مکان مساعدی برای آنها نبود و + خودشان هم به این امر واقف بودند.آدمهایی مثل آنها که به دمبال + «روحی تازه» می گشتند، بایسته و شایسته بود که بجویند و بیابندش. + </p> + <p> + آن دو نفر، یعنی: والری و اراسموس ملویل، خواهان تعالی روحشان + بودند، حتا اگر این اعتلا، جزیی بود...ولی در سواحل کالفرنیا، آنچه + حس کردند، روح تازه یا تازه شدن روح نبود که هیچ، بلکه بالعکس آن + بود! + </p> + <p> + القصّـه...آنها ـ اندکی خسارت دیده البته ـ به ماساچوست برگشتند و + همراه با پسرکشان به دیدار والدین والری رفتند. مادربزرگ و پدربزرگ + پسرک را به گرمی پذیرا شدند و بسیار گرامیش داشتند: ـ بچۀ بیچارۀ + غربت کشیده ـ ، با والری تا حد و حدودی سرد برخورد کردند اما به + اراسموس اصلا محل نگذاشتند. + </p> + <p> + روزی از روزها، مادر والری قاطعانه به دخترش گفت که اراسموس باید + سرِ کار برود تا والری بتواند یک زندگی درخور و شأنِ خودش داشته + باشد.دختر اما با تفرعن به مادرش یادآوری کرد آپارتمان قشنگِ آرنو + را، و لوازم منزل لوکسش را در انبار نیویورک، و اینکه خودش و + اراسموس چه زندگی«باشکوه و کم نظیری» داشته اند. + </p> + <p> + مادر به دختر گفت که هیچ شکوهی در زندگیِ حالِ حاضرش نمی بیند: بی + خانه و کاشانه، با یک شوهرِ چهل سالۀ بیکاره، صاحب بچه ای نیازمند + تحصیل و آموزش، و اندک پولی آنهم روبه کاهش...این اوضاع در نظر + مادر، نه باشکوه،که معکوسش بود...مادرش گفت که بگذارد اراسموس برود + و در دانشگاهی کاری پیدا کند... + </p> + <p> + والری وسطِ حرف مادر پرید: + </p> + <p> + ــ چه کاری؟ کدوم دانشگاه ؟ + </p> + <p> + ــ کاری نداره...رو آشناهای بابات حساب کن...به تواناییای شوهرت + اعتماد کن اونوقته که میتونی لوازم لوکست رو از تو اون خاکدونی + بیاری بیرون... و صاحب یه خونه خوشگل شی که تو آمریکا سرِ زبونا + باشه حرفش...از قرار معلوم درآمدتون خرج نگهداری اسباب اثاثیه + میشه...قربون خدا برم سوراخ موش هم که حکم قیصریه رو داره + براتون...بی خونه لونه موندین...جاییم ندارین که برین... + </p> + <p> + این عینِ حقیقت بود. آتشِ حسرت داشتن خانه داشت در دل والری شعله + ور میشد، خانه ای که «خرت و پرتهایش» را در آن بچیند. صدالبته که + او میتوانست اثاثش را به مبلغ کلانی بفروشد؛ اما هیچ چیز و هیچ کس + یارای آنرا نداشت که او را به چنین کاری وادار کند. تمامی آن + چیزهایی که از دستشان رفته بود ـ مثلا: مذاهب، فرهنگها، قاره ها و + امید و آرزوهاشان ـ به کنار، ولی والری از این «خرت و پرتها» که او + و اراسموس با شور و شوق گردآوری کرده و با خون دل نگاهداری کرده + بودند، جدا نمیشد و دل نمی کند.بخاطر اینها او خسارت دیده بود. + </p> + <p> + اما او و اراسموس هنوز حاضر نبودند که آن آزادی و رهایی را رها + کنند، آن «زندگی زیبا و سرشار» که آنهمه به آن اعتقاد داشتند. + اراسموس آمریکا را تُف و لعنت میکرد. نمیخواست که در آنجا جا خوش + کند و بماند؛ دلش لک زده بود برای اروپا و لَه لَه میزد برای آنجا. + </p> + <p> + زوجِ ایده آلیست فرزندشان را به پدربزرگ و مادربزرگش سپردند و بار + دیگر عازم اروپا شدند. توی نیویورک و پیش از سفر، دو دلار دادند و + برای ساعتی تلخ و زودگذر به تماشایِ «خرت و پرتهاشان» نشستند. + </p> + <p> + آن دو با کشتی به سفر رفتند و بلیطِ «دانشجویی» خریدند که در واقع + همان قسمتِ درجه سه بود. حالا دیگر درآمدشان از سه هزار دلار به + دوهزار دلار تنزل یافته بود. آنها مستقیما به پاریس رفتند...پاریسِ + به نسبت ارزانتر... + </p> + <p> + اینبار، اروپا، آنها را به کلی سرخورده کرد.اراسموس گفت : + </p> + <p> + ــ ما عین سگایی می مونیم که برگشتیم استفراغمون رو بخوریم...ولی + ظاهرا تا بریم و برگردیم استفراغمون فاسد شده... + </p> + <p> + او متوجه شد که تحمل ماندن در اروپا را ندارد؛ اروپا تک تکِ + عصبهایش را می فشرد و آزار میداد. اگرچه او از آمریکا هم متنفر بود + اما دستِ کم آنجا نسبت به اروپا به یک لعنتِ ابلیس می + ارزید...اروپا به قاره ای مشمئزکننده و آشغال تبدیل شده بود که + دیگر حتا خرج زندگیش هم به هیچ وجه پایین نبود. + </p> + <p> + والری ـ که دلش پیش اشیاء قشنگش بود؛ از ته دل می خواست که آنها را + از آن انباری کذایی بیرون بیاورد، چون درست سه سال بود که در آنجا + مانده و بیشتر دوهزار دلارشان را بابت اجارۀ انبار میدادند ـ برای + مادرش نوشت که گمان می کند اگر کاری درخور برای اراسموس پیدا شود، + او حاضر است که برگردد. + </p> + <p> + اراسموس، که امیدهایش به یأس تبدیل شده بود، از فرط خشم در مرز و + معرضِ جنون قرار گرفته بود؛ به ایتالیا سفری کرد، آنهم در حالیکه + جیبهایش تقریبا خالی بودند و حتا لباسهایش فرسوده شده بودند؛ او در + حالتی قرار داشت که از همه چیز و همه کس با غیظ و بغض بدش می آمد. + </p> + <p> + وقتی که برای اراسموس در دانشگاه «کلیولند» شغلی پیدا شد ـ تدریسِ + ادبیاتِ فرانسه، ایتالیایی و اسپانیولی ـ چشمهای موش مانندش، ریزتر + و براقتر شد و صورت درازِ عجیبش به شکل مضحکی درآمد و دچار خشمی بی + دلیل شد، چرا که او اینک چهل سال داشت و شغل خوبی نصیبش شده بود. + </p> + <p> + ــ گمونم بهتره که شغلو قبول کنی عزیزم...تو دیگه علاقه ای به + اروپا نداری...به قول خودت اینجا دیگه مرده و اون اروپای سابق + نیس... اونجا توی خونه های سازمانی دانشگاه بهمون یه خونه + میدن...مامانم میگه اونقدر خونه جاداره که همۀ وسایلمون توش جا + میشه...گمونم بهتره زودتر تلگراف بزنیم و موافقتت رو اعلام کنی... + </p> + <p> + مرد با آن چشمان موش مانندش با خشم به زنش زل زد و همانطوریکه آدم + از یک موش انتظار چنین حرکتی را دارد، اراسموس هم موش-وار سبیلش + بصورتی غیرارادی شروع کرد به تکان تکان خوردن. والری پرسید : + </p> + <p> + ــ برم تلگراف بزنم ؟ + </p> + <p> + ــ بزن ! + </p> + <p> + والری هم بیرون رفت و تلگراف را فرستاد. + </p> + <p> + اراسموس دگرگون شده بود : آرامتر بود و خوش خُلقتر. فکرش سبکبارتر + شده بود. رام و آرام بود. + </p> + <p> + اندک زمانی بعد، هنگامی که مرد داشت کوره های ذوب فلز کلیولند را + تماشا می کرد که عظیم و پُرتعداد بودند و از هرکدامشان آبشاری سرخ + و سفید از فلزِ مذاب سرازیر بود و کارگرها در برابرشان مانند + کوتوله ها در رفت و آمد بودند؛ در میان صدای مهیب کوره ها، رو به + والری گفت : + </p> + <p> + ــ نظر تو هرچی که هست...من میگم این بزرگترین دستاورد دنیای + مدرنه... + </p> + <p> + هنگامی که به خانهء کوچک اما مدرنشان در مجتمع خانه های دانشگاه + کلیولند رفتند، «خرت و پرتها» و یا «بازمانده های اروپا» ـ از گنجۀ + بولونیایی، کتابخانۀ ونیزی و صندلی اسقف راونا گرفته تا میز لویی + پانزدهم و پرده های شارتر و چراغهای برنزیِ سیِـنا ـ همه را منظم و + مرتب چیدند، طوریکه مشخص بود که صاحبانشان به خوبی ازشان نگهداری + کرده اند؛ به همین دلیل هم بود که بسیار جلبِ توجه میکردند و آدم + را تحت تأثیر قرار می دادند. هنگامی که زوجِ ایده آلیست گروهی + مهمان دعوت کردند، «خرت و پرتها» حسابی آنها را هاج و واج کرد. + مقابل مهمانها، اراسموس درست و حسابی سلوک و منش اروپایی را از خود + نشان داد، گرچه با خونگرمیِ یک آمریکایی؛ و والری همانند بانویی + تمام عیار جلوه گر شد، اگرچه نتوانست این را نگوید که : « ما + آمریکا رو ترجیح میدیم ». + </p> + <p> + اراسموس،در حالیکه چشمهایش باز آن حالت موش مانند را به خود گرفته + بود، به زنش خیره شد و گفت : + </p> + <p> + ــ مایونزِ اروپایی چیز خوبیه ولی آمریکا بهترین خرچنگ رو + داره...چی میگی والری؟ + </p> + <p> + والری باحالتی حاکی از رضایت گفت : + </p> + <p> + ــ همیشه...هر وقت آدم بخواد ! + </p> + <p> + اراسموس به او زل زد. او رام شده بود ولی اهلیِ جایی شده بود که + امنیت داشت.و والری...کاملا مشخص بود که سرانجام خود واقعیش شده + است.او حالا صاحب مال و اموال معقولی شده بود. + </p> + <p> + صورت اراسموس اما همچنان عجیب، پُر شرارت و شکاک به نظر میرسید و + حالت آکادمیسین ها را هم بخود گرفته بود.ولی بهرحال او عاشق خرچنگ + بود. ●℠ + </p> + <p> + ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + </p> + <p> + پایان. + </p> + </div> +<pre xml:space="preserve"> +***END OF THE PROJECT GUTENBERG EBOOK FIVE SELECTED SHORT STORIES*** + +******* This file should be named 46740-h.htm ******* + +This and all associated files of various formats will be found in: +http://www.gutenberg.org/dirs/4/6/7/4/46740 + + +Updated editions will replace the previous one--the old editions will +be renamed. + +Creating the works from print editions not protected by U.S. copyright +law means that no one owns a United States copyright in these works, +so the Foundation (and you!) can copy and distribute it in the United +States without permission and without paying copyright +royalties. Special rules, set forth in the General Terms of Use part +of this license, apply to copying and distributing Project +Gutenberg-tm electronic works to protect the PROJECT GUTENBERG-tm +concept and trademark. Project Gutenberg is a registered trademark, +and may not be used if you charge for the eBooks, unless you receive +specific permission. If you do not charge anything for copies of this +eBook, complying with the rules is very easy. You may use this eBook +for nearly any purpose such as creation of derivative works, reports, +performances and research. They may be modified and printed and given +away--you may do practically ANYTHING in the United States with eBooks +not protected by U.S. copyright law. Redistribution is subject to the +trademark license, especially commercial redistribution. + +START: FULL LICENSE + +THE FULL PROJECT GUTENBERG LICENSE +PLEASE READ THIS BEFORE YOU DISTRIBUTE OR USE THIS WORK + +To protect the Project Gutenberg-tm mission of promoting the free +distribution of electronic works, by using or distributing this work +(or any other work associated in any way with the phrase "Project +Gutenberg"), you agree to comply with all the terms of the Full +Project Gutenberg-tm License available with this file or online at +www.gutenberg.org/license. + +Section 1. General Terms of Use and Redistributing Project +Gutenberg-tm electronic works + +1.A. By reading or using any part of this Project Gutenberg-tm +electronic work, you indicate that you have read, understand, agree to +and accept all the terms of this license and intellectual property +(trademark/copyright) agreement. If you do not agree to abide by all +the terms of this agreement, you must cease using and return or +destroy all copies of Project Gutenberg-tm electronic works in your +possession. If you paid a fee for obtaining a copy of or access to a +Project Gutenberg-tm electronic work and you do not agree to be bound +by the terms of this agreement, you may obtain a refund from the +person or entity to whom you paid the fee as set forth in paragraph +1.E.8. + +1.B. "Project Gutenberg" is a registered trademark. It may only be +used on or associated in any way with an electronic work by people who +agree to be bound by the terms of this agreement. There are a few +things that you can do with most Project Gutenberg-tm electronic works +even without complying with the full terms of this agreement. See +paragraph 1.C below. There are a lot of things you can do with Project +Gutenberg-tm electronic works if you follow the terms of this +agreement and help preserve free future access to Project Gutenberg-tm +electronic works. See paragraph 1.E below. + +1.C. The Project Gutenberg Literary Archive Foundation ("the +Foundation" or PGLAF), owns a compilation copyright in the collection +of Project Gutenberg-tm electronic works. Nearly all the individual +works in the collection are in the public domain in the United +States. If an individual work is unprotected by copyright law in the +United States and you are located in the United States, we do not +claim a right to prevent you from copying, distributing, performing, +displaying or creating derivative works based on the work as long as +all references to Project Gutenberg are removed. Of course, we hope +that you will support the Project Gutenberg-tm mission of promoting +free access to electronic works by freely sharing Project Gutenberg-tm +works in compliance with the terms of this agreement for keeping the +Project Gutenberg-tm name associated with the work. You can easily +comply with the terms of this agreement by keeping this work in the +same format with its attached full Project Gutenberg-tm License when +you share it without charge with others. + +1.D. The copyright laws of the place where you are located also govern +what you can do with this work. Copyright laws in most countries are +in a constant state of change. If you are outside the United States, +check the laws of your country in addition to the terms of this +agreement before downloading, copying, displaying, performing, +distributing or creating derivative works based on this work or any +other Project Gutenberg-tm work. The Foundation makes no +representations concerning the copyright status of any work in any +country outside the United States. + +1.E. Unless you have removed all references to Project Gutenberg: + +1.E.1. The following sentence, with active links to, or other +immediate access to, the full Project Gutenberg-tm License must appear +prominently whenever any copy of a Project Gutenberg-tm work (any work +on which the phrase "Project Gutenberg" appears, or with which the +phrase "Project Gutenberg" is associated) is accessed, displayed, +performed, viewed, copied or distributed: + + This eBook is for the use of anyone anywhere in the United States and + most other parts of the world at no cost and with almost no + restrictions whatsoever. You may copy it, give it away or re-use it + under the terms of the Project Gutenberg License included with this + eBook or online at www.gutenberg.org. If you are not located in the + United States, you'll have to check the laws of the country where you + are located before using this ebook. + +1.E.2. If an individual Project Gutenberg-tm electronic work is +derived from texts not protected by U.S. copyright law (does not +contain a notice indicating that it is posted with permission of the +copyright holder), the work can be copied and distributed to anyone in +the United States without paying any fees or charges. If you are +redistributing or providing access to a work with the phrase "Project +Gutenberg" associated with or appearing on the work, you must comply +either with the requirements of paragraphs 1.E.1 through 1.E.7 or +obtain permission for the use of the work and the Project Gutenberg-tm +trademark as set forth in paragraphs 1.E.8 or 1.E.9. + +1.E.3. If an individual Project Gutenberg-tm electronic work is posted +with the permission of the copyright holder, your use and distribution +must comply with both paragraphs 1.E.1 through 1.E.7 and any +additional terms imposed by the copyright holder. Additional terms +will be linked to the Project Gutenberg-tm License for all works +posted with the permission of the copyright holder found at the +beginning of this work. + +1.E.4. Do not unlink or detach or remove the full Project Gutenberg-tm +License terms from this work, or any files containing a part of this +work or any other work associated with Project Gutenberg-tm. + +1.E.5. Do not copy, display, perform, distribute or redistribute this +electronic work, or any part of this electronic work, without +prominently displaying the sentence set forth in paragraph 1.E.1 with +active links or immediate access to the full terms of the Project +Gutenberg-tm License. + +1.E.6. You may convert to and distribute this work in any binary, +compressed, marked up, nonproprietary or proprietary form, including +any word processing or hypertext form. However, if you provide access +to or distribute copies of a Project Gutenberg-tm work in a format +other than "Plain Vanilla ASCII" or other format used in the official +version posted on the official Project Gutenberg-tm web site +(www.gutenberg.org), you must, at no additional cost, fee or expense +to the user, provide a copy, a means of exporting a copy, or a means +of obtaining a copy upon request, of the work in its original "Plain +Vanilla ASCII" or other form. Any alternate format must include the +full Project Gutenberg-tm License as specified in paragraph 1.E.1. + +1.E.7. Do not charge a fee for access to, viewing, displaying, +performing, copying or distributing any Project Gutenberg-tm works +unless you comply with paragraph 1.E.8 or 1.E.9. + +1.E.8. You may charge a reasonable fee for copies of or providing +access to or distributing Project Gutenberg-tm electronic works +provided that + +* You pay a royalty fee of 20% of the gross profits you derive from + the use of Project Gutenberg-tm works calculated using the method + you already use to calculate your applicable taxes. The fee is owed + to the owner of the Project Gutenberg-tm trademark, but he has + agreed to donate royalties under this paragraph to the Project + Gutenberg Literary Archive Foundation. Royalty payments must be paid + within 60 days following each date on which you prepare (or are + legally required to prepare) your periodic tax returns. Royalty + payments should be clearly marked as such and sent to the Project + Gutenberg Literary Archive Foundation at the address specified in + Section 4, "Information about donations to the Project Gutenberg + Literary Archive Foundation." + +* You provide a full refund of any money paid by a user who notifies + you in writing (or by e-mail) within 30 days of receipt that s/he + does not agree to the terms of the full Project Gutenberg-tm + License. You must require such a user to return or destroy all + copies of the works possessed in a physical medium and discontinue + all use of and all access to other copies of Project Gutenberg-tm + works. + +* You provide, in accordance with paragraph 1.F.3, a full refund of + any money paid for a work or a replacement copy, if a defect in the + electronic work is discovered and reported to you within 90 days of + receipt of the work. + +* You comply with all other terms of this agreement for free + distribution of Project Gutenberg-tm works. + +1.E.9. If you wish to charge a fee or distribute a Project +Gutenberg-tm electronic work or group of works on different terms than +are set forth in this agreement, you must obtain permission in writing +from both the Project Gutenberg Literary Archive Foundation and The +Project Gutenberg Trademark LLC, the owner of the Project Gutenberg-tm +trademark. Contact the Foundation as set forth in Section 3 below. + +1.F. + +1.F.1. Project Gutenberg volunteers and employees expend considerable +effort to identify, do copyright research on, transcribe and proofread +works not protected by U.S. copyright law in creating the Project +Gutenberg-tm collection. Despite these efforts, Project Gutenberg-tm +electronic works, and the medium on which they may be stored, may +contain "Defects," such as, but not limited to, incomplete, inaccurate +or corrupt data, transcription errors, a copyright or other +intellectual property infringement, a defective or damaged disk or +other medium, a computer virus, or computer codes that damage or +cannot be read by your equipment. + +1.F.2. LIMITED WARRANTY, DISCLAIMER OF DAMAGES - Except for the "Right +of Replacement or Refund" described in paragraph 1.F.3, the Project +Gutenberg Literary Archive Foundation, the owner of the Project +Gutenberg-tm trademark, and any other party distributing a Project +Gutenberg-tm electronic work under this agreement, disclaim all +liability to you for damages, costs and expenses, including legal +fees. YOU AGREE THAT YOU HAVE NO REMEDIES FOR NEGLIGENCE, STRICT +LIABILITY, BREACH OF WARRANTY OR BREACH OF CONTRACT EXCEPT THOSE +PROVIDED IN PARAGRAPH 1.F.3. YOU AGREE THAT THE FOUNDATION, THE +TRADEMARK OWNER, AND ANY DISTRIBUTOR UNDER THIS AGREEMENT WILL NOT BE +LIABLE TO YOU FOR ACTUAL, DIRECT, INDIRECT, CONSEQUENTIAL, PUNITIVE OR +INCIDENTAL DAMAGES EVEN IF YOU GIVE NOTICE OF THE POSSIBILITY OF SUCH +DAMAGE. + +1.F.3. LIMITED RIGHT OF REPLACEMENT OR REFUND - If you discover a +defect in this electronic work within 90 days of receiving it, you can +receive a refund of the money (if any) you paid for it by sending a +written explanation to the person you received the work from. If you +received the work on a physical medium, you must return the medium +with your written explanation. The person or entity that provided you +with the defective work may elect to provide a replacement copy in +lieu of a refund. If you received the work electronically, the person +or entity providing it to you may choose to give you a second +opportunity to receive the work electronically in lieu of a refund. If +the second copy is also defective, you may demand a refund in writing +without further opportunities to fix the problem. + +1.F.4. Except for the limited right of replacement or refund set forth +in paragraph 1.F.3, this work is provided to you 'AS-IS', WITH NO +OTHER WARRANTIES OF ANY KIND, EXPRESS OR IMPLIED, INCLUDING BUT NOT +LIMITED TO WARRANTIES OF MERCHANTABILITY OR FITNESS FOR ANY PURPOSE. + +1.F.5. Some states do not allow disclaimers of certain implied +warranties or the exclusion or limitation of certain types of +damages. If any disclaimer or limitation set forth in this agreement +violates the law of the state applicable to this agreement, the +agreement shall be interpreted to make the maximum disclaimer or +limitation permitted by the applicable state law. The invalidity or +unenforceability of any provision of this agreement shall not void the +remaining provisions. + +1.F.6. INDEMNITY - You agree to indemnify and hold the Foundation, the +trademark owner, any agent or employee of the Foundation, anyone +providing copies of Project Gutenberg-tm electronic works in +accordance with this agreement, and any volunteers associated with the +production, promotion and distribution of Project Gutenberg-tm +electronic works, harmless from all liability, costs and expenses, +including legal fees, that arise directly or indirectly from any of +the following which you do or cause to occur: (a) distribution of this +or any Project Gutenberg-tm work, (b) alteration, modification, or +additions or deletions to any Project Gutenberg-tm work, and (c) any +Defect you cause. + +Section 2. Information about the Mission of Project Gutenberg-tm + +Project Gutenberg-tm is synonymous with the free distribution of +electronic works in formats readable by the widest variety of +computers including obsolete, old, middle-aged and new computers. It +exists because of the efforts of hundreds of volunteers and donations +from people in all walks of life. + +Volunteers and financial support to provide volunteers with the +assistance they need are critical to reaching Project Gutenberg-tm's +goals and ensuring that the Project Gutenberg-tm collection will +remain freely available for generations to come. In 2001, the Project +Gutenberg Literary Archive Foundation was created to provide a secure +and permanent future for Project Gutenberg-tm and future +generations. To learn more about the Project Gutenberg Literary +Archive Foundation and how your efforts and donations can help, see +Sections 3 and 4 and the Foundation information page at +www.gutenberg.org Section 3. Information about the Project Gutenberg +Literary Archive Foundation + +The Project Gutenberg Literary Archive Foundation is a non profit +501(c)(3) educational corporation organized under the laws of the +state of Mississippi and granted tax exempt status by the Internal +Revenue Service. The Foundation's EIN or federal tax identification +number is 64-6221541. Contributions to the Project Gutenberg Literary +Archive Foundation are tax deductible to the full extent permitted by +U.S. federal laws and your state's laws. + +The Foundation's principal office is in Fairbanks, Alaska, with the +mailing address: PO Box 750175, Fairbanks, AK 99775, but its +volunteers and employees are scattered throughout numerous +locations. Its business office is located at 809 North 1500 West, Salt +Lake City, UT 84116, (801) 596-1887. Email contact links and up to +date contact information can be found at the Foundation's web site and +official page at www.gutenberg.org/contact + +For additional contact information: + + Dr. Gregory B. Newby + Chief Executive and Director + gbnewby@pglaf.org + +Section 4. Information about Donations to the Project Gutenberg +Literary Archive Foundation + +Project Gutenberg-tm depends upon and cannot survive without wide +spread public support and donations to carry out its mission of +increasing the number of public domain and licensed works that can be +freely distributed in machine readable form accessible by the widest +array of equipment including outdated equipment. Many small donations +($1 to $5,000) are particularly important to maintaining tax exempt +status with the IRS. + +The Foundation is committed to complying with the laws regulating +charities and charitable donations in all 50 states of the United +States. Compliance requirements are not uniform and it takes a +considerable effort, much paperwork and many fees to meet and keep up +with these requirements. We do not solicit donations in locations +where we have not received written confirmation of compliance. To SEND +DONATIONS or determine the status of compliance for any particular +state visit www.gutenberg.org/donate + +While we cannot and do not solicit contributions from states where we +have not met the solicitation requirements, we know of no prohibition +against accepting unsolicited donations from donors in such states who +approach us with offers to donate. + +International donations are gratefully accepted, but we cannot make +any statements concerning tax treatment of donations received from +outside the United States. U.S. laws alone swamp our small staff. + +Please check the Project Gutenberg Web pages for current donation +methods and addresses. Donations are accepted in a number of other +ways including checks, online payments and credit card donations. To +donate, please visit: www.gutenberg.org/donate + +Section 5. General Information About Project Gutenberg-tm electronic works. + +Professor Michael S. Hart was the originator of the Project +Gutenberg-tm concept of a library of electronic works that could be +freely shared with anyone. For forty years, he produced and +distributed Project Gutenberg-tm eBooks with only a loose network of +volunteer support. + +Project Gutenberg-tm eBooks are often created from several printed +editions, all of which are confirmed as not protected by copyright in +the U.S. unless a copyright notice is included. Thus, we do not +necessarily keep eBooks in compliance with any particular paper +edition. + +Most people start at our Web site which has the main PG search +facility: www.gutenberg.org + +This Web site includes information about Project Gutenberg-tm, +including how to make donations to the Project Gutenberg Literary +Archive Foundation, how to help produce our new eBooks, and how to +subscribe to our email newsletter to hear about new eBooks. +</pre> + </div> + </div> + </div> + </div> + </body> +</html> |
