summaryrefslogtreecommitdiff
path: root/old
diff options
context:
space:
mode:
Diffstat (limited to 'old')
-rw-r--r--old/46740-h.htm.2020-06-254827
1 files changed, 4827 insertions, 0 deletions
diff --git a/old/46740-h.htm.2020-06-25 b/old/46740-h.htm.2020-06-25
new file mode 100644
index 0000000..f33f7a8
--- /dev/null
+++ b/old/46740-h.htm.2020-06-25
@@ -0,0 +1,4827 @@
+<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
+
+<!DOCTYPE html
+ PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN"
+ "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd" >
+
+<html xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml" lang="en" xml:lang="en">
+ <head>
+ <title>
+ The Project Gutenberg eBook, Five Selected Short Stories, by D.H.
+ Lawrence, Translated by Siaavash M. Malekei
+ </title>
+ </head>
+ <body>
+ <p>
+ This eBook is for the use of anyone anywhere in the United States and most
+ other parts of the world at no cost and with almost no restrictions
+ whatsoever. You may copy it, give it away or re-use it under the terms of
+ the Project Gutenberg License included with this eBook or online at
+ www.gutenberg.org. If you are not located in the United States, you'll
+ have to check the laws of the country where you are located before using
+ this ebook.
+ </p>
+<pre xml:space="preserve">
+Title: Five Selected Short Stories
+
+Author: D.H. Lawrence
+
+Release Date: August 31, 2014 [eBook #46740]
+
+Language: Farsi
+
+Character set encoding: UTF8
+</pre>
+ <p>
+ ***START OF THE PROJECT GUTENBERG EBOOK FIVE SELECTED SHORT STORIES***
+ </p>
+ <p>
+ Granted to the public domain by the translator, Siaavash M. Malekei. Based
+ on Project Gutenberg English-language texts.
+ </p>
+ <div dir="rtl">
+ ‏
+ <p>
+ لبخند و چند داستان دیگر
+ </p>
+ <p>
+ اثر: دی. ایچ .لارنس
+ </p>
+ <p>
+ مترجم : سیاوش.م.ملکی
+ </p>
+ <div dir="ltr">
+ ‏
+ <p>
+ Title: Five selected short story
+ </p>
+ <p>
+ Author: d.h.Lawrence
+ </p>
+ <p>
+ Translator: Siaavash.M.Malekei
+ </p>
+ <div dir="rtl">
+ ‏
+ <p>
+ این ترجمه را تقدیم میکنم به بانو سحر عجمی به پاس محبتها و حمایتهایش
+ </p>
+ <div dir="ltr">
+ ‏
+ <p>
+ Dedication: I dedicate this translation to Lady Sahar ajami.
+ </p>
+ <div dir="rtl">
+ ‏
+ <h2>
+ CONTENTS
+ </h2>
+ <p>
+ <a href="#1">Second Best‏ گزينهءدوم‏ </a>
+ </p>
+ <p>
+ <a href="#2">Smile‏ لبخند‏ </a>
+ </p>
+ <p>
+ <a href="#3">The Christening‏ غسل تعميد‏ </a>
+ </p>
+ ‎
+ <p>
+ <a href="#4">The Shadow in the Rose Garden‏ ‏ ‏ سایه ای در باغ
+ گلِ سر‏خ </a>
+ </p>
+ <p>
+ <a href="#5">Things خرت و پرت </a>
+ </p>
+ ‎ <a name="1"></a>
+ <h2>
+ Second Best‏ گزينهءدوم‏
+ </h2>
+ <p>
+ نویسنده : دی.اچ.لارنس
+ </p>
+ <p>
+ مترجم : سیاوش ملکی
+ </p>
+ <p></p>
+ <p>
+ فرانسيس با بدخُلقيِ بچه گانه و به صدايی بلند گفت : « آخ كه
+ خسته‌م » و همان آن رويِ چمنهايِ تهِ پرچين ولو شد. آنا لحظه‌اي
+ حيران ماند و بعد چون به هردمبيليِ فرانسيس عادت داشت، گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ خب ، ديروز بعداز گذروندنِ اون راهِ لعنتي طولاني از ليورپول تا
+ اينجا ، بايدم خسته باشي...اونم تو : تي‌تيش‌ماماني‌ِ هميشه خسته !
+ </p>
+ <p>
+ اين‌ها را كه گفت ، او هم كنار خواهرش ولو شد. آنا ، دخترِ بالغِ
+ چهارده‌ساله‌اي بود بااندامي پُروپيمان وسالمِ توأم با عقل سليم.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسيس كه دختري بود دمدمي‌مزاج و ويري ، از آنا بزرگتر بود و
+ حدود بيست‌وسه‌سال سن داشت. او « دخترخوشگله » و « خانوم‌ باهوشه
+ »يِ خانواده‌اش بود.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسيس با حالتي عصبي و مستأصل گلهاي كوچكِ تزئينيِ پارچهء
+ پيراهنش را كند. نيمرُخِ زيبايش كه حلقه‌حلقه‌هاي موهايِ مشكي اش
+ را بر پيشاني داشت و آميزه‌اي از حُزن و شرم رخساره‌اش را
+ برافروخته بود ، چون نقابي آرام مي‌نمود ؛ اگرچه دستِ آفتابسوخته‌ء
+ ظريفش با حالتي عصبي همچنان درحالِ كندنِ گلهاي پيرهنش بود، براي
+ اينكه به آنا بفهماند که منظورِ او را نفهمیده گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـــ اين كه آنچنان سفرِ خسته‌كننده‌اي نبود كه...
+ </p>
+ <p>
+ آنا نگاهي پرسش‌گر به خواهرجانش انداخت. دخترك ، خاطرجمع از رفتارِ
+ عاقلانه‌اش ، به خيالِ خودش نبضِ فرانسيس را در دست داشت و به خوبي
+ از پسِ شناختن خواهرِ هردمبيل‌اش برآمده بود. اما به يكباره منظر
+ تمام‌قدِ خودش را در نظر فرانسيس ديد : احساس كرد در آن دو چشم
+ سياهِ سودائي، آتشي برپاست : عطش به چالش كشيدن او ؛ اين بود كه
+ دخترك جازد و خودش را جمع‌وجور كرد.فرانسيس به اين ديدگان و
+ نگاه‌هاي آشكارا پُر شرّوشورِ منحصربفردش شهره بود ، چرا كه اين
+ نگاه‌ها مردم را با خشونت و غافلگيري ، دستپاچه مي‌كرد.
+ </p>
+ <p>
+ آنا درحاليكه اندام ظريف اما قویِ خواهرش را درآغوش مي‌گرفت ،
+ پرسيد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ اردك پير مفلوك من...قضيه چيه ؟
+ </p>
+ <p>
+ فرانسيس آنچنان خنديد كه بدنش به لرزه افتاد و بعد سر بر سينه‌هاي
+ سفتِ دختركِ تُپُل گذاشت و آرميد. درآستانهء سرازير شدن اشكش
+ شكوِه‌كنان گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ فقط يه كم خستهَ‌م.
+ </p>
+ <p>
+ آنا به نوازش و نازكشان گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ خُب..بايدم خسته باشي...مگه چيز عجيبيه ؟
+ </p>
+ <p>
+ اداي بزرگترها را درآوردن و رُل مادر را بازي كردنِ آنا به نظر
+ فرانسيس خيلي مضحك آمد. اما سواي اين ، آنا در عالم بي‌خيالي دوران
+ نوجواني به سرمي‌برد : مردها برايش مثل لولو بودند و شناخت و
+ تجربه‌اي از « جنس مخالف » نداشت ؛ درست در زماني كه فرانسيسِ
+ بيست‌وسه‌ساله از اين لحاظ ، زندگي‌اش دستخوش تغيير و تحولات مهمي
+ بود.
+ </p>
+ <p>
+ آرامش صبحگاهان بر سراسر ده سايه انداخته بود. در چمن‌زاران هر
+ چيزي سوا از سايه‌اي كه بر زمين افكنده بود ، زير نور خورشيد
+ مي‌درخشيد و تپه و فرازوفرودش در سكوت و آرامش داشت گرمایَش را پس
+ می داد.
+ </p>
+ <p>
+ خاك با آن رنگ قهوه‌ايش انگار داشت به آرامي تفت داده ميشد. برگ
+ درختان بلوط از شدت گرما به رنگ قهوه‌اي درآمده‌بودند. انعکاس نور
+ نارنجی و قرمزِ دهکده در دوردستها از میان ردیف درختان ، که
+ شاخسارانِ درهم تنیده شان ، سایهء نسبتاً سیاهی برزمین افکنده بود،
+ خودنمایی می کرد. درختان بیدِ قدبرافراشته در امتداد مسیر نهرِ
+ جاری در پایِ چمنزار، ناگهان در اثر وزش باد،گیسوان درخشانِ مثلِ
+ الماسشان را در هوا به رقص درآوردند.
+ </p>
+ <p>
+ آنا دوباره به حالت همیشگی اش نشست ؛ زانوهایش را از هم باز کرد و
+ روی دامنش مُـشتی فندق ریخت : مشتی چیزِ سبزو سفید ِبرگپوش ، که
+ پوست هر تاقشان، رنگی جداگانه داشت : از صورتی تا قهوه ای سوخته.
+ </p>
+ <p>
+ اندیشه ای تلخ و غمناک ،فرانسیس را با سری به زیر انداخته ، در خود
+ غرق کرده بود.
+ </p>
+ <p>
+ دخترک پس از اینکه هسته ای را به سختی از میان پوسته اش درآورد،سرِ
+ صحبت را باز کرد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ هوووم...فرانسیس تو « تام سمِدلی » رو می شناسی ؟
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس به طعنه گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمون کنم !
+ </p>
+ <p>
+ ــ راستش...یه خرگوش وحشی بهم داد...خودش گرفته بودش...بم داد که
+ بذارمش کنار اون خرگوشِ خونگیم...هنوزم هستش...زنده ست.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس ، بی حوصله امـا به طنز و طعنه گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ خوبه...خوش به حالت !
+ </p>
+ <p>
+ ــ آره...پس چی؟! تام برا رفتن به جشنِ « اولِرتن » باهام حرف زده
+ بود...که منو با خودش میبره...ولی اینکارو نکرد...ببین...اون با یه
+ خدمتکاره رفت...با کلفت خونهء کشیش رفتن جشن... با چشای خودم
+ دیدمشون.
+ </p>
+ <p>
+ ــ لابد بایدم همین کار رو میکرده.
+ </p>
+ <p>
+ ــ نخیرم...هیچم اینطور نیس ! به خودشم همینو گفتم...و اینم بش
+ گفتم که باید جریانو به تو بگم... حالام که گفتم !
+ </p>
+ <p>
+ فندقی تق و توق کنان زیر دندانهایش خرد شد ، هسته اش را سوا کرد و
+ با لذت جویدش. فرانسیس گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ همچین چیز مهمی هم نیس.
+ </p>
+ <p>
+ ــ خُب...شایدم نباشه...ولی...بهرحال من ازش دلخور شدم.
+ </p>
+ <p>
+ ــ چرا ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ چرا نداره...شدم دیگه...حق نداشت با کلفته بره.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس با لحنی سرد اما حق به جانب ، قاطعانه گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ کاملاً هم حق داشته.
+ </p>
+ <p>
+ ــ نخیرم...نداشت...چونکه قبلش قولشو به من داده بود.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس پِقی زد زیر خنده ، خنده ای از سرِ سرحالی و سرخوشی ؛ گفت
+ :
+ </p>
+ <p>
+ ــ آخی...نازی...فراموش کردم که قولشو به تو داده بوده.
+ </p>
+ <p>
+ و اضافه کرد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ وقتی براش قسم خوردی که به من میگی...اونوقت چی گفت؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ هیچی...خندید...بعدشم گفت : « اون ککش هم نمی گزه.»
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس نفس عمیقی کشید و گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ و حرفشم پُر بیراه نبوده.
+ </p>
+ <p>
+ سکوت بر همه جا سایه انداخته بود. مرتع با آن خارهای خشکِ زردرنگش،
+ انبوه بوته هایِ تمشکِ وحشیِ بی خش خش و خاموشش،بوته های «اولکسِ»
+ پوست انداخته آفتابسوختَش که زیر نور آفتاب میدرخشید،همه و همه به
+ نظر رؤیائی می آمد.
+ </p>
+ <p>
+ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ </p>
+ <p>
+ پانویس : اولکس : بوته هایی هستند به رنگ سبز تیره با گُل های
+ زردرنگ و خارهایی تیز. احتمالا فقط در اروپا می رویند. با تساهل
+ میشود معادل«سروکوهی»را بجایش به کار برد. ــ مترجم ــ
+ </p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p>
+ از این سو تا آن سویِ کنارهء نهر،طرحهای عظیمِ کشاورزی را پیاده و
+ آماده کرده بودند ، سفیدیِ کاه و کُلَشِ کوتاه وبلندِ جوزار، تکه
+ زمینهای چـــارگوشِ قهوه ای رنگِ گندم ، قطعه زمینهای خاکی رنگ
+ چراگــاهها ، شیارهای موازی قرمزگونِ زمینهای درحالِ آیـش و
+ درختزاران و دستِ آخر ، دهکده بود که همانند تکه جواهری تیره رنگ
+ تا دوردست ، درست تا خود تپه ها امتداد داشت، یعنی جایی که طرح
+ زمینهای تیره و روشن و شطرنجی ، کوچک و کوچکتر به نظر می آمد ؛ و
+ بالأخره ، آخرین جایی که در دیدرَس قرار داشت ، تکه زمینهایِ
+ چارگوشِ سفیدِ کاهپوش بود که غبارِ تیره و گَــردِ ناشیِ از گرما
+ رویش را پوشانده بود و دیدنش را سختــتـر هم میکرد.
+ </p>
+ <p>
+ یکمرتبه آنا با صدای بلند گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـــ هی... میگم اینجا یه لونهء خرگوشه ! بهتره بپاییمش شاید یکیشون
+ اومد بیرون...چی میگی؟ جنابعالی هم لازم نیس به خودت زحمت بدی و
+ تکون بدی به خودت.
+ </p>
+ <p>
+ دو دختر خاموش و آرام نشستند. فرانسیس به چیزهای خاصی که احاطه اش
+ کرده بودند نگاهی انداخت ؛ آنها به نظرش ناآشنا و عجیب و غریب می
+ آمدند :
+ </p>
+ <p>
+ خوشه های انگورِکولیِ سبزِ نارس که بر ساقه های ارغوانی شان سنگینی
+ میکردند ، بارقهء زردرنگِ سیبهای وحشی که زیر آسمان آبی بر فرازِ
+ پرچین خوشه خوشه خودنمایی میکرد ، برگهای وارفته و نرمِ گلهای
+ پامچال که تهِ پرچین را پوشانده بودند : همه و همه به نظر فرانسیس
+ غریب می آمد.
+ </p>
+ <p>
+ ناگهان چیزِ جنبنده ای نظر فرانسیس را به خود جلب کرد.موشِ
+ کوری،برروی خاک گرم و سرخ رنگ، در حال حرکت بود؛ در حالِ حرکت، این
+ سو و آنسو را بو می کشید؛ بدنِ صاف و سیاه رنگش را به این طرف و
+ آنطرف حرکت می داد؛ و اگرچه چابک بود ولی
+ </p>
+ <p>
+ به همان نسبت هم بیصدا و آرام حرکت می کرد. جانور، سرشار از
+ سرزندگی بود.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس، که وجود آن موجود ترسانده بودش، از روی عادت خواست آنا را
+ صدا بزند که بیاید و آن جانور را بکشد؛ اما امروز، کِسِلی و بی دل
+ و دماغی اش، فراتر از آستانۀ تحملش بود. آن جاندار کوچک، در برابر
+ چشمانِ او، آب بازی میکرد، بو میکشید و فین فین می کرد، چیزهای دور
+ و برش را لمس میکرد که سردربیاورد چی هستند، کور اما تیز و بُز
+ حرکت می کرد؛ چیزهای ناآشنا اما گرمی که شکم و دماغش را قلقلک
+ میداد، بعلاوۀ آفتابی که بر بدنش می تابید، حسابی کیفورش کرده بود.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس نسبت به این جانور کوچولو عمیقا احساس ترحم می کرد.
+ </p>
+ <p>
+ آنا که دست به کمر ایستاده و جانور سیاهِ کور را تماشا میکرد، گفت
+ :
+ </p>
+ <p>
+ ــ هِی... فران جون... اونجارو باش... یه موشِ کور.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس که غرق افکار خودش بود، اخم کرد. دخترک آهسته گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ این که فرار نمیکنه... میکنه ؟
+ </p>
+ <p>
+ و بعد به نرمی و آرام به جانور نزدیک شد. موش کور، ترسان و دستپاچه
+ به قصد فرار شروع کرد به دست و پا زدن. آنا ، سریع پایش را رویِ
+ جانور گذاشت،البته نه با فشار. فرانسیس میتوانست جانورِ گیرافتاده
+ در زیر چکمۀ خواهرش را ببیند که دستهایِ صورتیش در تلاش و تقلا بود
+ و دماغِ نوک تیزش را هم پیچ و تاب میداد.
+ </p>
+ <p>
+ دخترکِ خوش هیکل، درحالیکه از فرط هیجان ابرو در هم کشیده بود، گفت
+ :
+ </p>
+ <p>
+ ــ چقده وول میخوره !
+ </p>
+ <p>
+ بعد خم شد تا از نزدیک به شکارش نگاهی بیاندازد.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس اکنون از ورای کفۀ کفش خواهرش میتوانست جنب و جوش شانه
+ هایِ مخملی موش و اینطرف و آنطرف شدن صورتِ فاقدِ بینایی اش و
+ تقلاهای دیوانه وارِ دستهای صورتی رنگش را به وضوح ببیند.درحالیکه
+ سرش را برمیگرداند، به آنا گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ این چیز رو بُـکُش...
+ </p>
+ <p>
+ آنا که چندشش شده بود باخنده گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ اوهو ! عمراً اینکارو نمیکنم...اگه دوس داری خودت بُـکُشش.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس با جدیت گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ نه...دوس ندارم...
+ </p>
+ <p>
+ بعد از چند بار تلاشِ نه چندان جدی، آنا بالأخره توانست پسِ گردن
+ جانور را بگیرد و از زمین بلندش کند. جانور، سرش را عقب میکشید و
+ پوزۀ درازش را به شدت به این سمت و آن سمت تکان میداد، دهانِ بازش
+ مثل یک مستطیلِ کج و کوله شده بود و در جلو اش دو دندانِ ریزِ
+ صورتی دیده میشد، از دهان کاملاً بازش میشد فهمید که حسابی کلافه
+ شده؛ بدنِ آویزانش به ندرت و با سختی تکان میخورد.
+ </p>
+ <p>
+ آنا ، که حواسش به دندانهای تیز جانور بود، گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ به قیافۀ این کوچولو نمیاد که انقد فرز باشه...
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس با صدایی آرام پرسید :
+ </p>
+ <p>
+ ــ حالا میخوای چیکارش کنی ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ باید بمیره...میدونی که چقد بهمون ضرر میزنن...میبرمش خونه که
+ بابا یا یکی دیگه بکشدش...نمیذارم از چنگم فرار کنه.
+ </p>
+ <p>
+ دخترک، ناشیانه جانور را توی دستمال جیبی اش قنداق پیچ کرد و رفت
+ کنار خواهرش نشست. مدت زمانی به سکوت گذشت.
+ </p>
+ <p>
+ آنا به یکباره پرسید :
+ </p>
+ <p>
+ ــ اینبار از جیمی زیاد حرف نزدی...هنوز تو «لیورپول» می بینیش ؟
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس، بدون آنکه به روی خودش بیاورد که این سؤال تا چه حد آزارش
+ داده،گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ یکی دوبار...
+ </p>
+ <p>
+ ــ یعنی دیگه باهاش صمیمی نیستی ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمونم نبایدم باشم...چونکه نامزد کرده...
+ </p>
+ <p>
+ ــ نامزد ؟ جیمی باراس ؟! آفرین !...فکر هر چیو میکردم جز اینکه
+ اون نامزد کنه...
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس با تشر گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ چرا که نه ؟... مگه اون چیش از بقیه کمتره ؟
+ </p>
+ <p>
+ آنا داشت به موش کور ور می رفت. بالأخره جواب داد که :
+ </p>
+ <p>
+ ــ چیزی کم نداره...منتها من فکر نمی کردم اینکارو
+ بکنه...همینجوری...
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس حرفش را قطع کرد و پرسید :
+ </p>
+ <p>
+ ــ چرا نکنه ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ نمیدونم...این جونور لعنتی هم آروم نمی گیره...حالا با کی نامزد
+ کرده ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ از کجا بدونم ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمون کردم ازش پرسیدی...هرچی نباشه خیلی ساله که باهم آشنا
+ هستین...باید فکرشو می کردم که بخواد ازدواج کنه...اونم حالا که
+ دکترای شیمی اش رو هم گرفته.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس، برخلاف میل درونیش، خندید.
+ </p>
+ <p>
+ ــ آخه این چه ربطی به اون داره ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ قطعاً داره...اون حالا دیگه دوس داره احساس کنه آدم
+ مهمیه...واسه همینم نامزد کرده... هِی جوونور...انقده وول
+ نخور...بتمرگ سرِ جات...
+ </p>
+ <p>
+ اما در این حیص و بیص، موش کور موفق شده بودتقریباً خودش را با توش
+ و تقلا از توی دستمال بیرون بکشد : بدنش را دیوانه وار پبچ و تاب
+ می داد، سر می چرخاند در حالیکه دهانش به شکل یک اُستوانه باز بود
+ و دستهای بزرگِ پُرچین اش را از هم باز کرده بود. آنا ، با گفتنِ :
+ «برو تو بشین سرِ جات» ، شروع کرد به فشار دادن موش کور با انگشت
+ اشاره اش به داخل دستمال. ناگهان انگشتش لای دندان موش گیر کرد و
+ دختر، حس کرد که از انگشتش برق دردناکی بلند شد. فریاد زد که :
+ </p>
+ <p>
+ ــ آآآخ...انگشتمو گاز گرفت !
+ </p>
+ <p>
+ جانور را روی زمین انداخت. جاندار، گیج و هراسان، کورکورانه دور
+ خودش می چرخید. فرانسیس می خواست جیغ بزند ؛ او توقع داشت که موش
+ کور هم مثل یک موش معمولی پا به فرار بگذارد ولی جانور همانجا
+ مانده بود و کورمال کورمال دنبال راه فرار میگشت.فرانسیس خواست سرش
+ داد بزند بلکه جانور فرار کند.
+ </p>
+ <p>
+ آنا ، غضبناک، فکری به سرش زد. چوبدستی خواهرش را از او گرفت و به
+ یک ضربه جاندارِ کوچک را بیجان کرد. فرانسیس لرزان و ترسان مانده
+ بود. لحظاتی پیش، جانور، داشت آفتاب می گرفت و حالا بیجان، مثل تکه
+ گوشتی افتاده بود، بی هیچ تاب و تقلایی. فرانسیس با صدایی لرزان
+ گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ اون مرده !
+ </p>
+ <p>
+ آنا انگشتش را از توی دهانش بیرون آورد و به سوراخ کوچکِ رویش
+ نگاهی کرد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ آره...به درک !...حقش بود...همشون موذی و مضرَّن...
+ </p>
+ <p>
+ آنا ، لاشۀ جانور را از زمین بلند کرد و اینکار خشمش را خاموش کرد.
+ او، غرقِ در افکارش و در حالیکه ابتدا سرانگشت و سپس گونه اش را به
+ پوستِ خزِ جانور می مالید، گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ چقده پوستش قشنگه.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس به تندی گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ بپا...دامنت داره خونی میشه !
+ </p>
+ <p>
+ قطره خونی یاقوت رنگ، از دماغ جانورِ بیجان آویزان وآمادۀ چکیدن
+ بود که آنا آنرا روی برگهای یک بته گلِ استکانیِ آبی رنگ مالید. به
+ آنی، آرامش، وجود فرانسیس را در بر گرفت؛ و در آن لحظه بود که
+ هیبتِ یک آدمِ با کمالات را به خود گرفت.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس، درحالیکه بی تفاوتی ملال آوری بر ماتمِ درون و دلش چیره
+ شده بود،گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمونم این جوونِوَرا رو باید کشت...
+ </p>
+ <p>
+ درخشش سیبهای صحرایی، رقصِ زیبای بیدها با باد، در نظرش ناچیز و
+ نازیبا بود.
+ </p>
+ <p>
+ بی شک چیزی در درونش مرده بود و از اینرو آن چیزهای زیبا احساسی را
+ در درونش برنمی انگیخت. آرام بود و کاملاً بی توجه نسبت به غم
+ انبوه درونش. عزمِ رفتن کرد، و عازم جویبار و چمنزار اطراف آن
+ شد.آنا که دنبال او راه افتاده بود، داد زد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ آهای...وایسا منم بیام...
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس روی پُل ایستاد به تماشایِ رد پایِ گاوها و گوسفندها بر
+ رویِ گِلِ سرخ رنگ. در آن زیر، دیگر ردّی از جوبِ آب و کانال نبود
+ ولی با این وجود همه چیز بویِ تازگی و سبزی و سرسبزی میداد. از
+ خودش پرسید که چرا نسبت به خواهرکوچکش آنقدر کم توجه است، در
+ حالیکه آنا شیفته و شیدایش بود؟ چرا نسبت به همه و هرکس کم توجه
+ است؟ خودش هم نمی دانست امّـا در آن دوری جُستن و کم توجهی، رگه ای
+ از غرور را حس میکرد، غروری غالب بر وجودش.
+ </p>
+ <p>
+ دو خواهر وارد مزرعه ای شدند که در آن جوهای دِرو شده را خرمن خرمن
+ به خط کرده بودند و باد زُلفِ زردِ ذرّتها را پریشان میکرد.
+ تابستان داغ و طولانی، کاهبُن و کُلَشها را کمرنگ کرده بود و به
+ همین دلیل، آن مزرعۀ وسیع، رنگش به سفیدی میزد و میدرخشید. مزرعۀ
+ بعدی، زیبا بود و چشم نواز و بارور، چونکه دوّمین محصولش به بار
+ نشسته و آمادۀ برداشت بود. شبدرهای تُـنُک که بصورت پراکنده، دسته
+ دسته در آنسو و اینسو روییده بودند، به رنگ سبز کاملا تیره درآمده
+ بودند. بویی که در آنجا به مشام میرسید اگرچه چندان قوی نبود اما
+ مطبوع هم نبود. دخترها به راهشان ادامه دادند، فرانسیس از جلو
+ میرفت و آنا به دنبال او.
+ </p>
+ <p>
+ نزدیکی هایِ دروازه، مرد جوانی داس بدست، داشت برای غذای سرِشبِ
+ گاو و گوسفندهایش علوفه جمع میکرد. جوانک تا دخترها را دید دست از
+ کار کشید و دستپاچه و سرگردان منتظر ماند.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس پیراهنی سفید از جنس پنبه به تن داشت و هنگام راه رفتن
+ تکبر و تفرعن و بی توجهی به اطراف بود که از خود نشان میداد. سیمای
+ بی احساس و سردِ فرانسیس و آن طرز راه رفتن و به پیش آمدنِ بی توجه
+ به دوروبَر، جوانک را مضطرب میکرد. فرانسیس، پیشترها، به مدت پنج
+ سال عشقِ «جیمی» را در دل داشت؛ اما حالا که به خانه برگشته بود
+ دیگر از آن احساس چیزی جز جنازه ای رو به تلاشی باقی نمانده بود.
+ این مرد تنها کسی بود که توانسته بود راهی به دل فرانسیس باز کند.
+ </p>
+ <p>
+ تام میان قد بود و قوی بنیه. پوست نرم و صاف صورتش، در زیر نور
+ آفتاب، نه آفتابسوخته، بلکه برنزه شده بود و این صورت برنزه، خوش
+ مشربی و آسانگیری اش را دوچندان می نمود. او از فرانسیس یکسال
+ بزرگتر بود و تام می بایست خیلی پیش از اینها درِ دل و دلدادگی را
+ با او و به روی او می گشود. نگفته پیداست که تام راهِ خویش را با
+ سرشت نیکش در پیش گرفته بود: یک زندگی ساده و بی فراز و نشیب؛ با
+ دخترهای زیادی هم دمخور شده و گپ زده بود بی آنکه به کسی دل
+ ببندد؛کلاً یک زندگی بدور از دردسر و دغمصه. اما این را میدانست که
+ حضور یک زن را در زندگیش کم دارد. تام با دیدن دخترها که داشتند
+ نزدیک می شدند، دستپاچه و معذب، لباسِ کارِ سرهم اش را اندکی مرتب
+ و جمع و جور کرد. فرانسیس، یکی از آن نادره های دوران بود، انسانی
+ ظریف و خاص: این حسی بود نسبتِ به فرانسیس که تام با تمام گوشت و
+ پوست و استخوانش آنرا احساس میکرد. دختر جوان، حسی را به تام سرایت
+ میداد و آن چیزی نبود جُز: بندآمدن نفسش، شنیدنِ صدای قلب خودش! به
+ طرز مبهمی، امروز بیش از هر زمان دیگری تام تحت تأثیر فرانسیس بود.
+ فرانسیس پیراهن سفید به تن داشت و تام حتا ملتفتِ این موضوع نبود؛
+ چرا که در کل آدمی بود که حس و احساسش ناخودآگاه بود و ناگهان؛
+ هرگز با نقشه و قصدِ قبلی احساسی را از خودش بروز نمی داد.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس به مشغولیت خودش آگاه بود و می دانست دارد چه میکند. اگر
+ او چراغِ سبزی نشان میداد، تام در دامِ عشقش گرفتار میشد. حالا که
+ جیمی از دستش رفته بود، تا حد زیادی بی تفاوت شده بود و تأثرِ
+ نداشتنِ جیمی آنقدرها آزارش نمیداد. هنوز همه چیز را از دست نداده
+ بود و میتوانست جای خالیِ جیمی را پر کند. اگرچه نمیتوانست بهترین
+ ـ جیمی ـ را داشته باشد، که به نظر فرانسیس جورهایی گَنده دماغ و
+ مدمغ بود، میتوانست بجای اولی ـ جیمی ـ ، دومی را داشته باشد؛ و
+ گزینۀ دوم «تام» بود.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس، تقریباً بدون ذوق و شوقِ دیدار تازه، جلو آمد. تام گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ به به ! برگشتی بالأخره !
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس لرزش اضطراب را در صدای او احساس کرد. با خنده جواب داد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ نه بابا ! هنوز لیورپولم !
+ </p>
+ <p>
+ و با این طرز صحبتِ صمیمی، تام احساس کرد که گُرگرفته و داغ شده
+ است.گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ نه بابا ؟! پس شما کی باشین ؟!
+ </p>
+ <p>
+ حس خوبی به فرانسیس دست داد. به چشمهای تام نگاه کرد و لحظه ای به
+ آنها خیره شد. با خنده گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ چی بگم ؟! نظر تو چیه ؟
+ </p>
+ <p>
+ تام با حالتی دستپاچه کلاهش را از سر برداشت. فرانسیس از او خوشش
+ می آمد، و از رفتار و کردار جالبش، از شوخ طبعی اش، از سادگیش، و
+ از مردانگی نرم و غیر خشنش.
+ </p>
+ <p>
+ آنی هم به جمعشان اضافه شد و درجا گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ اینجارو...اینو نیگا ! تام سمِدلی !
+ </p>
+ <p>
+ ـ آقاموشه رو ! لاشه شو پیدا کردی؟
+ </p>
+ <p>
+ ـ نع... گازم گرفت.
+ </p>
+ <p>
+ ـ هان...فهمیدم...لابد حسابی اعصابتو گُه مرغی کرد...نه؟!
+ </p>
+ <p>
+ آنی پرخاش کرد که:
+ </p>
+ <p>
+ ـ نخیرَم... هیچَم حالمو نگرفت...تو طرز حرف زدنتو درست کن.
+ </p>
+ <p>
+ ـ ئه! مگه چِشه؟
+ </p>
+ <p>
+ ـ خوشم نمیاد مثِ لاتها حرف بزنی.
+ </p>
+ <p>
+ تام که گوشه چشمی به فرانسیس داشت، پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ـ جدی؟
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ کار قشنگی نیست.
+ </p>
+ <p>
+ اما در واقع این قضیه برای فرانسیس اهمیتی نداشت و عوامانه حرف
+ نزدن برایش حکمِ ادبی از آداب دانی را داشت. جیمی یک مرد روشنفکر
+ بود و تام برعکسِ او، و فرانسیس به خوبی این تفاوت را درک میکرد و
+ بنابراین طرز حرف زدن تام ناراحتش نمی کرد. به تام گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ دوست دارم مؤدبانه باشه حرف زدنت.
+ </p>
+ <p>
+ تام داشت کلاهش را تا میکرد و در این حال اندکی جابجا شد و جواب
+ داد:
+ </p>
+ <p>
+ ـ میدونم.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس لبخندی زد و گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ البته بیشتر وقتا هستی...اینم من میدونم!
+ </p>
+ <p>
+ تام محترمانه ولی مظطربانه گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ باس سعی خودمو بکنم.
+ </p>
+ <p>
+ ـ توی چه کاری؟
+ </p>
+ <p>
+ ـ که باهات درست حرف بزنم.
+ </p>
+ <p>
+ رنگ از رخسار فرانسیس پرید، سر به زیر انداخت، اندکی بعد از ته دل
+ خنده ای از سرِ خوشحالی سر داد، انگار که از آن نصیحتِ نه چندان
+ جدیش به تام بدش نیامده بود.
+ </p>
+ <p>
+ آنی سقلمه ای به تام زد و گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ از حالا به بعد مراقب طرز حرف زدنت باش!
+ </p>
+ <p>
+ تام از آنی فاصله گرفت که دوباره سقلمه نخورد و برای اینکه سر به
+ سرش بگذارد گفت
+ </p>
+ <p>
+ ـ واسۀ کشتن موش کورای مزرعه تون باس از این سقلمه های تو استفاده
+ کنن...تازه... اونم برا هرکدوم یه ضربۀ تو کفایت میکنه بس که دستت
+ سنگینه.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس همزمان با درآوردن ادای اینکه چندشش شده گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ واقعاً ها...اینم با یه ضربه مُرد.
+ </p>
+ <p>
+ تام به سمت او چرخید و پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ـ گمونم تو یه همچین ضرب دستی نداری...نه؟
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس قاطعانه جواب داد:
+ </p>
+ <p>
+ ـ نمیدونم...مگه اینکه پاش بیفته.
+ </p>
+ <p>
+ تام سراپا گوش بود شش دانگ حواسش به او.گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ جداً ؟
+ </p>
+ <p>
+ ـ اگه لازم باشه...بله.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس قسمت اول حرفش را محکمتر ادا کرده بود. تام در درک تمایز و
+ تفاوت او، کمی مشکل داشت و تشخیصِ تشخص او برایش سخت بود. تام مردد
+ پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ـ و خیال نمیکنی که این واقعاٌ لازمه ؟
+ </p>
+ <p>
+ دختر درحالیکه جدی و سرد نگاهش را به تام دوخته بود، گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ چی...بگم...لازمه ؟
+ </p>
+ <p>
+ تام که چشمانش به همه طرف میچرخید ولی خودش بالعکس شق و رق ایستاده
+ بود گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ به نظر من که هست.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس زد زیر خنده و با لحنی که رگه ای از آزردگی در آن بود گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ اما نه برای من.
+ </p>
+ <p>
+ ـ آره...اینو درست گفتی.
+ </p>
+ <p>
+ خندۀ فرانسیس بدنش را به لرزه انداخت و گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ خودمم میدونم حق با منه !
+ </p>
+ <p>
+ سپس سکوتی ناخوشایند سایۀ سنگینش را بر آنها انداخت.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس این سکوت را با پرسشی پر از تردید شکست:
+ </p>
+ <p>
+ ـ ببینم...مگه تو دوست داری من موش بکشم؟
+ </p>
+ <p>
+ تام که همانطور شق و رق و عصبی ایستاده بود جواب داد:
+ </p>
+ <p>
+ ـ اینا کلی بهمون ضرر میزنن.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس که معلوم بود قانع نشده گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ خُب...دفعۀ دیگه که یکیشونو دیدم...ببینم چیکار میتونم بکنم.
+ </p>
+ <p>
+ نگاههایشان در هم گره خورد آنهم درحالیکه دخترجوان حس میکرد کم
+ آورده و غرورش جریحه دار شده بود؛ و پسرجوان احساس سردرگمی میکرد
+ در میان دو حس متضاد پیروزی و شکست، نمیدانست که تقدیر چه خواهد
+ شد.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس لبخندزنان راه خودش را در پیش گرفت و خداحافظی کرد.
+ </p>
+ <p>
+ هنگامیکه دو خواهر داشتند از میان کاه و کلشهای کپه شدۀ گندم رد
+ میشدند، آنی گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ راستش...سردرنمیارم شما دوتا منظورتون از این همه وراجی چی
+ بود...
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس از ته دل خنده ای کرد و پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ـ جداً ؟
+ </p>
+ <p>
+ ـ آره...ولی به نظر من...از هر نظر که حساب کنی...تام یه سروگردن
+ از جیمی بهتره.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس با صدایی خالی از احساس جواب داد که :
+ </p>
+ <p>
+ ـ شاید...شاید حق با تو باشه.
+ </p>
+ <p>
+ و فردای آن روز، بعد از یک شکار طولانیِ مخفیانه، فرانسیس موش کوری
+ را پیدا کرد که داشت آفتاب میگرفت؛ موش را کشت و هنگام غروب آفتاب
+ که تام به نزدیکیهای دروازه آمده بود تا چپق بعد از شامش را چاق
+ کند، موجود مرده را تحویلش داد.گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ بفرما...اینم از این !
+ </p>
+ <p>
+ تام درحالیکه داشت با انگشتش جنازۀ موش را امتحان میکرد پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ـ خودت کشتیش؟
+ </p>
+ <p>
+ و صدالبته که اینرا برای قایم کردن هیجانش گفت.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس که صورتش را نزدیک صورت تام آورده بود گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ فکر میکردی نمیتونم؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ نع... هیچ فکری نکردم.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس خندید، خنده ای عجیب و کوتاه که نفسش را بند آورد و اشکش
+ را سرازیر کرد، او سراپا هیجان بود و اسیر خواستۀ درونش.تام مبهوت
+ مانده بود و کمی ملول. دختر دستش را دور بازوان او حلقه کرد. تام
+ با صدایی لرزان پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ـ باهام میای بریم بیرون؟
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس با خنده صورتش را برگرداند. حسی قوی و غیرقابل کنترل باعث
+ شد چهرۀ تام قرمز شود. تام این حس را سرکوب کرد؛ اما ظاهراً این
+ احساس قویتر از تام بود و بر او چیره شد. تام، این جوان روستایی با
+ آن سادگیِ دوست داشتنی اش، اسیر عشق فرانسیس شده بود.
+ </p>
+ <p>
+ تام درحالیکه شق و رق ایستاده بود و از پنهان کردن عشقش در آزار
+ بود گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ ولی باهاس به مادرت بگیم.
+ </p>
+ <p>
+ فرانسیس با صدایی خفه گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ باشه.
+ </p>
+ <p>
+ صدایش گرفته بود اما این گرفتگی، سرشار از حال و هوای احساس رهایی
+ و رضایت بود.●℠
+ </p>
+ <p></p>
+ <p>
+ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ </p>
+ <p></p>
+ <p>
+ ‎
+ </p>
+ <p>
+ ‎
+ </p>
+ <a name="2"></a>
+ <h2>
+ Smile‏ لبخند‏
+ </h2>
+ <p></p>
+ <p>
+ نویسنده : دی.اچ.لارنس
+ </p>
+ <p>
+ مترجم : سیاوش ملکی
+ </p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p>
+ تصميم داشت كه تمام شب را بيدار بماند ، نوعي رياضت كشي شايد.
+ </p>
+ <p>
+ در تلگراف خيلي مختصر ولی گویا آمده بود : ‌‹ حال اوفليا وخيم › .
+ </p>
+ <p>
+ احساس كرد كه در آن شرايط ، رفتن به كوپهء خواب كار بيهوده اي ست.
+ </p>
+ <p>
+ پس ، در كوپهء درجه يك ، خسته و فرسوده نشست درهنگاميكه شب ، خودش
+ را به
+ </p>
+ <p>
+ آسمان فرانسه تحميل ميكرد.
+ </p>
+ <p>
+ طبيعتاً او مي‌بايست در كنار بستر اوفليا باشد. اما اوفليا او را
+ فرانخوانده بود. به همين خاطر بود
+ </p>
+ <p>
+ كه او در واگن قطار بيدار نشسته بود.
+ </p>
+ <p>
+ در اعماق قلبش ثقلي بسيار سنگين و سياه را احساس ميكرد : چيزي شبيه
+ به غده اي
+ </p>
+ <p>
+ مالامال از ملال مطلق ، كه شريانهاي حيات‌بخش‌اش را به شدت ميفشرد.
+ </p>
+ <p>
+ هميشه زندگي را جدي گرفته و در حقِ خودش سخت‌گيري كرده بود.
+ </p>
+ <p>
+ جدیّتی كه اكنون از پا درش آورده بود.
+ </p>
+ <p>
+ صورت سبزه ء سه تيغه ء جذاب اش ميتوانست براي نقاشي چهره ء مسيح
+ مصلوب
+ </p>
+ <p>
+ الگوي نقاشان قرار بگيرد ، با آن ابروان پرپشت مشكي رنگي كه
+ پريشاني ناشي از
+ </p>
+ <p>
+ عذابي دروني درهم برده بودشان.
+ </p>
+ <p>
+ شبِ قطار درست مثلِ كابوس بود :
+ </p>
+ <p>
+ هيچ چيزش واقعي نمي نمود. دو خانم مسن انگليسي كه روبرويش نشسته
+ بودند ،
+ </p>
+ <p>
+ پيشتر مرده بودند ، مانند خود مَرد ؛ چرا كه بي ترديد مرد هم مرده
+ بود.
+ </p>
+ <p>
+ از پشت كوههاي سرحدات ، سَحَرِ خاكستري ، صعود كرده و آهسته به
+ پايين سرازير ميشد؛
+ </p>
+ <p>
+ و او اين منظره را تماشا ميكرد بي آنكه ببيندش.
+ </p>
+ <p>
+ ذهنش اما ، بي‌وقفه اين قطعه شعر را تكرار مي‌كرد :
+ </p>
+ <p>
+ ‹ و آنگاه كه سپيده سرزد ، سرد و مأيوس
+ </p>
+ <p>
+ دست در دستِ باراني سرد و منحوس
+ </p>
+ <p>
+ بانو بست پلكهایش را و آمیخت با سحرگاهي رنگي
+ </p>
+ <p>
+ و ما مانديم با همان بامداد پير هميشگي ... › .
+ </p>
+ <p>
+ و در سيماي راهب‌وارِ رياضت كشيده‌اش هيچ نشاني از تحقير به چشم
+ نمي‌خورد ، حتا تحقيري
+ </p>
+ <p>
+ كه خودش بر خودش روا داشته باشد ، براي اين افتضاحي كه پيش آمده
+ بود : ذهن نقادش
+ </p>
+ <p>
+ اين قضيه را فضاحت برآورد كرده بود.
+ </p>
+ <p>
+ در ايتاليا بود : آنجا را با رگه اي از تنفر نگريست. ياراي احساسي
+ ديگرگونه را نداشت ، تنها
+ </p>
+ <p>
+ ته رنگي از تنفر به نگاهش آغشته بود هنگاميكه به دريا و درختان
+ زيتون مينگريست:
+ </p>
+ <p>
+ يكجور شيادي شاعرانه.
+ </p>
+ <p>
+ اين بار هم شبهنگام بود كه به خانهء ‹ خواهرانِ آبي پوش › رسيد ،
+ اينجا همانجايي بود كه اوفليا
+ </p>
+ <p>
+ آنرا انتخاب کرده بود تا در آن خلوت بگزیند.
+ </p>
+ <p>
+ او را به اتاقِ رييسهء آنجا راهنمايي كردند ، در كوشك. مادر روحاني
+ برخاست و در سكوت
+ </p>
+ <p>
+ مقابلِ او سر فرود آورد. از فراز دماغش به مرد نگاهي كرد و سپس به
+ فرانسه گفت :
+ </p>
+ <p>
+ _ گفتنش برام دردآوره ... اون بعدازظهر فوت كرد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد بهت زده ايستاد ، چيز زيادي حس نميكرد ، ولي بهرحال به ناكجايي
+ خيره مانده بود با آن
+ </p>
+ <p>
+ صورت جذابِ خوش منظرِ راهب وارش.
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني به آرامي دست نرم زيبايش را روي بازوي مرد گذاشت و در
+ حاليكه به او
+ </p>
+ <p>
+ تكيه داده بود به صورتش خيره شد. آهسته گفت :
+ </p>
+ <p>
+ _ قوي باش ! ... قوي ، قبول ؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد به عقب قدم برداشت. هرگاه زني به او تكيه ميداد به وحشت مي
+ افتاد. توي آن لباسِ
+ </p>
+ <p>
+ حجيم پُرچين ، مادرِ روحاني ، هيأتي بسيار زنانه داشت.
+ </p>
+ <p>
+ مرد به انگليسي گفت :
+ </p>
+ <p>
+ _ كافيه !... ميتونم ببينمش ؟
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني زنگي را به صدا درآورد و يك راهبهء جوان ظاهر شد.
+ راهبه صورتي نسبتا
+ </p>
+ <p>
+ پريده رنگ داشت اما در چشمان قهوه اي رنگش چيزي كودكانه و شيطنت
+ آميز وجود داشت.
+ </p>
+ <p>
+ بانوي مسن تر ، درِ گوشي مرد را به زن جوان معرفي كرد و راهبه
+ مؤدبانه به مرد تعظيم كرد.
+ </p>
+ <p>
+ اما« متيو » دستش را دراز كرد ، همانند مردي كه جانش به لبش رسيده
+ باشد.
+ </p>
+ <p>
+ راهبهء جوان دستهايش را از هم باز كرد و با خجالت دستش را در دست
+ مرد لغزاند ، رام
+ </p>
+ <p>
+ همچون پرنده اي در خواب.
+ </p>
+ <p>
+ و در انتهاي هاويهء اندوهش ، مرد با خود گفت : ‹ چه دست زيبايي !
+ ›.
+ </p>
+ <p>
+ آنها از راهرويي آراسته اما سرد گذشتند و دري را زدند. متيو در
+ اعماقِ دریایِ عمیقِ ماتمش
+ </p>
+ <p>
+ سير ميكرد ، اگرچه حواسش به دامنهاي حجيم مشكي ِ زناني كه پيشاپيش
+ او نرم و شتابان
+ </p>
+ <p>
+ حركت ميكردند ، بود.
+ </p>
+ <p>
+ وقتي كه در باز شد ، مرد به وحشت افتاد ، چشمش به شمعهايي افتاد كه
+ در كنار بسترِ سفیدرنگ،
+ </p>
+ <p>
+ در آن اتاقِ مجلل ميسوختند. راهبه اي در كنار شمعها نشسته بود ،
+ هنگامیکه سرش را از رویِ کتابِ دعا بلند کرد، صورت سبزه و زمختش با
+ سربندی سفید آشکار شد.
+ </p>
+ <p>
+ سپس برخاست ، زن تنومندي بود ، به متيو تعظيمكي كرد ، و متيو متوجه
+ آن دستان
+ </p>
+ <p>
+ سفيدي شد كه تسبيحي را چنگ زده بود و در برابر سينه پوش ابريشمي
+ آبي رنگش
+ </p>
+ <p>
+ قرار گرفته بود.
+ </p>
+ <p>
+ سه راهبه در سكوت ، بسيار ظريف و زنانه ، در آن لباسهاي سياه رنگ
+ لرزانشان ، خزيدند
+ </p>
+ <p>
+ و در بالاي بستر مرده گردآمدند.
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني روي مرده خم شد و با كمال ملايمت توري سفيدرنگ را از
+ روي صورت زن
+ </p>
+ <p>
+ كنار زد.
+ </p>
+ <p>
+ متيو مرده را مشاهده كرد ، زيبايي برازندهء عارضِ زنش را ديد ، و
+ ناگهان ، چيزي ،
+ </p>
+ <p>
+ مثل خنده ، در اعماق قلبش غليان كرد ، او سرفه اي كرد و سپس سيمايش
+ به گلِ لبخنده اي
+ </p>
+ <p>
+ شكوفا شد.
+ </p>
+ <p>
+ سه راهبه در زير نور لرزان و گرم شمع ، داشتند او را با ترحم نگاه
+ ميكردند. آن سه ، سکناتشان ، بسیار
+ </p>
+ <p>
+ به هم شبیه بود. نگاه آن سه جفت چشم ، با اندكي ترس آميخته بود و
+ به ناگاه به گيجي آغشته
+ </p>
+ <p>
+ شد و سپس به تعجب. و بر سيماي سه راهبه ، كه ناخواسته مرد را
+ بواسطهء نور شمع ميديدند
+ </p>
+ <p>
+ لبخندي غيرارادي ظاهر شد. در آن سه صورت ، به طرز غريبي همان لبخند
+ نمايان شد ،
+ </p>
+ <p>
+ گويي سه گل ظريف باز شده باشند. در سيماي راهبهء جوان ، اندكي
+ اندوه بود با ته مايه اي
+ </p>
+ <p>
+ از شعفي شيطنت آميز. اما سيماي سبزهء راهبهء پرستارِ اهل ِایتالیا،
+ عاقله زنی با پیشانی صاف، که لبخندی لبانش را به شکل کمانی درآورده
+ بود: لبخندی زیرپوستی که حکایت از شوخ و شنگی او داشت و گویی طنازی
+ این زن ، چیزیست ابدی و بی حد و مرز.این لبخندی ایتالیایی بود:ظریف
+ و زیرپوستی و بی پروا.
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني ، كه صورتي كشيده درست مثل صورت متيو داشت ، به سختي
+ سعي داشت تا
+ </p>
+ <p>
+ جلو لبخنده اش را بگيرد. اما به محض اينكه متيو چانهء خنده دار
+ گستاخش را بالا آورد
+ </p>
+ <p>
+ زن ، سرش را پايين انداخت و لبخندش نم نمك نمايان شد.
+ </p>
+ <p>
+ راهبهء جوان ، ناگهان صورتش را با آستينش پوشاند : بدنش داشت تكان
+ تكان ميخورد.
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني دستش را روي شانهء راهبهء جوان گذاشت ، درحاليكه با
+ احساساتي از نوع
+ </p>
+ <p>
+ ايتاليائيش زمزمه ميكرد كه :
+ </p>
+ <p>
+ _ كوچولوي طفلكي ! گريه كن خُب ، گريه كن!
+ </p>
+ <p>
+ اما با وجود آن احساسات ، لبخندها هنوز محو نشده بود.راهبهء هيكلي
+ سيه چرده به همان شيوه
+ </p>
+ <p>
+ همانجا ايستاده بود ، تسبيح سياهرنگش را در دست ميفشرد و لبخندي
+ كمرنگ بر لب داشت.
+ </p>
+ <p>
+ متيو ناگهان به سمت تختخواب چرخيد ، كه ببيند آيا همسر مرده اش او
+ را مي پاييده است ؟
+ </p>
+ <p>
+ اين ، حركتي از سرِ وحشت بود.
+ </p>
+ <p>
+ اوفليا زيبا و آسوده ، آرميده بود ، با آن بيني سربالاي باريكش ، و
+ آن صورتي كه به سيماي
+ </p>
+ <p>
+ كودكي سِرتِق مي مانست و گويي در حال آخرين تُخسي اش بوده و به
+ همان صورت مانده است.
+ </p>
+ <p>
+ لبخند از لبان متيو رخت بربست ، و بجاي آن ، سايه اي از سيماي
+ شهیدی شهیر بر صورتش نشست.
+ </p>
+ <p>
+ اشكي نريخت : فقط نگاهِ خالیش بر زنش خیره مانده بود و آن حالت در
+ چهره اش گویاتر شده بود و
+ </p>
+ <p>
+ عميقتر: ميدانستم كه اين شهادت نصيبم ميشود !
+ </p>
+ <p>
+ زن ، بينهايت زيبا ، باهوش ، كودكانه ، كله شق و خسته مينمود...و
+ نيز :انگار هزارسال از مرگش میگذشت !
+ </p>
+ <p>
+ متيو ، درمورد تمام اين چیزها خالي از حس بود و احساسش کرخت شده
+ بود.
+ </p>
+ <p>
+ آن دو به مدت ده سال زن و شوهر بودند. متيو خودش هرگز شوهر ايده
+ آلي نبود ؛
+ </p>
+ <p>
+ نه ، نبود ؛ از هيچ نظر كامل نبود. اما اوفليا هميشه راه خودش را
+ ميرفت. زن ، عاشقِ مردش بود ،
+ </p>
+ <p>
+ بعد ، لجباز شده بود ، مرد را ترك كرد ، خيالاتي شده بود ، يا شايد
+ تحقيرکننده و ملامتی شده بود ،
+ </p>
+ <p>
+ يا خشمگين ، و بارها و بارها ، باز هم ، بازگشته بود به نزد مردش.
+ </p>
+ <p>
+ آن دو اولادي نداشتند. و مرد ، هميشه دلش بچه ميخواست.مرد، عميقا
+ غمگين بود.
+ </p>
+ <p>
+ زن، دیگر هرگز به نزد مرد بازنمي گشت. اين سيزدهمين باري بود كه
+ مرد را ترك ميكرد و
+ </p>
+ <p>
+ ديگر بازگشتي در كار نبود ؛ او برای همیشه رفته بود.
+ </p>
+ <p>
+ واقعا بازگشتي نبود ؟ حتا اگر متيو تصورش عكس اين بود؟ متيو احساس
+ ميكرد كه زن
+ </p>
+ <p>
+ دارد به او سقلمه ميزند تا او را به لبخنده اي وادارد. مرد ، حركتي
+ به بدنش داد و
+ </p>
+ <p>
+ اخمي از سر خشم دو ابرويش را به هم نزديك كرد. متيو سرِ لبخند زدن
+ نداشت!
+ </p>
+ <p>
+ دندانهايش را طوري به هم فشرد كه آروارهء چارگوش اش همزمان با
+ دندانهاي درشتش
+ </p>
+ <p>
+ آشكار شد وقتي كه سر خم كرد و به زنِ مردهء بينهايت آزارگرش نگاه
+ كرد.
+ </p>
+ <p>
+ خواست مثل آن مردِ داستان ديكنز به او بگويد : بازم؟!
+ </p>
+ <p>
+ خود او هرگز آدم بي عيب و ايرادي نبود و همیشه و درهرحال منتقد نقص
+ و نقصانهای خویش بود.
+ </p>
+ <p>
+ متيو ناگهان به سمت سه زن سرچرخاند ، كه سايه وار پس پشت شمعها
+ ايستاده بودند ،
+ </p>
+ <p>
+ و اينك دودِل مانده و در انتظار بودند و با چهرهايي قاب شده در
+ ميان آن سربندهايِ سفید رنگشان ،
+ </p>
+ <p>
+ مابين متيو و خلأ قرار گرفته بودند. چشمان مرد برقي زد و دندان
+ نشان داد.
+ </p>
+ <p>
+ متيو غريد كه : تقصیر منه....قصور از من بود.
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني مرعوب ، نهيب زد كه : آرام باش !
+ </p>
+ <p>
+ و دو دستانش از هم باز شدند و دوباره در درون آستينهايش همديگر را
+ در آغوش گرفتند،
+ </p>
+ <p>
+ درست مثل دو پرنده در آشيانه شان.
+ </p>
+ <p>
+ متيو رويش را برگرداند و به اطراف زل زد ، آماده برای فرار از آن
+ فضا. مادر روحاني ، پس پشت او داشت
+ </p>
+ <p>
+ قطعه اي سرود مذهبي را زمزمه ميكرد درحاليكه تسبيحش از دستش آويزان
+ بود و آونگان.
+ </p>
+ <p>
+ راهبهء رنگ پريدهء جوان ، عقبتر ايستاده بود. اما چشمان راهبهء
+ سبزهء قوي هيكل ،
+ </p>
+ <p>
+ همچون ستاره اي ابدي بر بالاي سر مرد چشمك ميزد ، و مرد احساس كرد
+ كه باز
+ </p>
+ <p>
+ لبخندي دارد به پهلويش سقلمه ميزند.
+ </p>
+ <p>
+ مرد با لحني آگاهي دهنده خانمها را خطاب قرار داد كه :
+ </p>
+ <p>
+ _ نگاهش كنيد ! من بدجوري بهم ريخته ام ، بهتر است بروم.
+ </p>
+ <p>
+ خانمها مات و مبهوت ماندند و مردد. مرد به سمت در سرچرخاند. اما
+ حتا به گاه رفتنش نيز
+ </p>
+ <p>
+ لبخند بازگشته بود بر لبان و به ميان سيمايش ، كه از چشمان هميشه
+ چشمك زن زن سبزه رو
+ </p>
+ <p>
+ پنهان نماند. و مرد داشت در نهانخانهء دلش به اين مي انديشيد كه
+ كاش ميشد دستان سبزهء
+ </p>
+ <p>
+ او را در ميان دستانش بگيرد ، يك جفت دستي كه مانند جفتي پرندهء در
+ حال عشقبازي
+ </p>
+ <p>
+ به هم پيچيده بودند.
+ </p>
+ <p>
+ اما مرد مصر بود همچنان بر مرور مكرر معايب خودش.
+ </p>
+ <p>
+ مرد به خودش نهيب زد : ‹ پروردگارا ! ›. و به مجرد اين نهيب زدن ،
+ احساس كرد كه چيزي
+ </p>
+ <p>
+ به پهلويش سقلمه زد و به نجوا ميگويد : لبخند بزن !
+ </p>
+ <p>
+ سه زن در آن اتاق مجلل تنها مانده و همديگر را نگاه ميكردند ، و
+ دستهاشان براي لحظه اي،
+ </p>
+ <p>
+ مثل شش پرندهء پران از ميان شاخساران ، در هوا به پرواز درآمد و
+ دوباره برجايشان نشستند.
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني با ترحم گفت : طفلك !
+ </p>
+ <p>
+ راهبهء جوان،مثل كسي كه كوكش كرده باشند ، با صدايي زير درآمد كه :
+ </p>
+ <p>
+ _ آره ! آخي ! طفلي !
+ </p>
+ <p>
+ راهبهء سبزه رو گفت :
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني به آرامي كنار تخت رفت و بر روي سيماي زن مرده خم
+ شد.به نجوا گفت :
+ </p>
+ <p>
+ _ انگاري همه چيو ميفهمه ، دخترك معصوم ! اينطور نيست ؟
+ </p>
+ <p>
+ سه راهبه با سه سر سربندپوش گردآمدند. و براي نخستين بار ، ديدند
+ كه لبخند محو
+ </p>
+ <p>
+ طعنه آميزي ، گوشه هاي لب اوفليا را با كمانك كمرنگي كج كرده است.
+ </p>
+ <p>
+ تماشاي اين منظره آنها را به هيجان آورد.
+ </p>
+ <p>
+ راهبهء جوانِ ذوق زده به زمزمه گفت : اون شوهرشو ديده !
+ </p>
+ <p>
+ مادرروحاني مادرانه پارچهء دستباف را روي صورت سرد اوفليا كشيد.سپس
+ همگي
+ </p>
+ <p>
+ با چرخاندن تسبيحهايشان ، براي روح مرحومه به نجوا ، طلب آمرزش
+ كردند.
+ </p>
+ <p>
+ بعد ، مادرروحاني دوتا از شمعها را برداشت و در جاشمعی قرار داد و
+ شمع قطورتر را با قدرت در جایش
+ </p>
+ <p>
+ محکم کرد.
+ </p>
+ <p>
+ راهبهء سبزه رويِ خوش هیکل ، دوباره انجيل به دست سر جايش نشست.دو
+ خواهر ديگر
+ </p>
+ <p>
+ خش خش كنان به سمت در خراميدند و خارج شدند و وارد كريدور سفيد
+ بزرگ شدند.
+ </p>
+ <p>
+ همچون قوهاي روي درياچه ، به نرمي و بيصدا ، در آن جامه هاي پرچين
+ و شكنشان
+ </p>
+ <p>
+ شناكنان در گذر بودند كه به ناگاه مكث كردند.همگي هيأت مردي
+ درمانده را ديدند
+ </p>
+ <p>
+ پوشيده در پالتويي تيره رنگ ، كه در گوشه ای سرد در آنسویِ کریدور
+ پرسه ميزد.
+ </p>
+ <p>
+ مادر روحاني به ناگاه قدم برداشت و بر سرعتش افزود. متيو آنها را
+ ديد كه دارند به
+ </p>
+ <p>
+ نزد او مي آيند : اين هياكل با دستان ناپيدا و صورتهاي قاب شده در
+ ميان سربند.
+ </p>
+ <p>
+ راهبهء جوان پاكشان از پشت سر آنان مي آمد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد ، گويي در غربت بيرون حرف ميزند ، به فرانسه گفت :
+ </p>
+ <p>
+ _ منو ببخشين مادر...كلاهمو جايي جاگذاشته م...
+ </p>
+ <p>
+ متيو از سر استيصال حركتي به بازويش داد.او هرگز ، تابدين حد ،
+ دلمرده و لبانش خالي از لبخند نبود.●℠
+ </p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p>
+ ‎
+ </p>
+ <a name="3"></a>
+ <h2>
+ The Christening‏ غسل تعميد‏
+ </h2>
+ <p></p>
+ <p>
+ نویسنده : دی.اچ.لارنس
+ </p>
+ <p>
+ مترجم : سیاوش ملکی
+ </p>
+ <p></p>
+ <p>
+ معلمهء مدرسهء ‹ بريتيش › از دروازهء مدرسه بيرون آمد و بجاي اينكه
+ مطابق معمول
+ </p>
+ <p>
+ به چپ بپيچد ، به سمت راست پيچيد. دو زني كه داشتند با عجله به
+ خانه ميرفتند تا
+ </p>
+ <p>
+ شامِ شب شوهرانشان را بپزند- ساعت پنج دقيقه به چهار بود –
+ ايستادند تا زاغ سياه
+ </p>
+ <p>
+ مديره را چوب بزنند. چند لحظه اي ايستادند و با نگاه بدرقه اش
+ كردند ؛ بعد رو به
+ </p>
+ <p>
+ همديگر شكلكي به نشانهء تمسخر او درآوردند.
+ </p>
+ <p>
+ بدون شك ، شمايل اين آدمي كه داشت دور ميشد مضحك بود : كوچك و نحيف
+ ،
+ </p>
+ <p>
+ كلاه حصيري سياهرنگي به سر و پيراهني از پشم كشمير برنگ قهوه اي كه
+ آنرا روي
+ </p>
+ <p>
+ دامنش انداخته بود.(!)
+ </p>
+ <p>
+ براي چنين موجود كوچك و نازك و نحيفي ، آنگونه آرام خراميدن و
+ گامهاي سنگين
+ </p>
+ <p>
+ برداشتن ، واقعاً خنده دار هم بود.
+ </p>
+ <p>
+ « هيلدا روباثم » هنوز سي سالش نشده بود ، پس دليل آنطور راه رفتنش
+ سن و سال
+ </p>
+ <p>
+ نبود : او بيماري قلبي داشت.
+ </p>
+ <p>
+ درحاليكه قيافه اي جدي به خود گرفته بود ( چهره اي كه بيماري مچاله
+ اش كرده بود اما
+ </p>
+ <p>
+ زشت نبود ) با قدمهايي مصمم پيچيد و به پيش رفت. زن جوان ، كه
+ همچون قوي سياهِ
+ </p>
+ <p>
+ ماتمزده اي به نظر ميرسيد كه از « مسئله اي » شرمگين است ، با وقار
+ تمام وارد
+ </p>
+ <p>
+ محوطهء بازار شد. رفت توي مغازهء « بِري من » ؛ شيريني فروشيِ «
+ بِري من ».
+ </p>
+ <p>
+ مغازه ، انباشته بود از : انواع نان و كيك ، گونيهاي آرد و بلغور ،
+ بيكن خوك ،
+ </p>
+ <p>
+ ژامبون ‍، دنبهء خوك و انواع سوسيس. مخلوط اين همه بوي متنوع
+ نامطبوع نبود.
+ </p>
+ <p>
+ هيلدا روباثم چند لحظه اي ايستاد و با حالتي عصبي به كارد بزرگي كه
+ روي پيشخوان بود
+ </p>
+ <p>
+ ور رفت و زل زد به ترازوي بزرگ برنجي برّاق.
+ </p>
+ <p>
+ بالأخره مرد بدعنقي با ريش حنايي رنگ از پلّه هاي بالاخانه پائين
+ آمد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد ، بدون آنكه بابت تأخيرش عذرخواهي كند ، پرسيد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ چي ميخواي ؟
+ </p>
+ <p>
+ زن عصبي و عجولانه جواب داد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ ممكنه به اندازهء شيش پني از اين چندجور كيك و كلوچه بدين...
+ ميشه يه چندتام
+ </p>
+ <p>
+ شيرينيِ نارگيلي بذارين روش لطفاَ ؟
+ </p>
+ <p>
+ لبهايش مثل دو برگ در باد ميلرزيدند و كلماتش طوري از دهانش بيرون
+ آمد
+ </p>
+ <p>
+ تو گويي گله اي گوسفندند كه تنگ هم و بافشار ميخواهند از دروازه اي
+ عبور كنند.
+ </p>
+ <p>
+ مرد نه چندان محترمانه گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ شيريني نارگيلي نداريم.
+ </p>
+ <p>
+ مرد علناً دروغ گفته بود.(؟) به انتظار ايستاده بود.
+ </p>
+ <p>
+ زن لبخند اندك مضطربانه اي زد و درحاليكه به صورتش دست ميكشيد گفت
+ :
+ </p>
+ <p>
+ ـ پس صاحب نون نارگيلي نميشم آقاي بريمن. جداً كه تو ذوقم خورد.
+ ميدونيد ، من
+ </p>
+ <p>
+ عاشق اون شيرينيام ، ميدونيد ، و البته خيليم به خودم حال نميدم.
+ آدم نبايد زيادي
+ </p>
+ <p>
+ خودشو ننر بار بياره ، مگه نه ؟ اين حتا بدتر از ننر كردن يه كس
+ ديگه ست.
+ </p>
+ <p>
+ مرد ، بي آنكه حتا از سر ِ تصديق لبخندي بزند ، پرسيد :
+ </p>
+ <p>
+ _ خب حالا چي بدم بالاخره ؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد آشكارا بي توجهي ميكرد و بيشتر از هميشه بدعنق به نظر ميرسيد.
+ </p>
+ <p>
+ مديرهء مدرسه درحاليكه اندكي بور شده بود پاسخ داد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ آه ، هرچي كه دارين.
+ </p>
+ <p>
+ مرد بي شتاب چرخي زد. از سيني هاي مختلف تكه هاي كيك را يكي يكي
+ برميداشت و
+ </p>
+ <p>
+ داخل پاكت مي انداخت ؛ بعد ، جوريكه انگار دارد با سرطاسِ آرد حرف
+ ميزند پرسيد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ اون خواهرت چيكارا ميكنه ؟
+ </p>
+ <p>
+ خانم مدير با تحكم پرسيد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ منظورتون كدوم يكي از خواهرامه ؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد ، پريده رنگ و قوزكرده ، با حالتي كه بوي كنايه ميداد ، گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ كوچيكه.
+ </p>
+ <p>
+ خانم مدير برافروخته بود ؛ اما ، با تسلط ، مقابله به مثل كرد و
+ تيز و بز ، طعنهء مرد را
+ </p>
+ <p>
+ متلك آميز پاسخ داد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ آها ! اِما رو ميفرماييد ! حالش خيلي خوبه ، ممنون از
+ احوالپرسيتون !
+ </p>
+ <p>
+ مرد غُرغُري كرد ؛ سپس پاكت زن را به دستش داد و با نگاه بدرقه اش
+ كرد ، بي آنكه
+ </p>
+ <p>
+ جواب « عصربخير » او را بدهد.
+ </p>
+ <p>
+ زن مي بايست سراسر درازاي خيابان اصلي را مي پيمود ، هشتصد متر
+ پياده روي ِ
+ </p>
+ <p>
+ پُرعذابِ لنگ لنگان ، درحاليكه از خجالت تا بناگوش قرمز شده بود.
+ </p>
+ <p>
+ اما او ، با آن كيف سفيد دردست ، ظاهر آدمي با بي خيالي دائمي را
+ به خود گرفته بود.
+ </p>
+ <p>
+ هنگاميكه قدم به درون دشت گذاشت ، اندكي مغموم به نظر ميرسيد.
+ </p>
+ <p>
+ درّهء عريض در برابرش گسترده بود ، و درختستان دوردستش داشت در
+ تاريكي
+ </p>
+ <p>
+ فرو ميرفت ، و آنسوتر ،از مياندرّه ، به محض نمودار شدن مردمان و
+ خانه ها ،
+ </p>
+ <p>
+ دودي سفيد رنگ به هوا ميرفت و گاه حلقه حلقه ميشد.
+ </p>
+ <p>
+ ماهي كامل و خونين رنگ ، همچون فلامينگوئي كه در ارتفاعي كم پرواز
+ در دوردستهاي
+ </p>
+ <p>
+ تيره و تار مشرق پرواز ميكند ، خودش را از زير بخار و مه بيرون
+ كشيد.
+ </p>
+ <p>
+ منظره اي زيبا بود و اين زيبائي غم و خشم زن را تلطيف ميكرد ، مي
+ پراكند.
+ </p>
+ <p>
+ زن از ميان دشت گذشت و به خانه رسيد. خانه شان ، كلبهء نوساز و
+ اسطقس داري
+ </p>
+ <p>
+ بود كه بدست آدمي دلسوز ساخته شده بود ؛ خانهء يك معدنچي پير كه
+ توانسته بود آنرا
+ </p>
+ <p>
+ از پس انداز خودش بسازد.
+ </p>
+ <p>
+ داخل آشپزخانهء تقريبا نقلي شان ، زن سبزه روي غمگيني ، پوشيده در
+ پيراهني
+ </p>
+ <p>
+ سفيد و بلند ، با بچه اي در بغل نشسته بود ؛ زن جواني با هيبتي
+ حاكي از بي حيائي
+ </p>
+ <p>
+ كنار ميز ايستاده بود و داشت كره و نان مي بريد.
+ </p>
+ <p>
+ زن جوان ، رفتاري زار و سيمايي سرشكسته داشت كه اين حالتها براي
+ آدمي مثل او
+ </p>
+ <p>
+ غيرعادي به نظر ميرسيد و بيننده را به طرز غريبي آزار ميداد ؛
+ هنگاميكه خواهر بزرگترش
+ </p>
+ <p>
+ از در وارد شد ، او سر بلند نكرد.
+ </p>
+ <p>
+ هيلدا پاكت كيكها را روي ميز گذاشت و از آنجا خارج شد بدون آنكه با
+ اِما يا بچه يا با
+ </p>
+ <p>
+ خانم كارلين ، كه آنروز بعدازظهر براي كمك آمده بود ، حرف بزند.
+ </p>
+ <p>
+ تقريبا بلافاصله پدرشان از حياط آمد تو ، با خاك اندازي پر از
+ زغال. مردي بود
+ </p>
+ <p>
+ بلند بالا ولي داشت شكسته و شكسته تر ميشد ( رو به تلاشي بود ).
+ </p>
+ <p>
+ به مجرد اينكه قدم از قدم برداشت ، با دست آزادش به در چنگ انداخت
+ كه تعادلش
+ </p>
+ <p>
+ را حفظ كند ؛ با اين وجود ، سكندري رفت و اندكي به اينور و آنور خم
+ شد.
+ </p>
+ <p>
+ پيرمرد شروع كرد قطعه به قطعه زغالها را در آتش انداختن. كلوخه اي
+ زغال سنگ
+ </p>
+ <p>
+ از دستش افتاد و بر كف سفيد رنگ اجاق خُرد شد.
+ </p>
+ <p>
+ اِما روباثم سر بلند كرد ، و با صدائي بلند و خشن از شدت خشم ،
+ اينگونه سخن آغاز كرد:
+ </p>
+ <p>
+ ـ نيگاش كن تو رو خدا !
+ </p>
+ <p>
+ بعد به خود آمد و صدايش را ملايمتر كرد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ خودم يه ديقه اي تميزش ميكنم..شما زحمت نكش چون با سر شيرجه ميري
+ تو آتيش.
+ </p>
+ <p>
+ با اين حال پدرش خم شد تا گندي را كه زده بود پاك كند ، ودر همان
+ حال شروع كرد
+ </p>
+ <p>
+ به حرف زدن ؛ خيلي خونسرد ، كلماتش را شمرده ادا ميكرد و حين حرف
+ زدن
+ </p>
+ <p>
+ آب دهانش جاري بود :
+ </p>
+ <p>
+ ـ اين كثافت مث ماهي از تو دستم سُر خورد.
+ </p>
+ <p>
+ همانطور كه داشت حرف ميزد ، تلوتلو خوران به سمت آتش رفت ؛ زنِ
+ سبزه رو
+ </p>
+ <p>
+ جيغ كشيد ، مرد براي اينكه توي آتش نيفتد دستش را روي اجاق داغ
+ گذاشت ،
+ </p>
+ <p>
+ اِما به طرف پدرش چرخيد و او را گرفت و به عقب كشيد. سرش داد زد كه
+ :
+ </p>
+ <p>
+ ـ مگه بهت نگفتم...خودتو سوزوندي ؟
+ </p>
+ <p>
+ اِما پدر درشت اندامش را محكم چسبيده بود ؛ بعد او را برد و روي
+ صندليش نشاند.
+ </p>
+ <p>
+ صداي جيغ مانندي از آن يكي اتاق بلند شد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ چي شده ؟
+ </p>
+ <p>
+ صاحب صدا ظاهر شد : زني خوش هيكل و خوبرو با بيست و هشت سال سن.
+ </p>
+ <p>
+ سپس با صدايي مهربانتر اما همچنان قاطع گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ اِما اونجوري با بابا حرف نزن...خُب ، بابا ، چه دست گلي به آب
+ دادي ؟
+ </p>
+ <p>
+ اِما با اوقات تلخي برگشت سر ِميزش. پيرمرد ، كه بيدليل داشت پرخاش
+ ميكرد ،گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ هيچي...اصلا چيزي نشده...برو به كار خودت برس.
+ </p>
+ <p>
+ زن سيه چرده با لحني ترحم آميز ، گوئي كه دربارهء بچهء بدقلقي حرف
+ ميزند گفت‌ :
+ </p>
+ <p>
+ ـ ميترسم دس و بال خودشو سوزونده باشه.( جخ دس بال خودشو سوزونده )
+ </p>
+ <p>
+ برتا ، دست پيرمرد را گرفت و به آن نگاهي انداخت و از سرِ شكوه
+ نُچ-نُچي كرد.
+ </p>
+ <p>
+ قاطعانه صدا بلند كرد كه :
+ </p>
+ <p>
+ ـ اِما...اون پماد زينك رو با چن تا تيكه كهنهء تميز وردار بيار.
+ </p>
+ <p>
+ خواهر كوچكتر قرص نان و چاقوي فرورفته در آن را روي ميز رها كرد و
+ رفت.
+ </p>
+ <p>
+ براي يك ناظر نازكدل ، اين حرف شنوي از ناسازگاريِ ناپسند غيرقابل
+ تحملتر بود.
+ </p>
+ <p>
+ زن سبزه رو با حركاتي مادرانه بچه را رام و آرام كرد. طفل ، لبخندي
+ زد و
+ </p>
+ <p>
+ ورجه وورجه كرد. بعد كش و قوسي رفت و بازي بازي كرد.
+ </p>
+ <p>
+ زن گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ گمونم اين بچه گشنه س...از كي چيزي نخورده ؟
+ </p>
+ <p>
+ اِما بي حوصله جواب داد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ قبلِ ناهار.
+ </p>
+ <p>
+ برتا تشر زد كه :
+ </p>
+ <p>
+ ـ يا خدا ! حالا كه بچه رو دنيا آوردي لازم نيس بش گشنگي
+ بدي...همونجوري كه
+ </p>
+ <p>
+ بت گفته بودم هر دو ساعت يه بار بايد بش غذا داد...حالام كه سه
+ ساعت گذشته
+ </p>
+ <p>
+ بگيرش كوچولوي بيچاره رو...من نون رو مي برّم.
+ </p>
+ <p>
+ برتا روي بچهء بانمك خم شد. نتوانست جلو خودش را بگيرد : لبخندي زد
+ و با
+ </p>
+ <p>
+ انگشتش گونهء او را فشار داد و درحاليكه زمزمه ميكرد برايش سر تكان
+ داد.
+ </p>
+ <p>
+ بعد برگشت و گردهء نان را از خواهرش گرفت. زنِ همسايه بلند شد و
+ بچه را به
+ </p>
+ <p>
+ مادرش داد. اِما كوچولوي مكنده را به سينه گرفت. وقتي به بچه نگاه
+ كرد ازش بدش
+ </p>
+ <p>
+ آمد و به چشم يك يادگاري نگاهش كرد ؛ ولي وقتي كه لمسش كرد ، آتش
+ عشقي
+ </p>
+ <p>
+ در درونش زبانه كشيد.
+ </p>
+ <p>
+ پدر درحاليكه به ساعت ديواري نگاه ميكرد گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ باس فكرشو ميكردم كه ممكنه كه نيادش.
+ </p>
+ <p>
+ ـ نه باباجان... اون ساعت جلوئه پدر من... ساعت تازه چاهار و
+ نيمه...دلواپس نباش.
+ </p>
+ <p>
+ برتا اين را گفت و به بريدن نان و كره ادامه داد. او به زنِ همسايه
+ با صدايي
+ </p>
+ <p>
+ بوضوح ملايمتر گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ يه قوطي گلابي باز كنين.
+ </p>
+ <p>
+ بعد به اتاق بغلي رفت. پيرمرد ، به محض اينكه چشم او را دور ديد
+ دوباره گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ باس فكرشو ميكردم...اون اگه اومدني بود تا حالا اومده بود.
+ </p>
+ <p>
+ اِما غرق افكار خودش بود و جوابي نداد. از زماني كه آن خفّت را به
+ بار آورده بود
+ </p>
+ <p>
+ پدرش ديگر او را به حساب نمي آورد. زنِ همسايه به پيرمرد اطمينان
+ داد كه :
+ </p>
+ <p>
+ ـ ميادش...ميادش !
+ </p>
+ <p>
+ چند دقيقهء بعد ، برتا باعجله به مطبخ رفت و مشغول بازكردن پيشبندش
+ شد.
+ </p>
+ <p>
+ سگشان داشت به شدّت پارس ميكرد. برتا در را باز كرد ، به سگ نهيب
+ زد كه ساكت
+ </p>
+ <p>
+ شود و گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ سگه ديگه كاري نداره آقاي كندال.
+ </p>
+ <p>
+ صداي پُرطنيني آمد كه :
+ </p>
+ <p>
+ ـ مُچكرم.
+ </p>
+ <p>
+ و بعد صداي دوچرخه اي آمد كه به ديواري تكيه داده شد. كشيشي وارد
+ شد :
+ </p>
+ <p>
+ مردي بود لاغر امّا درشت استخوان ، و بخاطر حركات و سكنات عصبيش
+ </p>
+ <p>
+ توي ذوق ميزد. يكراست به سمت پدر خانواده رفت. كشيش در حاليكه به
+ پيرمرد ِ
+ </p>
+ <p>
+ درشت‌اندام‌،كه بيماري(پانويس)مچاله‌اش كرده بود ، زل زده بود با
+ لحني آهنگين
+ </p>
+ <p>
+ گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ ها...حالتون چطوره ؟
+ </p>
+ <p>
+ صدايي ملايم داشت ، اما به نظر مي‌رسيد كه اگر به چيزي مستقيما
+ خيره نشود ، متوجه
+ </p>
+ <p>
+ آن نميشود. در حاليكه به تكه پارچهء سفيدرنگ نگاه مي‌كرد ، به
+ حالتي دلداري دهنده
+ </p>
+ <p>
+ پرسيد :
+ </p>
+ <p>
+ ـ دستتون رو زخمي كردين ؟
+ </p>
+ <p>
+ ـ چيزي نبود ولي يه تيكه ذغال لعنتي از دسّم داش مي‌افتاد و واسه
+ اينكه بگيرمش
+ </p>
+ <p>
+ دسّمو گذوشتم رو اجاق. گمون نمي‌كردم اينجوري شه.
+ </p>
+ <p>
+ با غيظ ادا‌كردنِ «گمون نميكردم اينجوري شه» و حالت ملامتگرِ
+ پيرمرد ، درواقع
+ </p>
+ <p>
+ انتقامِ ناخودآگاه از جانب او بود. كشيش لبخندي زد ، نيمه اندوهگين
+ و نيمه مهربان ؛
+ </p>
+ <p>
+ اين مرد سرشار از مهربانيِ نامحسوسي بود. سپس به سمت مادر جوان
+ برگشت و
+ </p>
+ <p>
+ سيماي زن سراسر سرخ شد چرا كه سينهء بي‌عصمتش برهنه بود.
+ </p>
+ <p>
+ كشيش به نرمي و با‌احترام ، جوري كه انگار زن مريض بوده و مرد
+ نگران حالش ،پرسيد:
+ </p>
+ <p>
+ ـ حالتون چطوره ؟
+ </p>
+ <p>
+ ـ خوبم.
+ </p>
+ <p>
+ اين را در حالي گفت كه معذب با كشيش دست ميداد بدون اينكه از جايش
+ بلند شود، و
+ </p>
+ <p>
+ خشم برخاسته در درونش را داشت فروميخورد.
+ </p>
+ <p>
+ «آره...آره» كشيش اينرا در حالي گفت كه روي بچه خم شده و به او كه
+ داشت دولپي از
+ </p>
+ <p>
+ سينهء متورم مادرش شير مي‌خورد نگاه مي‌كرد : « آره...آره » ؛ به
+ نظر مي‌رسيد كه غرقِ
+ </p>
+ <p>
+ انديشه‌اي نامشخص است.
+ </p>
+ <p>
+ سربرداشت و برگشت و با زني دست داد بدون آنكه بداند با چه كسي دست
+ ميدهد.
+ </p>
+ <p>
+ في‌الحال ، همگي به اتاق بغلي رفتند ؛ كشيش درنگ كرد تا به شماس
+ پيرِ افليجش
+ </p>
+ <p>
+ كمك كند. پيرمرد با بد‌خلقي گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ـ مچكر... خودم ميتونم بيام.
+ </p>
+ <p>
+ لحظه‌اي بعد،همه نشسته بودند. هر كس ،غرق عوالم خودش ، در گوشه‌اي
+ نشسته بود و
+ </p>
+ <p>
+ دور ميز گرد آمده بودند. چاي عصرانه را صرف كردند. در آن اتاق
+ پذيراييِ بزرگ و
+ </p>
+ <p>
+ زشت كه مخصوص مناسبتهاي خاص بود.
+ </p>
+ <p>
+ هيلدا ، ديرتر آمد و كشيش خجول لندوك به احترامش تمام‌قد بلند
+ شد.كشيش
+ </p>
+ <p>
+ از اين خانواده وحشت داشت ، از پيرمرد معدنچي متمول و بچه‌هاي
+ خودروي سرخودِ
+ </p>
+ <p>
+ تندخويش.اما بين آنها ، هيلدا يك فرشته بود. او باهوش بود و
+ دانشگاه‌ديده. از ميان
+ </p>
+ <p>
+ همه‌شان او تنها كسي بود كه مسؤولانه سعي داشت خانواده را در سطح
+ بالايي مديريت
+ </p>
+ <p>
+ كند.ميان خانوادهء روباثم و ساير خانواده‌هاي معدنچيان تفاوتي وجود
+ داشت:
+ </p>
+ <p>
+ خانه‌شان، كه اسم «ياسمن زرد» را رويش گذاشته بودند ، براي بسياري
+ از معدنچيان
+ </p>
+ <p>
+ يك خانهء آرماني بود و مايهء مباهات اينكه توسط پيرمرد ساخته شده
+ بود.
+ </p>
+ <p>
+ او،هيلدا،يك معلمهء فارغ‌التحصيل از دانشكده بود ؛ هم و غم‌اش اين
+ بود كه
+ </p>
+ <p>
+ پرستيژ خانه‌اش را ـ عليرغم تمام مصائب ـ حفظ كند.
+ </p>
+ <p>
+ او براي اين مراسم ويژه لباسي سبز‌رنگ از جنس وال به تن كرده
+ بود.ولي او بسيار
+ </p>
+ <p>
+ لاغر بود ؛ سيب آدمش بطرز رقت‌آوري بيرون زده بود.بهرحال، كشيش
+ تقريبا با فروتني
+ </p>
+ <p>
+ با او خوش‌و‌بش كرد ،و زن ، با رگه‌هايي از توهم والامنشي ، سرِ
+ ميز، مقابل سيني
+ </p>
+ <p>
+ نشست. در آن سرِ ميز، پدرِ درشت‌اندامِ درهم‌شكسته‌اش نشسته بود.
+ كنار‌دستِ پيرمرد
+ </p>
+ <p>
+ كوچكترين دخترش نشسته بود و از بچهء بي‌قرارش مراقبت مي‌كرد. كشيش
+ مابين هيلدا و
+ </p>
+ <p>
+ برتا نشسته بود و جايش تنگ بود و احساس راحتي نمي‌كرد.
+ </p>
+ <p>
+ سفرهء رنگيني روي ميز گسترده بود : انواع كمپوت ميوه،كنسرو ماهي
+ آزاد،ژامبون خوك
+ </p>
+ <p>
+ و كيك و كلوچه. خانم روباثم، با تيزبيني همه چيز را زير نظر داشت :
+ او به فراست
+ </p>
+ <p>
+ دريافته بود كه اين مراسم بخصوص چه اهميتي دارد.
+ </p>
+ <p>
+ مادر جوان كه مسبب اين شام تشريفاتي ملال‌آور پر‌عذاب بود ، كه
+ گهگاه به نوزادش
+ </p>
+ <p>
+ لبخندهاي دزدكي ميزد ، وقتي كه احساس كرد كه كودكش سالم و سرحال در
+ دامانش
+ </p>
+ <p>
+ ورجه‌وورجه ميكند، دلش غنج زد ونيشش تا بنا‌گوش باز شد. برتا، تيز
+ و بز ، حواسش
+ </p>
+ <p>
+ بيشتر به بچه بود. او خواهرش را حقير مي‌شمرد و با او مثل يك هرزه
+ رفتار مي‌كرد.
+ </p>
+ <p>
+ اما نوزاد چشم و چراغش بود. خانم روباثم ، گرم رتق و فتق امور بود
+ و پيگير گفتگوها.
+ </p>
+ <p>
+ دستهايش دائم درگير كار بود و دهانش مثل رگبار كلمات را ،تا حد
+ زيادي با هيجان ،
+ </p>
+ <p>
+ بيرون ميداد. در خلال صرف غذا وقفه‌اي ايجاد شد. پيرمرد دهانش را
+ با دستمال جيبيِ
+ </p>
+ <p>
+ قرمزرنگش پاك كرد، سپس چشمهاي آبي‌اش بر روي نقطه‌اي خيره ماند، با
+ حالتي بي‌قيد
+ </p>
+ <p>
+ و غلوآميز كشيش را مخاطب قرار داد كه :
+ </p>
+ <p>
+ ـ خب حضرت آغا...ما از شوما خواسّيم بياين اينجا تا اين طفلو
+ تعميدش بدين...
+ </p>
+ <p>
+ و شومام بر ما منت گذوشتين و ترشيف اُوردين...من نميتونم اجازه بدم
+ اين طفل
+ </p>
+ <p>
+ معصوم غسل داده نشه و اينا با خودشون نبرندش كليسا...
+ </p>
+ <p>
+ به نظر مي‌رسيد كه پيرمرد چيزي به فكرش رسيده است. مردِ پير ادامه
+ داد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ پس ، ما از شوما خواسّيم بياين كه زحمت اين كار رو
+ بكشين...نمي‌گم تحمل اين قضيه واسمون سخت نيس...هس...من رابطه‌ام
+ با مادر اين طفل معصوم داره قطع مي‌شه...من دوس ندارم دخترمو توي
+ همچي هچلي بيبينم...ولي هرچي خدا بخواد همون ميشه...اصلا هم مهم
+ نيس كه مردم زر مي‌زنن...يه چيزي هس كه باس بخاطرش شاكر بود و ما
+ بخاطرش شاكريم...اين خونواده هيش‌وقت مزهء احتياج رو نمي‌چشن.
+ </p>
+ <p>
+ خانم روباثم ، بزرگ‌بانوي خانواده ، در طول اين سخنراني شق‌ورق و
+ پريشان‌خاطر نشسته‌بود. او از هجوم چيزهايي كه مايهء حيراني‌اش شده
+ بود ،برآشفته بود : او شرمندگيِ كوچكترين دخترش را حس مي‌كرد ، نيز
+ ، نوعي حمايت بي‌وقفهء از سرِ علاقه نسبت به نوزاد ، حمايتي كه
+ شامل حال مادرِ بچه هم مي‌شد چرا كه دخترك دربرابر باورها و
+ </p>
+ <p>
+ گرايشات مذهبي پدرش درمانده بود و آسيب‌پذير ، و مادر از لكهء ننگي
+ كه بر دامان خانواده‌اش افتاده بود آگاه بود و عميقا آزرده ، و
+ منزجر از آتويي كه خلق‌الله مي‌توانستند دست بگيرند و طعنه و
+ تشرهاي ‌بعد از آن. دخترك هنوز از طنين كلام پدر رخ برافروخته و
+ درخود فرورفته بود : داشت تاوان سخت و سنگيني را پس مي‌داد.
+ </p>
+ <p>
+ كشيش با آن صداي آهسته و آرامِ روحاني‌اش شروع كرد به حرف زدن :
+ </p>
+ <p>
+ ــ اين برايتان سخت است...امروز اين سختتان است...اما پروردگار
+ راحتي و رحمتش را با گذشت زمان مرحمت مي‌فرمايد...آدميزادي به جمع
+ ما اضافه شده و تازه متولد شده... پس برماست كه شادي كنيم و شادمان
+ باشيم...اگر گناه خودش را بر ما تحميل كرده...بياييد تا در پيشگاه
+ پروردگارمان قلبهامان را صفا و جلا بدهيم...
+ </p>
+ <p>
+ مرد روحاني به سخنراني‌‌‌‌‌‌اش ادامه داد. مادر جوان بچهء
+ جيغ‌جيغويش را بلند كرد و در آغوش گرفت طوريكه صورت نوزاد در ميان
+ موهاي باز و آزاد مادرش پوشيده شد. زن آزرده بود و اندك بارقه‌اي
+ از خشم در چهره‌اش مي‌درخشيد. ولي بااين‌حال انگشتانش با ظرافت بدن
+ بچه را دربرگرفته‌بود. او متحير بود از اين نفرتي كه در درون
+ ديگران نسبت به او موج ميزد.
+ </p>
+ <p>
+ برِتا خانوم برخاست و به مطبخِ كوچكِ خانه رفت و با كاسه‌اي چيني
+ كه آنرا پر از آب كرده بود برگشت و كاسه را وسطِ بساط چاي گذاشت.
+ </p>
+ <p>
+ پيرمرد گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ خُب ديگه...ما همه‌مون آماده‌ايم.
+ </p>
+ <p>
+ و كشيش شروع كرد به اجراي مراسم مذهبي. برتا خانوم مادرخوانده بود
+ ، آن دو مرد ديگر هم پدر‌خوانده‌هاي بچه بودند. پيرمرد با سري كه
+ روي سينه‌اش افتاده بود نشست. مجلس داشت تأثير‌گذار مي‌شد. آخرسر
+ برتا بچه را گرفت و او را در آغوش كشيش گذاشت. كشيش ، درشت و زشت ،
+ محبتي زوركي و غيرِواقعي از خود نشان مي‌داد. او هرگز با زندگي
+ واقعي نجوشيده و با مردمان بُر نخورده بود ، و برايش زنها نه ذيروح
+ ، كه بي‌روح و موجوداتي صرفا انجيلي بودند. وقتي كه اسم بچه را
+ پرسيد ، پيرمرد بُراق شد ، سرش را بلند كرد و تقريبا با نفسي گرفته
+ گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ جوزف ويليام...مثِ خودم... جوزف ويليام جونيور.
+ </p>
+ <p>
+ صداي غريب ، محكم و آهنگين كشيش طنين‌انداز شد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ جوزف ويليام ! من تو را با اين اسم تعميد مي‌دهم...
+ </p>
+ <p>
+ بچه كاملا ساكت بود. كشيش ادامه داد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ بيائيد دعا كنيم.
+ </p>
+ <p>
+ اين حرفِ او موجب شد همه آرامششان را بازيابند. همگي جلوِ
+ صندلي‌هايشان زانو زدند همه بجز مادرِجوان ، كه روي بچه خم شده و
+ به نوعي خودش را مخفي كرده بود.
+ </p>
+ <p>
+ كشيش ، با طمأنينه و من‌ومن‌كنان ، شروع كرد به دعاخواندن. لحظه‌اي
+ بعد ، صداي قدمهاي سنگيني شنيده شد كه از باريكه‌راه مي‌‌آمد و پشت
+ پنجره متوقف شد.
+ </p>
+ <p>
+ مادرِجوان نگاهي انداخت ، برادرش را ديد كه با سروروي سياه و كثيفِ
+ حاصل از كار در معدنِ ذغال‌سنگ ، از آنسوي پنجره پوزخندزنان نيشش
+ تا بناگوش باز است. نيشخندي كه بر دهانش نشسته بود ، لبانش را به
+ شكلِ نيم‌دايره‌اي قرمزرنگ در‌‌‌‌آورده بود ؛ بر تارك اين صورت
+ سياه و ذغالي ، موهاي لَختش خودنمائي مي‌كرد.
+ </p>
+ <p>
+ پسر ، نگاهش را از خواهرش برگرفت و لبخندي زد ؛ بعد سيماي سياهش
+ ناپديد شد ، به آشپزخانه رفته بود.
+ </p>
+ <p>
+ دختر همراه طفلش ، ساكت نشسته بود اگرچه بخاطر خشمي كه در دل داشت
+ در درونش غوغايي برپا بود. در آن لحظه ، به شخصه از كشيشِ دعاخوان
+ و آن بساطِ غيرِعقلاني‌اش منزجر بود ، از برادرش هم بدش مي‌آمد. با
+ انزجار و ازسرِ اجبار ، نشست و گوش داد. ناگهان پدرش شروع كرد به
+ دعا خواندن. صداي آشناي گوشخراش و حرفهاي پرت‌و‌پلايش ، دختر را
+ وادار كرد كه ساكت بماند و حتا احساس كرختي و بي‌حسي به او دست
+ داد. مردم مي‌گفتند كه عقل پيرمرد رو به زوال است. دختر جوان
+ اعتقاد داشت كه اين قضيه حقيقت دارد و هميشه تلاش مي‌كرد تا با
+ پدرش رودررو نشود.
+ </p>
+ <p>
+ پيرمرد صدايش را توي سرش انداخت كه :
+ </p>
+ <p>
+ ــ خدايا از تو ميخواهم كه خودت مراقب اين طفل معصوم باشي...اين
+ بچه پدر ندارد...اما تا تو ، اي پدر آسماني ، سايه‌ات بر سرِ اين
+ بچه هست ، بود يا نبود پدرِ زميني و فاني چه اهميتي دارد ؟ اين بچه
+ به خودت تعلق دارد...فرزند توست...خدايا ، آدميزاد غير از تو مگر
+ پدر ديگري هم دارد ؟ خداوندا ، وقتي كه مردي مي‌گويد پدر شده‌است ،
+ فكر و حرفش سراسر غلط است...چراكه پدر تويي خدايا...خداوندا ، اين
+ تكبر و توهم را از ما دور كن كه بچه‌هامان را مال خودمان
+ بدانيم...پروردگارا ، تويي پدر اين بچهء بي‌پدري كه اينجا در
+ پيشگاه توست...آخ اي خداي بزرگ ، خودت بپرورانش...من حائلِ ميان تو
+ و فرزندانم بوده‌ام...من سرِخود آنها را بار‌آورده‌ام...خدايا ، من
+ مابين تو و بچه‌هام قرار گرفته بودم...من آنها را از ذات اقدست
+ محروم كرده بودم ، از آنرو كه مالِ من و از من بودند...و بخاطر
+ وجود من آنها ناخلف بارآمدند...چه كسي پدر آنهاست خدايا غير از
+ خودت ؟ اما من دخالتِ بي‌جا كردم... آنها گياهاني نورسته بودند كه
+ سنگ سنگيني رويشان افتاده بود و آن سنگ من بودم... آنها
+ مي‌توانستند درختاني خوش قدوقامت باشند در پرتوِ خورشيدِ رحمتت اگر
+ من نبودم...يارب بگذار اعتراف كنم كه من به آنها آسيب رسانده‌ام...
+ به نفعشان تمام مي‌شد اگر هرگز پدري بالا‌سرشان نمي‌بود...هيچ مردي
+ پدر نيست خداوندا...تنها پدر ، تويي و بس...آنها بي تو هرگز به
+ جائي نخواهند رسيد...اگرچه من هميشه سدراهشان بودم... بارديگر
+ برويانشان و آن خسارتهايي را كه من به بچه‌هايم زده‌ام جبران
+ كن...و بگذار اين بچهء تازه به دنياآمده درخت بيد بالنده‌اي باشد
+ در كنار رودخانه‌اي...و تنها تو پدرش باشي اي پروردگارم... آري
+ يارب...و اي كاش فرزندان خودم هم پدري جز خودت نداشتند...هرچند كه
+ من مثل سنگي بر رويشان افتاده بودم آنها رشد مي‌كنند و بابت سرنوشت
+ بدشان مرا نفرين مي‌كنند... باريتعالي...مرا بميران و آنها را
+ برويان...
+ </p>
+ <p>
+ كشيش ، كه هيچ دركي از پدر‌بودن وعواطف پدري نداشت ، در حاليكه
+ زانوزدن دچارِ درد و عذابش كرده‌بود ، بي‌آنكه از دعا و دردِدلهايِ
+ خاصِ يك پدر سردربياورد ، داشت گوش مي‌داد. تنها خانم روباثم بود
+ كه اندكي درك و همدلي مي‌كرد. ضربان قلبش ناگهان شروع كرد به تندتر
+ شدن ، درد به سراغش آمد. دو دختر جوان ديگر ، زانوزده بودند اما
+ گوش نمي‌دادند ، نفوذناپذير مي‌نمودند و گوششان هم بدهكار اين
+ حرفها نبود. بِـرتا به بچه فكر مي‌كرد و مادرِ جوان به پدرِ بچه ،
+ كه از اين مرد بدش متنفر بود البته.
+ </p>
+ <p>
+ از آشپزخانه صداي تق‌و‌توقِ ظرف و ظروف بلند شد. در آنجا پسرِجوان
+ ظاهرا با تمام قوا سروصدا به‌پا كرده‌بود ، براي شستشو و استحمامش
+ داشت ظرفي را پُر از آب مي‌كرد ، و با عصبانيت تمام زيرِ لب
+ غرولُند مي‌كرد كه :
+ </p>
+ <p>
+ ــ باباپيريِ خرفتِ زرزرويِ تُـف‌تُـفو !
+ </p>
+ <p>
+ و در تمام مدتي كه دعاي پدرش ادامه داشت ، دلش از خشم در خروش و
+ آشوب بود. رويِ ميز يك كيسهء كاغذي قرار داشت. پسر برش داشت و رويش
+ را خواند :
+ </p>
+ <p>
+ « جان بِــريمن ــ نان ، شيريني‌جات و.... »
+ </p>
+ <p>
+ دهانش به نيشخندي باز شد. پدرِ بچه قنادِ اين قنادي بود. دعا
+ همچنان در اتاق ادامه داشت. پسر ،لوري روباثم ، درِ پاكت را جمع
+ كرد ، بادش كرد و با ضربهء مشتي تركاندش. صداي مهيبي بلند شد. پسرك
+ زد زير خنده. ولي همزمان از خجالت و از ترسِ پدرش دچار اضطراب شد.
+ پدر يكباره دعايش را قطع كرد : مهماني به همهمه و ولوله تبديل شده
+ و بهم خورده بود. مادرِ نوزاد به آشپزخانه رفت. به برادرش گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ چيكار مي‌كني خُـله ؟
+ </p>
+ <p>
+ معدنچي جوان با نوك انگشت زير چانهء بچه را قلقلك داد و شروع كرد
+ به خواندن :
+ </p>
+ <p>
+ « آهاي‌آهاي ، آهاي‌آهاي ، قنادِ عزيز
+ </p>
+ <p>
+ تند و تند و تند ، برام درست‌كن يه كيكِ لذيذ »
+ </p>
+ <p>
+ مادر ، بچه‌اش را كنار كشيد و با چهره‌اي برافروخته گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ ببند اون دهنتـو.
+ </p>
+ <p>
+ « بذارش تو فِــر واسهء من و اين خوشگل‌پسر
+ </p>
+ <p>
+ بعدم روش يه برچسب بزن كه : از طرفِ قناد ، كه شده پدر »
+ </p>
+ <p>
+ پسر خنديد ، پوزخندي كه تركيب صورت سياه و كثيف با دندانهاي سفيد و
+ لب و لوچهء قرمز رنگ ، نامطبوع‌تر نشانش مي‌داد. مادرِ بچه با جديت
+ گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ مثِ اينكه دلت تودهني ميخواد...
+ </p>
+ <p>
+ پسر دوباره زد زير آواز و دختر جوان با او گلاويز شد. پدر ، در
+ حاليكه پيلي‌پيلي ميخورد ، داخل آشپزخانه شد و گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ باز چتون شده ؟
+ </p>
+ <p>
+ پسر دوباره شروع كرد به خواندن. خواهرش دلخور و خشمگين ايستاده
+ بود. خانم روباثمِ بزرگ از دخترش پرسيد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ چته ؟ اين آواز عصبي‌ات مي‌كنه ؟
+ </p>
+ <p>
+ سپس از روي پختگي به اِما گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ عجب ! اين كوچولويِ ناز هم نتونسته خلق‌وخويِ تو رو بهتر كنه.
+ </p>
+ <p>
+ برتا خانم آمد تو و بچهء ناز را در آغوش گرفت. پدر بي‌اعتنا روي
+ مبلش ولو شده بود ، چشمهايش بي‌حالت بود و جسمش عاجز و عليل.
+ پيرمرد آنها را به حال خودشان گذاشته‌بود ، او رو به تحليل و تلاشي
+ بود. ولي هنوز نيرويي ، غيرارادي ، همچون نفريني ابدي در او باقي
+ مانده‌بود. حتا نابودي‌اش هم همانند جاذبه‌اي بود كه اهلِ خانه را
+ تحتِ كنترل خود گرفته بود. باقيماندهء او هنوز بر خانه حكم مي‌راند
+ ، در زوالش حتا خودش را به هستي آنها تحميل ميكرد. آنها هرگز زندگي
+ نكرده بودند ؛ زندگي و خواست پيرمرد همواره بر حيات و ارادهء آنها
+ مقدم و محاط بود. آنان درواقع فقط نيمي از وجودشان به
+ </p>
+ <p>
+ خودشان تعلق داشت.
+ </p>
+ <p>
+ روزِ بعد از غسلِ‌تعميد ، پيرمرد تلو‌تلوخوران خودش را به سرسرا
+ رساند و با صدايي بلند و شاد و شنگول از آرامش زندگي و زيستن ، گفت
+ :
+ </p>
+ <p>
+ ــ گلهاي مينا زمين رو غرق در روشنايي كرده‌ن...اونا دسته‌دسته در
+ ستايش صبح دست مي‌زنن و هلهله مي‌كنن...
+ </p>
+ <p>
+ و دخترهايش با دلخوري ، هريك رفتند پيِ كارهاي خودشان. ●℠
+ </p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p>
+ ‎
+ </p>
+ <a name="4"></a>
+ <h2>
+ The Shadow in the Rose Garden‏ ‏ ‏ سایه ای در باغ گلِ سر‏خ
+ </h2>
+ <p>
+ نویسنده : دی.اچ.لارنس
+ </p>
+ <p>
+ مترجم : سیاوش ملکی
+ </p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p>
+ مرد جوانِ تقریباً ریزنقشی کنار پنجرۀ یک خانۀ ویلاییِ زیبایِ
+ نزدیک دریا نشسته بود و داشت با خودش کلنجار میرفت بلکه رغبت کند و
+ روزنامه را
+ </p>
+ <p>
+ دست بگیرد و شروع کند به خواندن. صبح بود و ساعت حدوداً هشت و نیم.
+ بیرونِ خانه، گلهای رزِ سرخ و زیبا، به سمت نور خورشید صبحگاهی
+ متمایل شده و همانند کاسه های کوچکِ شعله ور به نظر میرسیدند. مرد
+ جوان، به میز، به ساعت دیواری و سپس به ساعت جیبی نقره ایِ بزرگ
+ خودش نگاه کرد. چهره اش حالت جدی کسی را بخود گرفت که دارد در
+ برابر چیزی ناخوشایند از خود بردباری نشان میدهد. بعد بلند شد و
+ توجه اش را معطوفِ تابلوهایِ نقاشیِ رنگ و روغنی کرد که به دیوار
+ اتاق آویخته شده بودند و بویژه به یکی از آنها به نام « شکار گوزن
+ » دقیق شد و با توجهی عمیق اما نه از روی علاقمندی، محو تماشایش
+ شد. سپس خواست سرپوشِ پیانو را بازکند که چون قفل بود از خیرش
+ گذشت.
+ </p>
+ <p>
+ در آینۀ کوچکی به چهرۀ خودش نگاهی انداخت. به سبیل خرمایی رنگش
+ دستی کشید.چشمهایش برق میزد. او ابداً بدقیافه نبود. نوک سبیلش را
+ پیچاند. با وجود اینکه تقریباً کوچک اندام بود ولی سالم و سرِحال
+ بود و تیز و بُز. هنگامی که از آینه روی برگرداند، دو احساسِ
+ نامتجانسِ « رضایتِ خاطر از ظاهر» و «ترحم نسبت به خود» در درونش
+ درهم آمیخته بود.
+ </p>
+ <p>
+ در حالیکه داشت حسی آزاردهنده را در درونش سرکوب میکرد، به سمت باغ
+ رفت. کُتی که به تن داشت، بدونِ عیب و ایراد بود و نشاندهندۀ حُسنِ
+ سلیقه و اعتماد بنفس صاحبش. لحظاتی به تماشای درختِ «عرعرِ چینی »
+ که در میانۀ چمنزار روییده بود ایستاد و بعد به آهستگی به طرف
+ درختِ بعدی قدم برداشت. درخت بعدی، درخت سیب باروری بود که زیر
+ بارش، سیبهای قرمزرنگ، خم شده بود. او به اطراف نگاه سریعی انداخت
+ و سپس درحالیکه پشت به خانه ایستاده بود سیبی از درخت کند و گاز
+ محکمی از آن گرفت. در کمال تعجب و برخلاف انتظارش، سیبِ شیرینی
+ بود. دوباره سیب را گاز زد.
+ </p>
+ <p>
+ بعد، بازهم برگشت و به دقت به پنجره های اتاق خواب، که رو به باغ
+ باز میشد، نگاه کرد. مرد جوان با دیدن پرهیبِ زنی در پشت پنجره یکه
+ خورد؛ اما آن زن کسی نبود جز همسرش، که به دریا خیره شده بود و
+ </p>
+ <p>
+ به نظر میرسید که شوهرش را هم دیده اما به روی خودش نمی آوَرد.
+ برای لحظه ای یا بیشتر، به زنش خیره ماند. زنش زیبا بود، ولی از
+ مرد مسن تر به نظر میرسید، گرچه صورتِ رنگ پریده ای داشت اما سالم
+ بود، در چهره اش غمی نهفته بود. موهای بلوطی رنگ پُرپشتش پیشانی اش
+ را پوشانده بود.
+ </p>
+ <p>
+ زن چنان غرق تماشای دریا شده بود که انگار از شوهرش و دنیای او
+ فرسنگها فاصله دارد. چیزی که باعث رنجشِ خاطرِ بیشترِ مرد می شد،
+ تداوم این وضع توسط زنش بود، یعنی نادیده گرفتن مرد و دور شدنِ زن
+ از خودِ واقعی و سرد بودن و انزواطلبی اش.
+ </p>
+ <p>
+ مرد جوان چند دانه میوۀ وحشی از بته ای کند و آنها را به سمت پنجره
+ پرت کرد. زن، به خود آمد، به شوهرش نگاه کرد و نیشش تا بناگوش باز
+ شد ولی دوباره نگاهش را به دوردستها دوخت. سپس، تقریباً به سرعت از
+ پشت پنجره دور شد. مرد به داخل خانه برگشت که کنار همسرش باشد. زن،
+ خوش اندام و خوش رفتار بود و طرز راه رفتنش هم دلنشین، از هیأتش
+ غرور می بارید؛ او پیراهنی سفیدرنگ از جنسِ ململ به تن داشت. مرد
+ گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ زیادی منتظر موندم.
+ </p>
+ <p>
+ زن به آرامی جواب داد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ منتظر من یا صبحانه ؟! یادته که قرارمون ساعت نُه بود... پیش
+ خودم فکرکرده بودم حالا که تازه از راه رسیدیم امروز رو بیشتر می
+ خوابی.
+ </p>
+ <p>
+ ــ تو که میدونی من همیشه ساعت پنج صبح بیدارم...دیگه نهایتش تا
+ ساعت شیش تو رختخواب می مونم...تو صبحِ به این قشنگی آدم توی چاه
+ هم که افتاده باشه بهتر از اینه که تو رختخواب بمونه!
+ </p>
+ <p>
+ ــ چاه ؟! گمون نکنم هرگز همچین اتفاقی واسه تو بیفته...بریم...
+ </p>
+ <p>
+ زن دورتادور اتاق چرخید و آنرا سنجید، به لوازم دکوراسیون خانه که
+ با طلق پوشیده شده بودند، نگاه میکرد؛ مرد روی تکّه نمدی که جلوی
+ شومینه پهن شده بود ایستاده بود و بی رغبت اما صبورانه زنش را نگاه
+ می کرد و منتظرش بود. زن همانطورکه به اطراف آپارتمان سرک می کشید،
+ ناخودآگاه شانه بالا می انداخت. سرانجام بازوی شوهرش را گرفت و گفت
+ :
+ </p>
+ <p>
+ ــ بیا... بریم تو باغ تا موقعی که خانم کُوتس سینی صبحانه رو
+ میاره.
+ </p>
+ <p>
+ مرد در حالیکه به سبیلش دست می کشید، گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ فقط امیدوارم زیاد لِفتش نده.
+ </p>
+ <p>
+ زن خندید و در همان حالی که قدم میزدند بازوی شوهرش را چسبید. مرد
+ پیپ اش را روشن کرد.
+ </p>
+ <p></p>
+ <p>
+ همان موقعی که آن دو داشتند از پله ها پایین می رفتند، خانم کوتس
+ وارد اتاق شده بود. خانم کوتس مسن اما سرحال بود و از آن دسته
+ زنهایی بود که حواسشان به همه چیز و همه کَس هست؛ او سریع خودش را
+ به پشت پنجره رساند تا مهمانهای جدیدش را خوب ببیند و زاغ سیاهشان
+ را چوب بزند. چشمهای آبی رنگش در حالِ پاییدنِ زوج جوان، که داشتند
+ از باریکه راهی عبور میکردند، برق میزد. مردجوان، که دست همسرش
+ دورِ بازویش بود، راحت و با اعتماد بنفس قدم برمیداشت. صاحبخانه،
+ یعنی خانم کوتس، با آن لهجۀ «یورکشایری»اش ، شروع کرد به آرامی با
+ خودش حرف زدن:
+ </p>
+ <p>
+ ــ این زن و شووَر لنگۀ هَمَن...زنه از اونا نیس که با یکی که از
+ خودش پایین تره تن به وصلت بده... گرچه به گمونم بازم زنه از مَرده
+ سَره...
+ </p>
+ <p>
+ در این لحظه نوۀ صاحبخانه، سینی به دست وارد اتاق شد و سینی را روی
+ میز گذاشت. دخترک رفت و کنار مادربزرگش ایستاد و گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ مامان بزرگ...اون آقاهه چندتا سیب چید و خورد.
+ </p>
+ <p>
+ ــ جدی میگی نازنازی من؟ خُب...اگه دوس داره بذا بخوره.
+ </p>
+ <p>
+ بیرون از خانه، مرد جوانِ خوش قیافه، بی صبرانه به صدای جرینگ
+ جرینگِ برخورد استکان و نعلبکی ها گوش میداد. سرانجام زوج جوان با
+ سرخوشی، سرِ میز صبحانه رفتند. دقایقی بعد، موقعی که مرد، حسابی به
+ شکمش رسیده بود، به صندلی لَم داد و گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمون نمیکنی اینجا از « برِدلینگتن » بهتره ؟
+ </p>
+ <p>
+ زنش جواب داد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ چرا... قطعاً همینطوره...تازه...اینجا مث شهر خودم می
+ مونه...خُب، برام خیلی فرق داره اینجا تا اینکه تویِ یه شهرِ ساحلی
+ ناآشنا و غریبه باشم.
+ </p>
+ <p>
+ ــ چند وقت اینجا بودی ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ دوسالِ تموم.
+ </p>
+ <p>
+ مرد در حالی به خوردن ادامه داد که عمیقاً در فکر فرورفته بود.
+ </p>
+ <p>
+ بالأخره به حرف آمد و گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ باید به این احتمال هم فکر میکردم که شاید تو یه جای جدید رو
+ ترجیح بدی.
+ </p>
+ <p>
+ زن که ساکت و آرام نشسته بود بعد از لحظاتی به حرف آمد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ چطور مگه؟... فکر میکنی اینجا نمی تونم لذت ببرم و خوش باشم؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد که داشت روی نانش حسابی مارمالاد می مالید از تهِ دل خندید و
+ گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ خداکنه که خوش بگذره بهت.
+ </p>
+ <p>
+ زن، باز و برای بارِ چندم، طعنۀ شوهرش را نشنیده گرفت. او خطاب به
+ شوهرش، صاف و ساده گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ ولی توی دِهکده که حرف میزنی مواظب باش زیاده روی نکنی...چیزی
+ دربارۀ من یا اینکه یک زمانی اینجا زندگی کرده م نگو...هیچ شخص
+ خاصی نیست که بخوام به دیدارش برم یا باهاش برخوردی داشته
+ باشم...بازم مخصوصاً تکرار میکنم که اگه اونا منو بشناسن دیگه
+ احساس آزادی و راحتی نخواهیم کرد.
+ </p>
+ <p>
+ ــ پس اصلا واسه چی اومدیم اینجا؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ واسه چی؟ یعنی واقعاً نمیدونی واسۀ چی؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ از اینش سردرنمیارم که نمیخوای کسی بشناسدت.
+ </p>
+ <p>
+ ــ من برای دیدن محل اومدم...نه برای دیدار با آدما.
+ </p>
+ <p>
+ مرد دیگر چیزی نگفت. زن جوان گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ زنها با مردا فرق میکنن...خودمم نمیدونم چرا دوست داشتم
+ بیام...ولی اومدم بهرحال.
+ </p>
+ <p>
+ زن با مهربانی و به دقت برای شوهرش یک فنجان قهوۀ دیگر ریخت و در
+ اینحال باز موضوع را پیش کشید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ فقط کافیه که توی دِه در مورد من حرفی نزنی...
+ </p>
+ <p>
+ و بعد آنچنان خندید که تمام تنش شروع کرد به لرزیدن.
+ </p>
+ <p>
+ ــ میدونی...چیزی که نمیخوام اینه که گذشته م جلوی تفریحمو بگیره.
+ </p>
+ <p>
+ و با نوک انگشت خرده نانها را از روی دامنش تکاند.
+ </p>
+ <p>
+ مرد همانطور که قهوه اش را میخورد به زنش نگاه میکرد؛ بعد سبیل
+ آغشته به قهوه اش را مکید و فنجانش را روی میز گذاشت و با خونسردی
+ گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ شرط می بندم گذشتۀ جالبی داشتی.
+ </p>
+ <p>
+ اندکی احساس گناه بر سیمایش سایه افکند ، حس گناه بخاطر اینکه می
+ خواست با کمی چرب زبانی شوهرش را قانع کند که از او در دهکده حرفی
+ نزند. با محبت به شوهرش گفت:
+ </p>
+ <p>
+ - خُب...تو که منو لو نمیدی...درسته؟ به کسی نمیگی که من کی هستم؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد خنده کنان ، با لحنی که به زنش آرامش بدهد، گفت:
+ </p>
+ <p>
+ - نه...خاطرجمع باش.
+ </p>
+ <p>
+ به مرد احساس آرامش دست داد.
+ </p>
+ <p>
+ زن، پس از چند لحظه سکوت، سرش را بلند کرد و گفت:
+ </p>
+ <p>
+ - من باید با خانم کوتس یه سری چیزا رو هماهنگ کنم... و کارای
+ جورواجوری هست که باید انجام بشه...پس بهتره که این صبح رو خودت
+ تنهایی بری بیرون...رأس ساعت یک سر میز ناهار همو می بینیم.
+ </p>
+ <p>
+ مرد گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ ولی کارات با خانم کوتس که تا ظهر طول نمیکشه که.
+ </p>
+ <p>
+ ــ آره خب...ولی یه چندتا نامه هست که باید بنویسمشون...بعدشم
+ میخوام اون لکۀ رو دامنم رو پاک کنم...کلی کارای خرده ریزه
+ دارم...تو هم بهتره که تنهایی بری بیرون.
+ </p>
+ <p>
+ مرد ملتفت شد که زنش می خواهد او را از سر خودش باز کند، بخاطر
+ همین، به محض اینکه زنش از پله ها بالا رفت، شال و کلاه کرد و در
+ حالیکه سعی می کرد خشمش را فروبخورد، برای وقت گذرانی عازم صخره
+ های مشرف به دریا شد.
+ </p>
+ <p>
+ زمان زیادی نگذشته بود که زن هم از خانه خارج شد. پیراهن سفیدی به
+ تن کرده بود و شالی بلند که روی لباسش افتاده بود و کلاهی هم به سر
+ داشت که با رز سفید تزیین شده بود. کمی مضطزب بود، چتر آفتابگیرش
+ را باز کرد و بالای سرش گرفت و سایۀ رنگی چتر که روی نیمی از صورتش
+ افتاده بود، تقریباً آن نیمه از صورتش را از نظرها پنهان می کرد.
+ باریکه راهی را در پیش گرفت که با تخته سنگ سنگفرش شده بود و
+ سنگهایش ساییده و نازک شده بود چونکه محل رفت و آمد ماهیگیرها بود.
+ واضح بود که از نگاه کردن به اطرافش خودداری می کند و رُخ
+ میپوشاند، انگار که آن نیمه ـ استتاری که چترش برایش ایجاد کرده
+ بود، به او احساس امنیت می داد.
+ </p>
+ <p>
+ کلیسا را پشتِ سر گذاشت و از راهی به سمت پایین سرازیر شد تا اینکه
+ به دیوار مرتفعی رسید که در کنارۀ راه قرار داشت. در امتداد این
+ دیوار، به آرامی شروع به حرکت کرد تا به دروازه ای باز رسید، که در
+ میانۀ آن دیوارِ بلند و تیره رنگ، مثل خورشید می درخشید و زن مدتی
+ مدید در آستانۀ آن به تماشا ایستاد. آنجا، در محوطۀ خیال انگیزِ
+ پشتِ دروازه، طرحهایی که سایه ها بر روی کفِ آفتابی محوطه، که از
+ سنگهای گرد و کوچک ساحل که به رنگ آبی و سفید بودند پوشیده شده
+ بود، ایجاد کرده بودند، و چمنزار سبز و درختِ برگِ بویِ کنارِ آن
+ زیر نور خورشید می درخشیدند، اینها، همه و همه زن را مسحور کرده
+ بود.
+ </p>
+ <p>
+ زن، مضطرب و محتاط، در حالیکه روی پنجۀ پاهایش راه می رفت، وارد
+ محوطه شد؛ خانه ای که در سایه قرارگرفته بود را می پایید، پنجره
+ هایِ بدون پرده اش، تیره و تار و بی روح به نظر می رسید، درِ
+ آشپزخانه باز بود. زن، دودل و مردد، قدمی به طرف خانه برداشت، و یک
+ قدمِ دیگر هم؛ اشتیاقی که در درونش شعله ور بود، او را، درحالیکه
+ اندکی خم شده بود، به سمتِ قسمتِ پشتیِ باغ کشاند.
+ </p>
+ <p>
+ حدوداً در حال عبور از خانه بود که صدای قدمهایی سنگین از بین
+ درختها بلند شد. باغبانی در برابرش ظاهر شد. مردباغبان آهسته راه
+ می رفت و سبدی حصیری در دست داشت که آن را از انگور فرنگی پر کرده
+ بود، انگورهایی بزرگ وگرد و به رنگ قرمز تیره که زیادی رسیده
+ بودند.
+ </p>
+ <p>
+ باغبان زن جذاب را ، که داشت با وقار و متانت از آنجا می رفت، به
+ آرامی مخاطب قرار داد که:
+ </p>
+ <p>
+ ــ امروز باغ تعطیله خانم.
+ </p>
+ <p>
+ برای لحظات کوتاهی، زن ساکت ماند، متعجب از خودش پرسید: مگه اینجا
+ پارک نیست؟
+ </p>
+ <p>
+ سؤالی سریعاً به ذهنش خطور کرد، از باغبان پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ پس چه موقع بازه؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ کشیش بخش فقط سه شمبه و جمعه ها رو برای ورود مردم آزاد گذاشته.
+ </p>
+ <p>
+ زن همانجا ایستاده و به فکر فرورفته بود: حتا تصور اینکه کشیش بخش،
+ درِ باغش را به روی مردم باز کند هم عجیب غریب است!
+ </p>
+ <p>
+ زن، طوریکه باغبان را وادار به حرف زدن کند، با مهربانی پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ ولی کسی اینجا نمیاد...همه میرن کلیسا...مگه نه؟
+ </p>
+ <p>
+ باغبان قدری جابجا شد و با این حرکت او، میوه های داخل سبد بر روی
+ هم غلتیدند. جواب داد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ کشیش بخش توی منزل جدیدش زندگی میکنه.
+ </p>
+ <p>
+ هردو همچنان در جایشان ایستاده بودند.باغبان دلش نمی آمد از او
+ بخواهد که از باغ برود بیرون. سرانجام، زن با لبخندی لطیف به
+ باغبان رو کرد و عزمش را جزم کرده بود که از او جواب مثبت بگیرد،
+ پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ ممکنه یه نگاه کوچولو به گُلای رز بندازم؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمون نکنم مشکلی باشه، فقط زیاد طولش.........
+ </p>
+ <p>
+ زن راه خودش را در پیش گرفت و رفت، آنقدر سریع که حرف باغبان را هم
+ ناتمام گذاشت، گویی اصلا باغبانی وجود ندارد. صورتش ترسخورده می
+ نُمود اما حرکاتش لبریزِ اشتیاق بود. دور و برش را نگاه کرد، همۀ
+ آن پنجره ها که رو به چمنزار باز می شدند را نگاه کرد: همه بدون
+ پرده و پوشش و تیره و تار. خانه ظاهري بي‌روح و حزن‌انگيز داشت، و
+ چيزِ غريبي هم در ظاهرش بود : انگار كه كساني از آنجا استفاده
+ مي‌كنند ولي در‌عين‌حال خالي از سكنه است. يك آن حس كرد كه سايه‌اي
+ را در حال عبور ديده است. زن از ميان چمنزار يكراست به سمتي رفت كه
+ بیرون باغ را تماشا کند ، از وسط تاقي قوسي شكل از جنس رزهاي سرخ
+ عبور‌كرد : دروازه‌اي رنگين و رويايي و معطر. بيرونِ باغ ، دريايِ
+ آبي‌‌رنگِ آبِ‌شيرين ، آرام در كنار ساحلِ شني دراز‌كشيده و به
+ خواب رفته بود و مهِ صبحگاهي، همچون رواندازي ، خودش را روي اين
+ آبي بيكران گسترانده و رويِ آن را پوشانده بود. و در دوردستها
+ دماغۀ صخرۀ سیاه ، ساحل را پشتِ سر گذاشته و تا قسمتی از دریا پیش
+ رفته و از آب بیرون زده و در میانِ مخملِ دریا و ململِ آبی آسمان ،
+ در فضایی تیره و تار از مه ، جا خوش کرده بود. چهرۀ زن ، روشن و
+ روشنتر شد ، آمیزه ای از رنج و سرمستی ، به سیمایش حالت خاصی داده
+ بود. در آستانۀ در به درون که می نگریست، در زیرِ پایش ، باغِ پُر
+ فراز و نشیب همچون فرشی خوشرنگ زمین را پوشانده بود: مخلوطی
+ رنگارنگ از گل و گیاه ؛ و آنسوتَرک در زیر سایه گاهی که نوک درختان
+ بر زمین انداخته بودند نهری جاری بود.
+ </p>
+ <p>
+ زن، باز به درون باغ برگشت، باغی که با گلهایش در زیر نور آفتاب،
+ در اطراف او جلوه گری میکرد و می درخشید. او کنجِ دنجی را می شناخت
+ که در آنجا نیمکتی درست در زیر درختِ سُرخداری قرار داشت. در آن
+ گوشه یک مهتابی زیبا هم بود که انواع گلهای رنگ به رنگ زیور و
+ زینتش بودند و از آنجا دو باریکهِ راه به سمت پایین سرازیر میشد که
+ هر کدامشان به یک طرف باغ می رفت.
+ </p>
+ <p>
+ زن چتر آفتابگیرش را بست و به آرامی از میان گلستان گذر کرد. دور و
+ برش گُله به گُله بته های گل رز بود، ردیف به ردیف ، پشتِ سرِ هم،
+ بوته های پرپشت گل رز... و علاوه بر اینها، بوته های پراکنده ای هم
+ در این سو و آن سو قرارداشتند که برایشان تیرک و خرپا نصب شده بود
+ و گلهایشان از این تیرکها آویزان بودند. در سراسر باغ غیر از گل
+ رز، تعداد بیشماری از گونه های جورواجورِ گل هم وجود داشت. کافی
+ بود او سرش را بلند کند و پشتِ سرش را نگاه کند تا هم دریا را
+ ببیند و هم دماغه را.
+ </p>
+ <p>
+ زن به آرامی یکی از باریکه راهها را در پیش گرفت ، مردد و دودل و
+ محتاط گام برمی داشت، درست همانند کسی که در زمان به عقب، به گذشته
+ هایش بازگشته است.
+ </p>
+ <p>
+ ناگهان و ناخواسته، دست زن به گلهای رز سرخی خورد که به لطافت مخمل
+ بودند؛ ناخودآگاه و از خود بیخود، مثل مادری که هر از گاهی دستهای
+ کوچک کودکش را نوازش می کند، شروع کرد به نوازش مهربانانه و
+ دستمالیِ آن گلها. اندکی خم شد تا عطرشان را ببوید. به ناگاه
+ افکاری امواجی از افکاری مغشوش او را غرقۀ خویش کردند. پیش آمده و
+ می آمد که گل رزی بی بو و به رنگ نارنجی سیر، توجه او را جلبِ خود
+ کند. زن آنچنان خیره به این گل چشم دوخته بود که انگار نمی داند
+ این «چیز» چیست. جلوتر، در برابر بوته ای با گلهای صورتی رنگِ
+ آویخته ایستاده بود که بازهم همان احساسِ لطیفِ آشنایی سراسر وجودش
+ را تسخیر کرد. بعد از آن با دیدن یک رزِ سفید که وسطش به سبز میزد،
+ درست مثل یخ، غرق شگفتی شد.
+ </p>
+ <p>
+ سرانجام، لنگ لنگان، همچون پروانه ای سفید اما ترحم برانگیز و
+ لرزان و بال بال زنان، از باریکه راه سرازیر شد و به مهتابیِ
+ سرتاسر پر از گل رز رسید. به نظر می رسید که این اجتماع عظیم از
+ گلها، برای رنگ آمیزی آنجاست . زن از آنها خجالت می کشید، بس که
+ پرتعداد بودند و درخشان و انگار که دارند باهم حرف میزنند و خنده
+ سر میدهند. او احساس می کرد که در میان جماعتی غریبه گیر افتاده
+ است. با اینحال، این وضعیت او را سرخوش و سرمست کرده بود، روحش را
+ به پرواز درآورده بود. هوای عطرآگین از بوی گلها، زن را به وجد
+ آورده بود و این کِیف و کیفوری درونی اش، در چهره اش هم نمودار شده
+ و گونه هایش گل انداخته بود. شتابان، خودش را به نیمکتی رساند که
+ رزهای سفیدرنگ احاطه کرده بود و بر رویش نشست. چترش، که به رنگ
+ قرمزِ روشن بود، سایه ای به رنگ خودش ایجاد کرده بود.
+ </p>
+ <p>
+ زن در حالی آنجا آرام نشسته بود که در درونش احساس میکرد تمامی
+ وجود و هستی اش پسرفت کرده است. او هم چیزی بیش از یک رز نبود، رزی
+ که نه تنها شکوفا نشده بلکه نشکفته باقی مانده بود. مگسی از راه
+ رسید و روی پیراهن سفیدش، بر زانویش نشست. او مگس را نگاه کرد،
+ جوری که انگار مگسی است که روی گل رزی نشسته؛ زن جوان، خودش نبود.
+ </p>
+ <p>
+ سپس به شدت هراسید وقتی که سایه ای را دید و هیأتِ مردی در حال قدم
+ زدن، مقابلِ دیدگانش ظاهر شد. او متوجهِ آمدن مرد نشده بود چرا که
+ مرد دمپاییِ راحتیِ نرمی به پا داشت و در نتیجه آمدنش سر و صدایی
+ ایجاد نکرده بود. مرد کتی کتانی به تن کرده بود. آن جادوی کنج دنج
+ و خلوت و آن حال و هوا و سِحرِ صبحدم از میان رفت، صبحگاه هم کم کم
+ داشت کوله بارش را جمع میکرد که برود و جایش را به ظهر بدهد. تنها
+ چیزی که زن از آن وحشت داشت این بود که کسی از او در مورد خودش
+ بپرسد و هویتش آشکار شود.
+ </p>
+ <p>
+ مرد نزدیک شد و زن به عزم رفتن برخاست. و درست در آن لحظه بود که
+ چشمش به چهرۀ مرد افتاد، حسی غریب اما آنقَدَر قوی قلبش را فشرد که
+ درجا باز در جایش، روی نیمکت نشست.
+ </p>
+ <p>
+ آن مرد، جوانی بود با ظاهری شبیه به نظامی ها و تقریباً تهمتن و
+ درشت. موهای مشکی براقِ صافش را شانه کرده و سبیلش را پارافین زده
+ بود. ولی راه رفتنش قدری عجیب بود، او قدم نمیزد بلکه بی هدف پرسه
+ میزد، از نقطه ای به نقطۀ دیگر. زن، که رنگ به رخسار نداشت، نگاهی
+ به او انداخت و چشمهایش را دید. چشمان مرد مشکی بود، و تماشا میکرد
+ اما نمی دید، فقط تماشای خالی، خالی از حواسِ جمع، آن چشمها بیشتر
+ به چشمهایی از شیشه شباهت داشت تا چشم طبیعی آدمیزاد. مرد داشت به
+ سمت او می آمد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد مستقیم به زن خیره شد و ناخودآگاه ادای احترامی کرد و کنار زن
+ روی نیمکت نشست. لحظه ای بعد جایش را عوض کرد و رفت روی صندلی کنار
+ نیمکت نشست. بعد در حالیکه پاهایش را جابجا می کرد، با صدایی موقر
+ و نظامی وار پرسید :
+ </p>
+ <p>
+ ــ مزاحم شما که نشدم... شدم ؟
+ </p>
+ <p>
+ زن، درمانده، سکوت کرده بود. مرد مرتب و بادقت تمام لباسی سر تا پا
+ سیاه و کت کتانی پوشیده بود. زن یارای حرکت نداشت. تصویر دستان
+ مرد، و انگشت کوچکش که حلقه ای در آن بود، حلقه ای که زن خوب می
+ شناختش تمام اینها باعث شده بود که زن حس کند که انگاری منگ و گیج
+ و گنگ شده است. کُل دنیا درهم و برهم شده بود برایش. آنجا مانند
+ فردی افلیج افتاده بود، درمانده بود. چرا که دستان مرد، که حالا
+ آنها را روی رانهایش گذاشته بود، برای او نماد عشقی حقیقی بود، ولی
+ حالا او را می ترساند.
+ </p>
+ <p>
+ مرد محترمانه پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ ایرادی نداره که پیپ بکشم ؟
+ </p>
+ <p>
+ و با حالتی مرموز دستش را در جیبش فرو کرد.
+ </p>
+ <p>
+ زن توان حرف زدن نداشت، هرچند توفیری هم نمی کرد چرا که مرد در
+ دنیای دیگری سیر میکرد. زن متحیر بود، خیلی مشتاق بود بفهمد که آیا
+ مرد او را می شناسد... یا اصلا توان این را دارد که او را به یاد
+ بیاورد ؟ زن ناتوان آنجا نشسته بود با دنیایی درد در اندرونش. اما
+ می بایست تحمل میکرد. مرد، فرورفته در افکار خویش، گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ توتونم تموم شده.
+ </p>
+ <p>
+ زن، اما، هیچ اعتنایی به حرف او نکرد، بلکه تمام توجه و حواسش به
+ خود مرد بود. آیا مرد می توانست او را به خاطر بیاورد یا اینکه همه
+ چیز تمام شده و بر باد رفته بود؟ زن آنجا همچنان نشسته بود یا به
+ عبارت بهتر، به نوعی با تردید و دودلی، خشکش زده بود. مرد باز شروع
+ کرد به حرف زدن :
+ </p>
+ <p>
+ ـ توتونِ « جان کاتن » میکشم من، که گرونه، بنابراین چاره ای ندارم
+ جز اینکه کمتر بکشم یا یه جورایی جیره بندیش کنم، آخه می دونین،
+ الآنه وضع مالیم تعریفی نداره، این جریان دادگاه و این حرفا خیلی
+ خرج برمیداره. متوجه هستین که ؟
+ </p>
+ <p>
+ زن گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ نه.
+ </p>
+ <p>
+ و اینرا در حالی گفت که انگار قلبش یخ زده بود و روحش هم منجمد شده
+ بود.
+ </p>
+ <p>
+ مرد تکانی به خود داد، تعظیم شل و ولی به زن کرد و سپس بلند شد و
+ رفت. زن همچنان بی حرکت نشسته بود. می توانست قد و قوارۀ مرد را
+ ببیند، قامت مردی که زمانی عاشقش بود، با تمام جزئیات آن عشق و آن
+ معشوق : آن سرِ آرایش شدۀ همانند سربازها، هیکل توپرِ اینک آب رفته
+ اش؛ و این مرد را که دیگر کمترین شباهتی به آن معشوق نداشت. باور
+ این قضیه سراپای وجودش را مملو از وحشت می کرد.
+ </p>
+ <p>
+ ناگهان مرد دوباره پیدایش شد. با دستی که در جیب کتش فرو کرده بود،
+ پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ـ میتونم سیگار بکشم ؟ اینجوری شاید با دید بازتری به مسائل نگاه
+ کنم.
+ </p>
+ <p>
+ او باز کنار زن نشست. شروع کرد به چاق کردن پیپ اش. زن به دستان
+ مرد نگاه کرد، دستانی با انگشتان شکیل و قوی. مرد همیشه دستانش را
+ مشت می کرد، و دلیلش هم لرزش نامحسوسی بود که انگشتهایش داشت. آن
+ روزها، این قضیه همواره مایۀ تعجب زن بود که چرا مردی که در سلامت
+ کامل است، دچار چنین لرزشی است.
+ </p>
+ <p>
+ ولی حالا ظاهراً آن قضیه وخیم تر شده بود و انگشتهایش انگار به
+ اختیار مرد حرکت نمی کرد و حرکاتشان ناهماهنگ بود، گویی مرد دچار
+ داءالرقص خفیفی در انگشتهایش شده باشد، چراکه توتون درست در پیپ
+ جاگیر نشده بود: چند رشته توتون از این سوی پیپ بیرون زده و آونگان
+ بود و در آن سمت دیگر باز رشته هایی به همان صورت، دِلَنگان و از
+ پیپ آویزان.
+ </p>
+ <p>
+ ـ من یه شغل کاملا قانونی دارم که بایستی بهش برسم و مدام درگیرشم،
+ اینجور کاسبی ها خیلی مطمئن نیستن، به مشاور حقوقیم دقیقاً گفته م
+ ، مو به مو براش شرح داده م که چی میخوام، ولی هیچوقتم اوضاع بر
+ وفق مراد نیستش.
+ </p>
+ <p>
+ زن نشسته بود و به حرافی او گوش می داد. اما این مرد با آنی که می
+ شناخت زمین تا آسمان فاصله داشت. اگرچه این دستها همانی بودند که
+ زمانی بر آن بوسه زده بود، و گرچه این چشمهای سیاه براق گیرا
+ دقیقاً همان دیدگانی بودند که او بی نهایت دوستشان داشت، اما بازهم
+ این مرد فقط کالبدی برجامانده از آن مرد، از خودش، بود و بس. زن
+ ساکت و بی حرکت اما سرشار از دهشت در درونش نشسته بود. کیسۀ توتونِ
+ مرد بر زمین افتاد، خم شد تا پیدایش کند ولی چون زیر نیمکت را نمی
+ دید، دستش را روی زمین می کشید. زن باید همچنان صبر می کرد تا
+ سردربیاورد که آیا مرد او را خواهد شناخت؟ دلیل ماندنش همین بود.
+ ناگهان مرد برخاست. گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ـ من باید فوری از اینجا برم، جغده داره میاد...
+ </p>
+ <p>
+ سپس با حالتی که انگار دارد رازی را برملا می کند اضافه کرد:
+ </p>
+ <p>
+ ـ اون اسمش واقعا جغد نیس، من این اسمو روش گذاشتم، حالام باید برم
+ و ببینم اومده.
+ </p>
+ <p>
+ زن هم از جایش بلند شد. مرد مقابلش ایستاده بود و این پا و آن پا
+ می کرد. مرد، خوش قیافه بود، سر و وضعش نظامی وار بود و نیز : خُل
+ وضع. چشمان زن، مرد را می کاوید، او را می پایید، می خواست از این
+ سردربیاورد که آیا مرد او را شناخته است ؟
+ </p>
+ <p>
+ سرانجام زن با تمام آن خلأ وحشت زای درونش، به حرف آمد و از او
+ پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ شما منو نمی شناسی ؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد سربرگرداند و با نگاهی هاج و واج به او نگاه کرد.
+ </p>
+ <p>
+ زن مجبور بود این نگاه را، که دیگر کمترین شباهتی به گذشته نداشت،
+ تاب بیاورد. چشمهای مرد زن را تماشا می کرد اما بدون کوچکترین
+ نشانی از هوش و شعور. مرد خودش را به زن نزدیک کرد. گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ چرا... شما رو می شناسم.
+ </p>
+ <p>
+ و کم کم داشت صورتش را به صورت زن نزدیکتر می کرد، خیره نگاهش می
+ کرد، با حالتی جدی، ولی: دیوانه. سرتاپای زن را وحشتی عظیم فرا
+ گرفته بود : مرد مجنون تنومند دیگر داشت زیادی به او نزدیک میشد.
+ </p>
+ <p>
+ مردی دوان دوان داشت به سمت آن دو می آمد. به آنها گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ امروز باغ باز نیست.
+ </p>
+ <p>
+ مرد مجنون بر و بر به آن مرد نگاه می کرد. نگهبان به سمت نیمکت رفت
+ و کیسۀ توتون را که همانجا رها شده بود برداشت. درحالیکه داشت آنرا
+ به مردِ کتِ کتان به تن می داد، گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ توتونتون رو یادتون نره آقا.
+ </p>
+ <p>
+ ــ داشتم خانوم رو به ناهار دعوت می کردم...
+ </p>
+ <p>
+ و بعد مؤدبانه افزود :
+ </p>
+ <p>
+ ــ ایشون از دوستان من هستن.
+ </p>
+ <p>
+ زن راهش را کج کرد و به آرامی، بدون اینکه خوب ببیند، از میان
+ رزهای درخشان که نور خورشید را پس می دادند به سمت خروجی باغ حرکت
+ کرد، خانۀ تاریک و ظاهراً متروک را پشتِ سر گذاشت و وارد محوطه ای
+ شد که با سنگریزه های ساحلی سنگفرش شده بود و سرانجام وارد خیابانِ
+ بیرون از باغ شد. شتابان می رفت و می رفت، جایی را نمی دید، روان و
+ دوان راهش را در پیش گرفته بود بی آنکه حتا لحظه ای درنگ کند و
+ خودش هم نمیدانست که به کجا می رود ؟
+ </p>
+ <p>
+ سرانجام به خانه رسید و یکراست از پله ها بالا رفت و کلاه از سر
+ برداشت و خودش را روی تختخواب انداخت. وضعیتش جوری بود که گویی در
+ اندرونش پوششی یا پرده ای دو پاره شده است. و درست به همین دلیل
+ بود که او در آن لحظه انسانی نبود که می تواند بیاندیشد یا حس کند.
+ </p>
+ <p>
+ همانطور که نشسته بود از پنجره بیرون را تماشا می کرد، به جایی که
+ امواج کف کردۀ دریا بر اثر وزش باد مدام بالا و پایین میرفت و ذرات
+ معلق آب را، باد در هوا میرقصاند.
+ </p>
+ <p>
+ در آن دریایِ رخشان راز و رمزی نهفته بود، اسراری سرشار از زیبایی
+ که همه جا را در برگرفته بود.
+ </p>
+ <p>
+ زن، فارغ از خود، همانجا، روی تخت، آرام و بی هیچ حرکتی نشسته بود.
+ تنها حسی که داشت این احساس بود که یحتمل مریض شده است، و این مرض
+ احتمالا مربوط به خون بود، خونی که در دل و رودۀ ناسالم و مزاج
+ آبکیش وارد شده بود. زن ساکت و ساکن و عاری از هر حسی در آنجا
+ همچنان نشسته بود.
+ </p>
+ <p>
+ اندک زمانی بعد، زن صدای قدم های سنگین شوهرش را در طبقۀ پایین
+ شنید، و او بدون اینکه به خودش تکانی بدهد یا حرکتی بکند، تنها به
+ رفت و آمد شوهرش گوش می داد. او صدای پای شوهرش را شنید که بی قرار
+ دوباره از در خارج شد، بعد شنیدکه دارد با کسی حرف میزند، سؤالهایی
+ می پرسد، و سپس باز صدایش را شنید، این بار تغییرِ لحن داده و شاد،
+ و بعد آهنگِ گامهای استوار او که داشت به نزد زنش می آمد، به گوشش
+ خورد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد وارد اتاق شد، با صورتی سرخ و سفید و نسبتا سرِحال، و ژستی که
+ گرفته بود رگه ای از حالتِ شکوِه مندی و حق به جانبی در خود داشت.
+ زن به سختی اندکی جابجا شد. شوهرش مردد و نامطمئن از کارش، به زنش
+ نزدیک شد. با صدایی که نشانی از بی تابی در خود داشت، پرسید :
+ </p>
+ <p>
+ ــ جریان چیه؟....ناخوش احوالی ؟
+ </p>
+ <p>
+ این دیگر برای زن عذابِ الیم بود. پاسخ داد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ آره.
+ </p>
+ <p>
+ ابروان قهوه ای فام مرد از تعجبِ توأمِ با عصبانیت درهم فرورفت.
+ پرسید :
+ </p>
+ <p>
+ ــ قضیه چیه خُب ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ چیزی نیست.
+ </p>
+ <p>
+ چند قدمی در طول و عرض اتاق برداشت و بعد ایستاد و به منظرۀ بیرون
+ از پنجره خیره شد، آنهم در حالیکه هنوز مجاب نشده بود، از زنش سؤال
+ کرد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ به کسی برخوردی ؟
+ </p>
+ <p>
+ زن جواب داد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ آره... ولی کسی نبود که منو بشناسه.
+ </p>
+ <p>
+ دستهای مرد شروع کرد به لرزیدن. از اینکه زنش دیگر با او آنقدر
+ احساس صمیمیت نمی کرد طوری که گویی آنها شریک زندگی هم نیستند و
+ مرد نامحرم است، کفرش درآمده بود. عاقبت، با توپی پُر رو کرد به
+ زنش و پرسید :
+ </p>
+ <p>
+ ــ یه چیزی تو رو آزار داده... مگه نه ؟
+ </p>
+ <p>
+ در آن لحظه شوهرش برای او فقط حکم یک مزاحم و موی دماغ را داشت؛
+ بیحال و خنثـا جواب داد :
+ </p>
+ <p>
+ ــ نه... چطور مگه ؟
+ </p>
+ <p>
+ خشم مرد آنقدر بالا گرفت که رگهای گردنش بیرون زد. او که سعی میکرد
+ خشمش را فروبخورد چون دلیلی یا توجیهی برای عصبانیت نمی دید، گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ از ظاهرت اینجوری برمی آد.
+ </p>
+ <p>
+ این را گفت و از پلکان پایین رفت. زن همچنان بیحال و حرکت روی تخت
+ مانده بود، و پسماندۀ حسی که در او باقی مانده بود، احساس انزجار
+ از شوهرش بود، چرا که او را فقط اسباب عذاب خودش می دانست. زمان
+ گذشت. زن بوی غذای در حال سرو شدن را می توانست به وضوح حس کند و
+ همینطور بوی پیپ شوهرش را که از درون باغ به مشامش می خورد. اما حس
+ و حال حرکت را نداشت. در این عالم نبود، گویی اصلا وجود خارجی
+ ندارد. صدای زِر زِر زنگوله مانندی به گوش رسید. و بعد شنید که
+ شوهرش وارد خانه شد و باز داشت از پله ها بالا بالا می آمد. با
+ صدای هر قدم شوهرش قلب زن در سینه اش فشرده میشد. شوهرش در اتاق را
+ باز کرد، گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ غذا حاضر و آماده روی میزه.
+ </p>
+ <p>
+ برای زن تحمل حضور شوهرش دشوار بود چرا که مخل اش بود و مداخله گر.
+ روال عادی زندگیشان از دست رفته بود و زن را یارای احیای آن نبود.
+ برخاست و با بدخلقی به طبقۀ پایین رفت. به هنگام صرف غذا نیـز، نه
+ به چیزی لب زد و نه لب به سخن باز کرد. او، فارغ از خود، سرِمیز
+ نشسته بود، با درونی دوپاره و بی هیچ نشانی از خودِ همیشگیش. شوهرش
+ مشغول خوردن بود و تلاش می کرد وانمود کند که انگار هیچ اتفاق خاصی
+ نیفتاده است، و علیرغم تمام عصبانیتش، لااقل در سکوت نشسته بود و
+ هیچ نمی گفت.
+ </p>
+ <p>
+ به محض اینکه امکانش برایش فراهم شد، زن باز به طبقۀ بالا و اتاقِ
+ خواب رفت و درِ اتاق را هم قفل کرد. او باید با خود خلوت میکرد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد، پیپ در دست، به باغ رفت. آن خشمِ خاموشِ فروخوردۀ نسبت به
+ همسرش که همچنان خیره سری از خود نشان می داد، همه و همه سبب شده
+ بود که حال و هوای درون و دلش، تیره و تار باشد و مستور از ابرهای
+ سیاه.
+ </p>
+ <p>
+ با همۀ این تفاصیل، چیزی بود که روحش هم از آن خبر نداشت: مرد هرگز
+ نتوانسته بود به تمامی، قلب ودلِ زنش را از آنِ خود کند، زنش عاشق
+ او نبود، هیچگاه این اتفاق نیفتاده بود. زنش، فقط او را تحمل می
+ کرد. دانستن این قضیه، این راز، برای مرد ساده نبود و میتوانست به
+ قیمت خیلی چیزها برایش تمام شود.
+ </p>
+ <p>
+ مرد یک برقکارِ سادۀ معدن بود و همسرش بسیار از او سر بود. از
+ اینروی او بسیار در برابر زنش کوتاه می آمد. اما تمام خفت و خواری
+ که زن بر شوهرش روا داشته بود و مرد آنرا فروخورده بود، لطمۀ زیادی
+ به روح و روانش وارد کرده بود و مهمتر اینکه زنش ابداً او را به
+ حساب نمی آورد و ارزشی برایش قائل نبود. و اینک آن تاولِ کینه و
+ غضب ترکیده و خشم مرد نسبت به زنش طغیان کرده بود.
+ </p>
+ <p>
+ از باغ بیرون آمد و یکراست وارد خانه شد. برای سومین بار، زن صدای
+ قدمهای شوهرش را شنید که داشت از پلکان بالا می آمد. قلبش لرزید،
+ گویی که دیگر نمی تپد. مرد دستگیره را چرخاند و در را فشار
+ داد...در قفل بود. مرد دوباره تلاش کرد در را باز کند و این بار با
+ شدت بیشتر. قلب زن، همانطور بی تپش مانده بود.
+ </p>
+ <p>
+ مرد، برای مراعات حال صاحبخانه، آهسته پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ در رو قفل کردی؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ آره...یه دیقه وایسا...
+ </p>
+ <p>
+ برخاست و در را باز کرد، می ترسید شوهرش آنرا بشکند! او از مرد
+ بیزار بود چراکه همیشه آقا بالا سر بود و سرخر و هرگز زن را به حال
+ خود رها نمی کرد. مرد با پیپش که آنرا میان دندانهایش می فشرد وارد
+ اتاق شد، زن هم به سرِ جایش روی تخت برگشت. مرد در را پشت سرش بست
+ و پشت به آن ایستاد. او قاطعانه و جدی پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ جریان چیه ؟
+ </p>
+ <p>
+ زن از شوهرش بیزار بود، آنقَدَر که حتا نمی توانست نگاهش کند.
+ </p>
+ <p>
+ در حالیکه از مرد روی برگردانده بود، در جواب گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ نمیشه تنهام بذاری ؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد نگاهی سریع اما دقیق به زنش کرد در حالیکه از حرف زنش اخم کرده
+ بود چرا که آنرا توهین به حساب آورده بود. بعد برای لحظاتی به نظر
+ می رسید که دارد عمیقاً به چیزی فکر می کند.سپس قاطعانه پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ تو یه چیزیت هست... غیرِ اینه؟...امروز یه اتفاقی برات
+ افتاده...درسته؟
+ </p>
+ <p>
+ زن پاسخ داد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ آره...ولی این دلیل نمیشه که تو منو آزار بدی.
+ </p>
+ <p>
+ ــ من آزارت نمیدم که... فقط بگو موضوع چیه؟
+ </p>
+ <p>
+ زن از سر استیصال ، خصمانه فریاد زد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ اصلا چه لزومی داره که تو بدونی؟
+ </p>
+ <p>
+ چیزی « تَقّی » صدا داد و شکست. مرد با حرکتی سریع پیپش را که از
+ دهانش افتاده بود، میان هوا و زمین گرفت. دهنیِ پیپ شکسته بود؛
+ باقیماندۀ آنرا که بین دندانهایش مانده بود با فشارِ نُک زبان تا
+ میان لبانش جلو آورد، در دست گرفت و نگاهش کرد. سپس پیپ را خاموش
+ کرد و خاکستر روی جلذقه اش را تکاند و بعد که فارغ شد سرش را بلند
+ کرد.
+ </p>
+ <p>
+ با صورتی بدرنگ که به سیاهی میزد و حالتی زشت به خود گرفته بود،
+ گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ میخوام بدونم.
+ </p>
+ <p>
+ هیچکدامشان به آن یکی نگاه نمیکرد. زن می دانست که کوهِ آتشفشانِ
+ خشمِ شوهرش در شُرُف فوران است. قلبِ مرد هم به شدت می تپید. زن،
+ از او متنفر بود اما توان ایستادن در برابرش را هم نداشت.
+ </p>
+ <p>
+ در یک آن، زن سرش را بلند کرد و به سمت شوهرش چرخاند و پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ کی این حق رو بهت داده...به چه حقی حتما باید بدونی و از همه
+ چیز سردرآری؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد به زنش نگاه کرد. زن در نگاه غضبناکِ او و آن صورت بی حرکتش،
+ واکنشی غیرقابل پیش بینی را می دید. قلب زن به تندی می تپید. او
+ هیچگاه نسبت به شوهرش حس عاشقانه ای نداشته بود و حال هم همینطور:
+ عاشقِ شوهرش نبود.
+ </p>
+ <p>
+ اما باز این زن بود که با حرکتی ناگهانی، به یکباره سرش را بلند
+ کرد؛ همچون پرنده ای که می خواهد خودش را از قید و بند چیزی رها
+ سازد، زن هم همین را میخواست، این قید و بند، همه اش شوهرش نبود،
+ بلکه چاله ای بود خودساخته که زن خودخواسته درون آن گرفتار شده بود
+ و به طرز وحشتناکی درون آن اسیر شده بود. و آن تعهد و پیمانی بود
+ که او را متعهد کرده و خلاصی از آن بسیار دشوار بود.
+ </p>
+ <p>
+ اکنون اما، زن از همه چیز بدش می آمد و هر چیز را نابودگر و علیه
+ خودش حس می کرد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد ساکن و ساکت، پشت به در ایستاده بود؛ تو گویی تا زن را در
+ تابوت نگذارند، دشمن ابدیش خواهد ماند. زن با چشمانی بی حالت و
+ غیردوستانه براندازش کرد. مرد، دستانش را، دستهای یک کارگر، روی
+ پهنۀ درِ پشت سرش گذاشته بود. زن با صدایی خشن شروع کرد به حرف
+ زدن، انگار که عمدا میخواست مرد را برنجاند:
+ </p>
+ <p>
+ ــ میدونی که یه زمانی اینجا زندگی می کردم؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد به سمت او چرخید و به نشان تایید سرش را تکان داد.
+ </p>
+ <p>
+ ــ خُب... من برای خانم « بیرچ » کار می کردم... که « توریل هال »
+ مال اونه...اون و کشیش باهم دوست بودن و کشیش پسری داشت به اسم «
+ آرچی»...
+ </p>
+ <p>
+ زن برای لحظاتی سکوت کرد و شوهرش مات و مبهوت به او خیره شده بود.
+ زن با آن لباس سفیدش روی تخت چمباتمه زده بود و با دقت لبۀ دامنش
+ را تا و باز صاف میکرد. صدایش هم خیلی خصمانه بود:
+ </p>
+ <p>
+ ــ اون ( آرچی ) افسر بود...یه افسرِ جزء...بعدش هم با سرهنگی که
+ رئیسش بود دعواش شد و بهرحال از ارتش اومد بیرون...
+ </p>
+ <p>
+ به لبۀ دامنش ضربه زد؛ مرد ساکت و صامت ایستاده و به حرکات زنش
+ نگاه میکرد که داشت او را به سرحد جنون می رساند.
+ </p>
+ <p>
+ ــ اون دیوانه وار عاشقم بود....و منم همینطور...
+ </p>
+ <p>
+ شوهرش پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ چند سالش بود؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ کِی؟ وقتی باهاش آشنا شدم...یا وقتی که رفت؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ موقعی که باهاش آشنا شدی؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ بیست و شیش سالش بود وقتی برای بار اول دیدمش...حالا باید سی و
+ یک یا نزدیکای سی و دو سالش باشه چون من بیست و نه سالمه و اون سه
+ سال و اندی از من بزرگتره.
+ </p>
+ <p>
+ زن سرش را بلند کرد و به دیوار روبرویش نگاه کرد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ خُب؟ بعدش چی شد؟
+ </p>
+ <p>
+ زن خودش را جمع و جور کرد و با صدایی عاری از احساس گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ به مدت یکسال ما عملاً نامزد بودیم...گرچه نامزدیمون رو علنی
+ نکرده بودیم ولی مردم سربسته درموردش حرف میزدن...تا اینکه اون
+ گذاشت و رفت.....
+ </p>
+ <p>
+ مرد، که میخواست زنش را در تقابل و جدل با خود قرار دهد و از این
+ راه آزارش دهد، بی پرده پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ خودش رو از شرّت خلاص کرد؟
+ </p>
+ <p>
+ قلب زن لبالب، لبریزِ از خشم شد و برای اینکه مرد را عصبی کند،
+ گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ آره.
+ </p>
+ <p>
+ مرد، این پا و آن پایی کرد و بعد خشم و خروشش را با گفتنِ: «
+ پوففففف! » نشان داد. مدتی به سکوت گذشت. زن در حالی سکوت را شکست
+ و شروع به حرف زدن کرد که سینۀ شرحه شرحه از عشق ناکامش، و دلگیریِ
+ ناشی از یادآوری آن، حالت طعنِ تلخی به تُن صدایش داده بود:
+ </p>
+ <p>
+ ــ بعدش...ناگهانی برای جنگ به آفریقا رفت... حوالی همون روزی که
+ برای بار اول دیدمت بود...که از خانم بیرچ بهم خبر رسید که اون
+ شدیداً گرمازده شده...و دو ماه بعدش مُرده.
+ </p>
+ <p>
+ مرد سؤال کرد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ این جریان مالِ قبل از شروع رابطۀ خودمونه؟
+ </p>
+ <p>
+ پرسشش بی پاسخ ماند. هردو مدتی سکوت کردند. مرد هنوز هاج و واج
+ مانده و کاملا از ماجرا سردرنیاورده بود. چنان ابرو در هم کشیده
+ بود که چشمهایش شکلِ زشتی به خودشان گرفته بودند. مرد پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ پس امروز رفته بودی جاهایی رو که اونموقع نامزدبازی کرده بودی
+ رو باز ببینی!... واسۀ همین بود که صبح دوست داشتی تنها خودت بری
+ بیرون.
+ </p>
+ <p>
+ زن بازهم جوابی نداد.
+ </p>
+ <p>
+ مرد از کنارِ در به سمت پنجره رفت و در آنجا، دستهایش را پشتِ کمرش
+ به هم قفل کرد، درحالیکه پشت به همسرش ایستاده بود.زن براندازش
+ کرد: دستان او در نظرش نخراشیده نتراشیده و پشتِ سرش به شکلِ زشتی
+ کوچک آمد. بالأخره، مرد برخلاف میل باطنی اش به سمت همسرش برگشت،
+ با این پرسش که:
+ </p>
+ <p>
+ ــ چند وقت باهاش رابطه داشتی؟
+ </p>
+ <p>
+ زن، بی تفاوت گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ منظورت چیه؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ منظورم اینه که چه مدت نامزدش بودی؟
+ </p>
+ <p>
+ زن سرش را به سمت دیگری چرخاند و از جواب دادن به سؤال شوهرش طفره
+ رفت و بجای جواب، گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ اصلا نمیفهمم مقصودت از « باهاش بودی » چیه... دو ماه بعد از
+ اینکه رفتم پیش خانم بیرچ...می دیدمش و از همون روزای اول عاشقش
+ شدم.
+ </p>
+ <p>
+ مرد طعنه زنان پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ اونوقت سرکار فکر کردی اونم کشته مردۀ شماست؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ شک ندارم که اونم عاشق من بود.
+ </p>
+ <p>
+ ــ اگه ولت کرده و رفته...از کجا اِنقَدَر مطمئنی؟
+ </p>
+ <p>
+ زمانی دراز و عذاب آور، با دو دلِ سرشار از تنفر، به سکوت گذشت.
+ دستِ آخر، این مرد بود که سکوت را برهم زد و با صدایی ترسناک و
+ خشدار پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ و چقدر این رابطه تون برقرار بود؟
+ </p>
+ <p>
+ زن، بی تفاوت نسبت به اینکه دارد شوهرش را تحریکِ به دعوا و خشونت
+ میکند، جیغ زنان جواب داد که:
+ </p>
+ <p>
+ ــ دیگه از این سؤالای بی معنی تو ذلّه شدم... ما خاطرِ همو
+ میخواستیم...عاشق و معشوق بودیم..روشنه؟..بودیم... حتا یه ذره هم
+ برام مهم نیست تو اون کلّه ات چی میگذره که ازم می پرسی: تا کی و
+ چقدر پیش رفتین؟...ما عاشق هم بودیم اونم خیلی پیشتر از اینکه حتا
+ تو رو دیده باشَمِت...
+ </p>
+ <p>
+ مرد پر از خشم و خشونت، گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ خاطرخواه...عاشق...تو داری میگی یه مدت با یه مردک نظامی کشته
+ مردۀ هم بودین و بعدش...وقتی اون رفت و تو هم کسی رو نداشتی اومدی
+ با من آشنا شدی که باهات ازدواج کنم...
+ </p>
+ <p>
+ زن ساکت نشسته بود و سعی میکرد تلخ کامیِ آزارنده اش را فروبخورد.
+ سکوت طولانیِ چندباره ای بر آنها سایه انداخت. مرد، که هنوز مشکوک
+ و بدگمان بود، پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ یعنی داری میگی که خودت قلباً...دوست داشتی و همه کار کردی
+ باهاش؟
+ </p>
+ <p>
+ زن با عصبانیت سرش داد زد که:
+ </p>
+ <p>
+ ــ چطور؟ پس فکر میکنی از اینهمه وراجی چه منظور دیگه ای داشتم؟
+ </p>
+ <p>
+ مرد که رنگ و رویش مثل گچ سفید شده و حالش دگرگون شده بود، پا پس
+ کشید. این بار چنان سکوت سنگینی بین آن دو برقرار شد که گویی
+ هیچکدام توان حرف زدن ندارند. هیأت و شکل و شمایل مرد طوری شده بود
+ که انگار آب رفته است. آخرِسر، مرد با طعنه لب به سخن باز کرد و
+ گفت:
+ </p>
+ <p>
+ ــ تو هم که اصلاً یادت نبود که این قضایا رو قبل از ازدواجمون
+ باید بهم بگی.
+ </p>
+ <p>
+ زن جواب داد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ هیچوقت ازم چیزی نپرسیدی.
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمون نمیکردم لازم باشه که خودم بپرسم.
+ </p>
+ <p>
+ ــ خب...باید می پرسیدی.
+ </p>
+ <p>
+ مرد با صورتی بی حالت، مثل سیمای یک کودک، ایستاده بود درحالیکه
+ ذهنش را فکرهایِ جورواجور مشغول کرده بود و قلبش را خشمی شدید می
+ فشرد. همسرش به یکباره حرف دیگری را پیش کشید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ راستی...امروز دیدمش...اون نمرده...خُل شده.
+ </p>
+ <p>
+ شوهرش که جاخورده بود، به زنش خیره شد. بعد، مات و مبهوت، بی
+ اختیار این کلمه از دهانش خارج شد:
+ </p>
+ <p>
+ ــ خُل !
+ </p>
+ <p>
+ زن دوباره حرفش را تکرار کرد، اما این بار واضح تر، و این کلمه
+ روشن میکرد که چرا آن حرف را پیش کشیده:
+ </p>
+ <p>
+ ــ یه دیوونۀ به تمام معنا.
+ </p>
+ <p>
+ چند لحظه به سکوت گذشت. مرد با صدایی ضعیف پرسید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ شناختت؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ نه.
+ </p>
+ <p>
+ مرد ایستاده بود و به او نگاه میکرد. عاقبت، زن متوجه شده بود که
+ چه شکاف عمیقی بین او و شوهرش وجود دارد و دنیایشان تاچه حد از هم
+ فاصله دارد. او همچنان روی تخت چندک زده بود. مرد یارای آنرا نداشت
+ که به او نزدیک شود. اگر به هم نزدیک میشدند یا حرفی میزدند، قطعاً
+ کارشان به مشاجره و خشونت می کشید. این قضیه و مشکلات، فرایندی بود
+ که باید با گذشت زمان حل و فصل میشد. هردو بُهت زده بودند و از
+ خودِ واقعیشان دور شده بودند گرچه دیگر نفرتی از هم نداشتند. بعد
+ از دقایقی، مرد همسرش را تنها گذاشت و از خانه بیرون زد.●℠
+ </p>
+ <p>
+ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...ـ..ـ
+ </p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p>
+ ‎
+ </p>
+ <a name="5"></a>
+ <h2>
+ Things خرت و پرت
+ </h2>
+ <p>
+ نویسنده: دی.اچ.لارنس
+ </p>
+ <p>
+ مترجم : سیاوش ملکی
+ </p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p></p>
+ <p>
+ اصالتاً از منطقة « نیوانگلند » بودند و « ایده آلیست » تمام
+ عیار.البته این قضیه مال چند سالِ پیش است: سالهایِ قبل از جنگِ
+ عالمگیرِ اوّل. چندسالی پیش از شعله ور شدنِ آتش کُـشت و کشتار و
+ جنگ، این دونفر با هم آشنا شدند و ازدواج کردند. مــرد ، جوانی بود
+ بالابلنــد، با چشمانی نافذ و اهلِ « کِـنِتیکِـت » ؛ دخترک ،
+ نسبتاً کوچک اندام، اندکی کمرو ، موقر و با ظاهری زاهدمآب، اهل
+ ایالت « ماساچوسِت » بود.
+ </p>
+ <p>
+ هردویشان، مقدار درآمدی داشتند؛ گرچه چندان دندانگیر نبود و تنها
+ حکمِ آب باریکه را داشت. تا این حد که حتا اگر درآمدشان را روی هم
+ میریختند به سالی سه هزار دلار هم نمیرسید. با اینحال، آسایش
+ داشتند و آزاد بودند...آسوده و آزاد !
+ </p>
+ <p></p>
+ <p>
+ پانویس:نیوانگلند منطقه ایست در شمال شرقی آمریکا شامل شش ایالت:
+ کنتیکت(مرکز:هارتفورد)،
+ ماساچوست(بوستون)،نیوهمپشایر(کنکورد)،مِین(آگوستا)
+ رُودآیلند(پروویدنس)،ورمانت(مون پُلیِه).ضمناً:شهرِ«نیوهون»که در
+ صفحات آتی می آید، یکی از شهرهای ایالت کنتیکت است.- مترجم.
+ </p>
+ <p>
+ های آزادی ! ... آزاد باشی تا عمرت را هر آنگونه که میخواهی به پیش
+ بری! در آستانة بیست و پنج و بیست و هفت سالگی بودند این زوجِ
+ حقیقتاً ایده آلیست ، با عشقِ مشترکی به زیبایی و میلِ به معنا و
+ مقصودِ «عرفانِ سرخپوستی» ... دریغا دریغ! ... که خانمِ « بِسِنت »
+ بود و درآمدی کمی کمتر از سه هزاردلار در سال ! ولی پول کیلویی چند
+ است؟! هر آنچه که آدمی میخواهد این است که تا پیش از وداعِ با دار
+ فانی ،زندگیش را مزین کند به زیورِ زیبایی، و زیستنش سرشار باشد،
+ لبریز و سرریز از دلخواسته هایش. صدالبته که در اروپا ، این سرچشمة
+ عرفشان است و سرسلسلة سنت هایشان. در آمریکا هم امکان برقراری این
+ سنت هست، در همین «نیوانگلند» مثلاً.
+ </p>
+ <p>
+ پانویس یک : اگر از این نقل قول بگذریم که میگوید:«مترجم خائن
+ است!»، و در نظر بگیریم که در این دیار به یکی از این دو نظریه
+ چسپیده اند که : مترجم باید کاملاً وفادار به متن باشد؛یا دومی:
+ وفاداری الزامی نیست و قس علیهذا...بنده در ترجمه گاهی خائنم و گاه
+ مطیع و منقاد! در اینجا هم الزامی به تبدیل کلــــمة ایده آلیست به
+ آرمانگرا و... ندیدم: هم بخاطر زیبایی متن و هم به دلیل سبک خود
+ لارنس.ـــ م.
+ </p>
+ <p>
+ پانویس دو: برای عرفان سرخپوستی،رجوع کنید به
+ کتابهای«ک.کاستانِدا»؛که اتفاقاً در زمانی نه چندان دور مُد روز
+ بود در ایران.ــــ م.
+ </p>
+ <p>
+ گرچه به قیمت تباه شدنِ مقدار زیادی از درجة خلوصِ « زیبایی ».
+ زمان زیادی طول میکشد تادرختِ « زیباییِ ناب » به بار بنشیند. «
+ باروک » وقت زیادی صرفش نشد،در نتـیـجه میوه اش نیم-رَس بود و
+ ناتمام ماند.
+ </p>
+ <p>
+ نه...نه ! غنچة سیمین فامِ واقعی و دسته گُلِ زرین و معطر و حقیقیِ
+ « زیبایی » ، ریشه هایش را در زمین حاصلخیز و پُربرکتِ « رُنـِسانس
+ » دوانیده است؛ نه در دوره هایِ سطحی و کم بُعدِ بَعد از آن.
+ ازاینروی، این زوج ایده آلیست ،که در «نیو هِـوِن» ازدواج کرده
+ بودند، بی درنگ به دریا زده و با کشتی عازم پاریس شدند: پاریسِ
+ عروسِ روزهای خوشِ قدیم.
+ </p>
+ <p>
+ پانویس یک: دوران و سبکی در خواهرانِ هفتگانة هنر.شرح آن در یک
+ پانویس نمیگنجد و برای بدست آوردن اطلاعات کافی به کتابهایِ «تاریخ
+ هنر » رجوع کنید.نکته ای که جالب است بدانید و آوردنش در اینجا هم
+ بی ضرر است و هم به داستان مربوط میشود، این است که برخلاف نظر
+ راوی داستان، دورة باروک در موسیقی مثلاً، دوره ای بسیار پُربار
+ بود؛ چرا که بعنوان نمونه یکی از غولهایِ موسیقی کلاسیک در این
+ دوره میزیست و آثارِ جاودانه اش را خلق کرد: ی.س.باخ. اتفاقاً سالِ
+ مرگِ باخ(1750)پایان دوران باروک هم هست.-م. پانویس دو: کلمة
+ رُنسانس،در زبان فرانسه به معنی «تولد دوباره » است. دوران رنسانس،
+ آفتابی بود که از پس ظلمتِ چندصدسالة «قرون وسطا» در اروپا دمیدن
+ گرفت و بر تمامی حوزه هایِ حیاتِ مادی و معنوی و فرهنگی غرب و
+ غربیان پرتو افکند.توصیه میکنم حتماً به کتابهای مرجع رجوع
+ کنید.-م.
+ </p>
+ <p></p>
+ <p>
+ در بولوارِ «مون پارناس» مالکِ یک سوئیت شدند و حالا دیگر یک زوجِ
+ پاریسیِ واقعی بودند؛البته «پاریسی» در معنایِ قدیمی و دلپذیرش،نه
+ در مفهومِ مبتذلِ به اصطلاح «مدرنِ» آن.
+ </p>
+ <p>
+ از برکتِ درخشش «اََمپرِسیونیستها»یِ حقیقی، «مونه» و مریدانش، بود
+ که سرانجام جهانیان، جهان را از منظرِ نور دیدند و متوجه اهمیتش
+ شدند، نورِمنکسر و نور نامنکسر... چه زیبا و دلپذیر است! چقدر قشنگ
+ است شبها...رودخانه... نورِ سحرگاهی در خیابانها و کوچه پسکوچه های
+ کهنسال...و رد شدن از کنار دکهء روزنامه فروشی و بساط کتاب و مغازه
+ های گُل فروشها. وبعدازظهرها بر فرازِ «مون مارتر»باشی یا در سفال
+ سازیها...و شباهنگام در بولوارها بچرخی!
+ </p>
+ <p>
+ هردو نقاشی میکردند،البته نه از روی ناچاری. آنها با علاقه نقاشی
+ میکردند؛ به همین سادگی: نه اسیر و اجیر هنر بودند و نه آنها هنر
+ را آلتِ دستشان کرده بودند.
+ </p>
+ <p>
+ این زوج، آدمها را خوب میشناختند: سره را از ناسره تشخیص میدادند و
+ در یافتن آدمِ خوب تبحر داشتند؛ گرچه باید کسی واسطه میشد تا آنها
+ را با دیگران آشنا کند و کاری کند که با دیگران بجوشند؛ و این باعث
+ شادیشان میشد. به هر حال، از ظاهر دنیا و مافیها اینگونه برمی آید
+ که بشر باید پنجه هایش را در «چیزی» فرو کند: برای «آزاد بودن»،
+ برای «داشتنِ یک زندگی زیبا و سرشار»، دریغا و دردا ، که آدمی باید
+ دودستی به چیزی بچسپد. یک «زندگی زیبا و سرشار » معادل این است که
+ سفت و سخت به «چیزی» بچسپی. ایده آلیستها هم از این قاعده مستثـنا
+ نیستند، و اگر زیرِ بار این قاعده نروند قطعاً چیزی جز ملال و پوچی
+ در انتظارشان نخواهد بود.
+ </p>
+ <p>
+ در اطرافمان، سرگردانی موج میزند و طبعاً کاوش و کوشش برای رفع آن
+ هم به چشم می آید: همانند پیچکِ چسپانِ درخت تاکی که درحال پیچ و
+ تاب خوردن، در پیِ گستراندنِ خود است و در جستجوی چیزی که خودش را
+ به آن بچسپاند، چیزی قدبرافراشته و قابل اعتماد که با چسپیدن و
+ پیچیدن به دورش، خود را آنقَدَر بالا بکشد تا به خورشید برسد: به
+ نور حیاتی آفتابِ عالمتاب، برای ادامة حیاتش.
+ </p>
+ <p>
+ و اگر چیزی نیابد ، تاک تنها چاره اش خزیدن برروی زمین یا معلق
+ ماندن در
+ </p>
+ <p>
+ هواست ؛ آنهم با نیمه امیدی به برآوردن نیازش...که شاید بتواند
+ پیچکش را به دیرکی بچسپاند...و آدمیان هم درست همانند درخت
+ تاکند؛البته بجز ایده آلیستها. یک ایده آلیست درخت تاکی است که
+ باید خودش را بچسپاند و بالا برود : بالا و بالاتر...او به کسی که
+ مثل سیب زمینی بی بو و بی خاصیت است به دیدة تحقیر می نگرد ؛ یا
+ کسی که همچون شلغم بی رگ و ریشه و بی همت است را به سخره می گیرد ؛
+ یا آنهایی که مانند تکه چوبی پر گوز و گره در کبر خویش غرقند و بی
+ مصرف افتاده اند.
+ </p>
+ <p>
+ دو ایده آلیستِ ما ، گرچه به صورت وصف ناپذیری شاد بودند اما تمام
+ وقت به دنبال چیزی می گشتند تا ته و تویش را دربیاورند.اولِ کار ،
+ خود شهر پاریس کفایت می کرد برایشان ، آنها قلباً و عمیقاً ، روح
+ پاریس را کشف کردند.به زبان فرانسوی هم آن قدر مسلط شدند که تقریبا
+ قادر بودند همانند یک فرانسویِ اصیل احساس و اندیشه کنند؛ زبان
+ فرانسه شان سلیس و فصیح بود.با اینحال همه کس میداند که آدمیزاد ،
+ با زبانِ سرخِ سرش فرانسه صحبت میکند ، نه به زبان روح و روانش !
+ این کار غیرعملی است و جزو محالات.
+ </p>
+ <p>
+ باوجود اینکه اوایل ، با فرانسویهای باهوش و فهیم ، به فرانسه حرف
+ زدن ، جذاب و مهیج است ، و ممکن است آدم را نزد آنها باذکاوتتر
+ بنمایاند ، اما در درازمدت و به مرورِ زمان ، این هیجان خنثا میشود
+ و آن جاذبه از میان میرود. آخرِ کار، ماتریالیسم مداوم و پویای
+ فرانسوی، آدم را دلزده میکند و ذوق و شوق را به احساس سترونی و
+ بیحاصلی تبدیل میکند.
+ </p>
+ <p>
+ حسی که با احساسات خالص نیوانگلندی اصیل ، عمیقاً سرِ ناسازگاری
+ دارد. و بدینسان زوج ایده آلیست داستان ما هم، سرانجام با این حس و
+ حال مواجه شدند. آنها نرم نرمک از فرانسه دلزده شدند. فرانسه، آن
+ کشور آرمانی که در ذهن داشتند، نبود.
+ </p>
+ <p>
+ ــ ما شیفتهء این کشور بودیم و زیادی براش مایه گذاشتیم و روش حساب
+ کردیم.ولی بعدِ یه مدت ، که زمانِ کمی هم نبود ، یا دقیق بگم :
+ بعدِ چندسال، پاریس چیزی بجز سرخوردگی واسمون نداشت و نذاشت...این
+ شهر ، همة اون چیزایی که آدم میخواد رو نداره.
+ </p>
+ <p>
+ ــ ولی فرانسه فقط تو پاریس خلاصه نمیشه.
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمونم همینطوره که میگی ، باقی جاهای فرانسه، زمین تا آسمون با
+ پاریس فرق داره.فرانسه جای جذابیه ، یه کشور دلنشین و دوست داشتنی؛
+ فقط برای ما، اگرچه دوسش داریم ، اونی نبود که انتظارشو داشتیم.
+ </p>
+ <p>
+ این شد که با شعله ور شدن آتش جنگ، زوج ایده آلیست به ایتالیا نقل
+ مکان کردند. و ایتالیا ، آنها را دلباختة خود کرد. این کشور گرچه
+ به چشمشان محزونتر از فرانسه می آمد، اما زیباتر بود.ایتالیا،به
+ برداشت نیوانگلندی از مفهوم «زیبایی» بسیار نزدیکتر بود : خلوصی
+ خاص در آنجا بود و سرشار از همدلی و یکرنگی؛و به دور از آن
+ ماتریالیسم و بدبینی فرانسوی. ظاهراً زوج ایده آلیست ، بهشتِ زمینی
+ شان را در ایتالیا یافته بودند.
+ </p>
+ <p>
+ آن دو حس میکردند که در آنجا، بسی بیشتر از پاریس میتوانند از
+ رایحة آموزه هایِ « بودا » سرمست شوند.آنها داخل خیل خروشان
+ آدمهایی شدند که در دریاچة احساساتِ انسانی « بودیسمِ نوین » آبتنی
+ میکردند، هردو بسیار کتاب میخواندند ، تمرین «مدیتیشن» میکردند، و
+ با وسواس و به دقت، سرگرم زدودنِ روح و روانشان از آز و درد و
+ اندوه شدند.
+ </p>
+ <p>
+ این دو هنوز متوجه این نکته نشده بودند که اشتیاق «بودا» برای
+ رهایی ازدرد و ملال، خود، نوعی از انواع طمع به حساب می آمد.
+ </p>
+ <p>
+ نه ، متوجه نبودند و در عوض، رؤیای جهانی آرمانی را در سر می
+ پروراندند ؛ دنیایی تهی از طمعکاری ، تقریباً بدون درد و فارغ از
+ غم و غصة غیرقابلِ تحمل.
+ </p>
+ <p>
+ اما آمریکا هم درگیر درگیری و جنگ شده بود و بنابراین این زوجِ
+ ایده آلیست هم گزیری نداشتند جز آنکه به یاری بشتابند.زوج جوان به
+ تیمار مجروحان پرداختند. گرچه تجاربشان باعث تقویت این عقیده در
+ آنها شده بود که باید جهان را از آز و نیاز و درد و رنج رهانید اما
+ آیین بودا یا عرفان، در این بحران و بلای دامنگیر، کار چندانی از
+ پیش نبرده بود.زوج جوان، یکجورهایی، در گوشه ای از وجودشان، شاید
+ در باطن یا شاید در خاطرشان، به این نتیجه رسیده بودند که طمع و
+ درد و رنج، هرگز ریشه کن نخواهد شد: چرا که اکثریت آدمها وقعی به
+ این قضیه نمیگذاشتند و این ریشه کنی برایشان اهمیتی ندارد و نخواهد
+ داشت. زوج ایده آلیست، غربی تر از آن بودند که دنیا و مافیها را با
+ لعن و طعنی رها کنند و تارک دنیا شوند، آنهم درحالیکه هنوز دلبستهء
+ مالِ دنیا بودند. آنها هنوز آنقدر آلودة خودخواهی بودند که برایشان
+ عملی نبود اینکه زیر یک درخت بامبو، کنار هم بنشینند و دوتایی به «
+ نیروانا » برسند. تازه : این، تمام ماجرا نبود : زوج جوان حتا
+ آنقدر جا و مکان نداشتند که زیر یک درختِ بامبو چارزانو بنشینند و
+ برای رسیدنِ به نیروانا، که مقدمه اش خیره شدن به یک نقطه و تمرکز
+ فکر و حواس بود، اقلاً به ناف همدیگر خیره شوند! اگرکه جهان و
+ جهانیان به تمامی تمایلی به رفتن به سمت پاکی نداشتند، آن دو هم،
+ شخصاً، چندان تشنه و مشتاق شستن روح و فکرشان از آلودگیهای دنیوی
+ نبودند. نه...این بی یار و یاوری بار گرانی بود. زوج جوان،
+ نیوانگلندی بودند و « همه یا هیچ » خواسته ای بود برخاسته از خصلتِ
+ جمعی زادگاهشان. سراسر ربعِ مسکون می بایست از آز و نیاز و درد و
+ رنج پاک میشد، وگرنه، رفع و دفع این آلودگیها، تنها از این دونفر
+ ارزشی داشت آیا؟ نع! به لعنت ابلیس هم نمی ارزید! آدمی دست تنها،
+ که فقط خودش وارد گود میشود، گور خودش را با دست خویش کنده است؛
+ همین و بس.
+ </p>
+ <p>
+ بااینحال، اگرچه هنوز شیدای « اندیشه های هندی » بودند و از تهِ دل
+ شیفتهء آن بودند، ولی...بگذارید برگردیم به همان استعارة «درخت مو»
+ :
+ </p>
+ <p>
+ آن تیرکی که تاک سبز و زنده، آنرا تکیه گاه خود میدانسته و تا به
+ اینجا با جان کندن و به هزار سختی و بدبختی خود را با تکیه بر آن
+ بالا کشیده، ناگهان توزرد از آب درآمده: تیرک پوسیده است... تیرک
+ ترک برداشت و درهم شکست...و تاکِ بی تکیه گاه دوباره دست به دامانِ
+ خاک شد... آرام و رام و بی هیچ قیل و قالی...تاک، اندک مدتی، تنها
+ با تکیه بر شاخ و برگ خویش، خود را سرپا نگه داشت.اما سرانجام
+ تسلیمِ سرنوشت خودش شد : بر خاک نشستن... «لوبیای سحرآمیزِ»
+ اندیشهء هندو، پیشِ پای «جک» راهی گشوده بود که او با رسیدن به
+ نوکِ آن، به منظری وسیعتر و دیدی عمیقتر نسبت به دنیا و مافیها دست
+ یافته بود.
+ </p>
+ <p>
+ آنها باز بی صدا بر خاک و دنیای خاکی فرونشسته بودند؛ بی هیچ فریاد
+ و فغانی. آنها باز «سرخورده» شده بودند؛ گرچه بر زبان نمی آوردند.
+ «اندیشه های هندی» سرخورده و مأیوسشان کرده بود؛ گرچه هرگز شکوه ای
+ بر لب نمی آوردند، حتا با همدیگر هم در این باره چیزی نمی
+ گفتند.ولی بهرحال این زوج سرخورده شده بودند و گرچه یأسشان آنقدر
+ سنگین و گران نبود اما از خواب و خیالِ گرانِ غفلت به خود آورده
+ بودشان؛ چیزی که هر دو خوب از آن خبر داشتند. گرچه گویی این آگاهی
+ سِرِ مگو بود.
+ </p>
+ <p>
+ اما زوج جوان هنوز زندگیشان لبریز از چیزهای زیبا بود و سرشار از
+ امید برای به پیش رفتن.ایتالیا...ایتالیای زیبا و عزیز! آنها هنوز
+ به ایتالیا نرفته بودند. و مهمترین چیز...آنها هنوز آن گنج
+ پرگوهر...آن والاکلام کمیاب و کیمیای سعادت را در کف داشتند:
+ آزادی...
+ </p>
+ <p>
+ و چیزهای دیگر...زیبایی و زیبایی ها و زیباهای دیگر...
+ </p>
+ <p>
+ البته زوج جوان از بابت سرشاری و غنای زندگیشان آنقدرها هم خاطرجمع
+ نبودند: آنها صاحب فرزندی بودند، یک پسربچه ، پسرکی که بسیار دوستش
+ داشتند، همانند هر پدرومادر دیگری که عشقِ به فرزند را بایسته و
+ شایسته است؛ پسرکی که والدینش با درایت تمام از سخت گرفتن بر او و
+ وابسته باآوردنش خودداری کرده بودند و او را کانون زندگی خودشان
+ قرار نداده بودند. نه...نع! زوج جوان باید زندگی خاص خودشان را می
+ داشتند! و هنوز آنقدر سلامت عقل و قوهء تشخیص داشتند که این را
+ دریابند.
+ </p>
+ <p>
+ دیگر اما آنها آنقدر جوان نبودند، به جوانیِ روز فرخندهء
+ ازدواجشان، که داماد بیست و هفت سال داشت و عروس بیست و پنج بهار
+ از عمرش میگذشت، از آن روز یک دهه گذشته بود... و اگرچه ایام خوشی
+ را در اروپا سپری کرده بودند...اگرچه هنوز و همچنان عشق ایتالیا را
+ ــ ایتالیای زیبا و عزیز! ــ در دل داشتند، ولی: سرخورده شده
+ بودند.
+ </p>
+ <p>
+ آن دو راه گریز و راههای نرفتهء بسیاری داشتند ــ اووه... تا
+ بگی...هرچی دلت بخواد... ندیده ها و نشنیده ها و غیره...چه چیزای
+ معرکه ای هست هنوز... قطعاً هست...بعله! ــ اما : این خواسته های
+ آنها را برآورده نمیکرد...نه...نه چندان. اروپا زیبا بود، ولی
+ زیبای مرده. زندگی کردن در آنجا مساوی بود با خاطره بازی و دل
+ سپردن به ایام خوش گذشته. و اروپاییها، در ظاهر جذاب بودند، ولی
+ واقعاً جاذبه ای نداشتند؛ مُشتی طبل توخالی بودند. اروپاییان
+ ماتریالیست بودند و دُمبالِ مادیات؛ هیچ معنویتی در درونشان
+ نبود.این مردمانِ مرده دل، تشنگی و تمنای روح برای تعالی و رسیدن
+ به حقیقت را حقیقتاً درنمی یافتند چراکه روحشان مرده و درونشان
+ ویران بود...آنها زندگانِ بی روح بودند...فقط زنده بودند...این
+ حقیقتِ وجودی اروپاییها بود : زندگانِ بی روح...روحهای رو به موت.
+ </p>
+ <p>
+ این یک «لوبیای سحرآمیز» دیگر، یک تیرکِ تکیه گاه دیگر بود که در
+ زیر تاک، متلاشی و خُرد میشد. و اینبار ، این تلاشی، بسیار
+ ناخوشایند بود و تلختر... از آنرو که تاک سبز زنده، ده سال
+ تمام،یعنی یک دههء حقیقتاً حیاتی را صرف این کرده بود که بر روی
+ تنهء قطورِ قارهء اروپا، در خموشی و به آرامی، با تمام سختی و
+ بدبختی هایش، خودش را بگستراند...زندگیش را که بنا نهاده بود،
+ گسترش و رشد دهد.زوج ایده آلیست نه تنها در اروپا زندگی کرده بودند
+ بلکه، حیاتشان را به اروپا و اروپاییها گره زده و به آنها وابسته
+ کرده بودند: درست مثل تاکی در یک تاکستان همیشه سبز و زنده و آباد.
+ </p>
+ <p>
+ آنها خانه شان را در این گوشه از جهان بنا کرده بودند : خانه ای
+ آنچنان، که نظیرش را در آمریکا نمیشد بر پا کرد.«زیبایی» کلمهء
+ مقدسی بود که آنرا سرلوحهء زندگی خویش قرار داده بودند. چهارسال
+ گذشته، در « آرنو » ، طبقهء دوم یک تالارِ قدیمی را اجاره کرده
+ بودند و این خانه بود که همهء «خرت و پرتهایشان» را در خود جای
+ داده بود.
+ </p>
+ <p>
+ این آپارتمان حس آرامش عجیب و عمیقی بهشان می داد؛ چراکه مسقف بود
+ به سقفی بلند، ساکت بود، اتاقهایی قدیمی داشت با پنجره هایی که رو
+ به رودخانه باز میشد، کفش به رنگ قرمز تیره بود و برق میزد و دستِ
+ آخر مبلمانی زیبا داشت که البته زوج ایده آلیست خودشان خریده
+ بودند.
+ </p>
+ <p>
+ نکته در اینجاست که زندگی زوج ایده آلیست، بی آنکه خود خبر داشته
+ باشند، با شدّت و حدّت هرچه تمامتر به سمت سطحی شدن پیش میرفت،
+ یعنی ظواهر و زرق و برق جای همه چیز را برایشان پر کرده بود.آنها
+ به صیادان سیری ناپذیر و حریصِ «خرت و پرت» و زلم زیمبو برای خانه
+ شان تبدیل شده بودند.آنهم در هنگامی که روحهایشان شوق پرواز
+ داشت...شوق پر باز کردن و پرواز کردن به سویِ آفتاب تابان فرهنگِ
+ غنیّ اروپا و تفکر هندو و بودیسم، ذوقِ ظاهرپسند و زرق و برق پرست
+ آن دو تن ، تنها به سمت جمع کردن مشتی « خرت و پرت » و اشیاء زیبا
+ اما بیفایده می کشاندشان و نتیجتاً زندگیشان فقط در سطح جریان
+ داشت. نگفته پیداست که آنها این « خرت و پرتها » را تنها بخاطر
+ خودشان یا برای اینکه چیزی خریده باشند نمی خریدند، بلکه دلیل و
+ هدفشان از این گردآوری چیزی نبود جز : « زیبایی ».از دید آنها خانه
+ شان بصورت تام و تمام مزیّن به جذابیت و قشنگی بود و با اشیاء
+ دلربا و دلپسند دکور شده بود، نه مشتی « خرت و پرت » خالی و عاری
+ از زیبایی.«والری» برای پنجره های سالن بزرگ، که رو به رود گشوده
+ میشد، پرده هایی واقعاً قشنگ تهیه کرده بود که از الیافی قدیمی و
+ عجیب درست شده بود و مشخص بود دستانی ماهر به دقت ابریشمش را بافته
+ است و آنچه که بر زیباییش می افزود، ترکیبِ رنگهای سرخ و سیاه با
+ طلایی و نارنجی بود که از بالا به پایین کمرنگ و کمرنگتر میشد و
+ البته جنس نرم و نازک پرده هم دلپذیر بود.به ندرت پیش می آمد که
+ والری وارد سالن شود اما مسحور پرده ها نشود و زبان به تحسین
+ زیباییشان نگشاید، تحسینی در حد تعظیم، تعظیم بر آستان زیبایی.
+ </p>
+ <p>
+ ــ شارتر !
+ </p>
+ <p>
+ این گفتهء والری بود که :
+ </p>
+ <p>
+ ــ این پرده ها برای من حکم «شارتر» را دارند !
+ </p>
+ <p>
+ برای «ملویل» هم مطلقا پیش نمی آمد که به کتابخانه اش، که ساخت
+ ونیز بود و قدمتش به قرن شانزدهم میلادی برمی گشت و در آن دو یا سه
+ دوجین کتابِ دستچین شده چیده بودند، نگاه کند ولی رعشه ای چارستون
+ بدنش را نلرزاند: این هم برای او قبله گاه مقدسش بود!
+ </p>
+ <p>
+ پسرکشان خوف داشت از اینکه به اشیاء این مقبرهء مقدس عتیقه جات دست
+ بزند، انگار که این اشیاء آشیان مارهای کبرای خفتهء خطرناکند، یا
+ اینکه لمس این «خرت و پرتها» مخاطره آمیز و دردسرساز است : صندوقِ
+ کتاب مقدس. هراس کودکانهء پسرک آزاردهنده بود و ناگفته در دلش
+ مانده اما آخرینش نبود. بااینحال یک زوج نیوانگلندی ایده آلیست نمی
+ توانستند تنها محض خاطرِ یک مشت عتیقه جاتِ هرچند قیمتی و مایهء
+ مباهات، ولی مرده و بیروح زندگی کنند
+ </p>
+ <p>
+ و در کنارشان وقت بگذرانند. لااقل این دو نفر نمی توانستند. آنها
+ به گنجهء درجه یکِ ساخت بولونیایشان عادت کرده بودند...به
+ کتابخانهء کم نظیر ونیزیشان خو گرفته بودند...حتا به خود
+ کتابها...و پردهء دست ساز ساخت «سیِنا»...همینطور به اشیاء
+ برنزی...و به کاناپه های لطیف و میز دیواری و صندلیهایی که خودشان
+ در پاریس «شکار» کرده بودند... حیف ! شکار این اشیاء را از همان
+ روز اول اقامتشان در اروپا شروع کرده بودند. و هنوز هم همانجا
+ بودند و همان کار را میکردند.این آخرین چیز جالبی است که در اروپا
+ برای یک خارجی باقی مانده، یا حتا برای یک بومی هم شاید.
+ </p>
+ <p>
+ هنگامی که مهمانی به خانهء ملویل می آمد و تحت تأثیر محیط قرار
+ میگرفت، آنوقت بود که والری و «اِراسموس» احساس می کردند که
+ زندگیشان تهی و بیهوده نیست: حس زنده بودن و زیستن در حال بهشان
+ دست میداد.
+ </p>
+ <p>
+ اما در آن صبحهای کشدار، هنگامیکه اراسموس، بدون رغبت، سرگرم
+ مطالعهء ادبیات دورهء رنسانسِ «فلورانس» بود؛ و والری مشغول رتق و
+ فتق امور مربوط به آپارتمان و رسیدن به آن بود؛ و در ساعاتِ دیرگذر
+ بعد از نهار، و در ساعات طولانی سرِشبِ آپارتمان قدیمی که غالبا
+ سرد و نمناک بود: به ناگاه آن هالهء تقدسی که گرداگرد اثاثیه را
+ دربر گرفته بود از بین میرفت و اشیاء خودشان میشدند...همانگونه که
+ بودند: شیء، تکه هایی از یک چیز جامد که یا در گوشه ای قرار گرفته
+ بودند و یا از کنجی آویزان بودند و تا قیام قیامت هم به همین شکل
+ باقی می ماندند، نه به حرف می آمدند و نه به حرکت، و راستش والری و
+ اراسموس تا حدی ازشان متنفر میشدند.درخشش و جلوه گریِ زیبایی،
+ همانند هر درخشندگی دیگری، فرو می میرد و شعله اش خاموش میشود، مگر
+ آنکه به این درخشش و جلوه نمایی توجه شود، چشمی را خیرهء خود کند
+ یا زبانی را به تحسین خویش باز کند.
+ </p>
+ <p>
+ ایده آلیست ها هنوز عتیقه جاتشان را بسیار دوست داشتند اما مسأله
+ این بود که دیگر آنها را تصاحب کرده بودند و واقعیت تلخ این است که
+ اینجور چیزها، در آن زمانی که درحال بدست آوردنشان هستی، جلوهء
+ درخشان خاصی دارند ولی وقتی صاحبشان شدی، بعد از یکی دو
+ سال،تقریباً آن شعلة درخشش شان رو به خاموشی میرود. مگر اینکه
+ دیگران به شما از بابت داشتن آنها حسادت کنند و یا آنکه چشم موزه
+ دارها دُمبالشان باشد.اگرچه خرت و پرتهای ملویل عالی بودند و از
+ جنس اعلا اما نه تا آن حد که حسادت روی سرش سایه بیاندازد یا اینکه
+ موزه ای قصد خریدش را بکند.
+ </p>
+ <p>
+ بهرحال، درخشش و جذابیتِ هر چیز، به مرور و آرام آرام، با آن چیز
+ وداع میکند و ترکش میکند؛مثل اروپا، ایتالیا ـ « مردم ایتالیا
+ آدمای نازنینی هستن » ـ حتا آن آپارتمان باشکوهِ واقع در آرنو هم
+ از این قاعده مستثنا نیست.
+ </p>
+ <p>
+ ــ بهه! اگه من همچین آپارتمانی داشتم... عمراً تا دمِ در هم
+ نمیرفتم...اینجا هم خوشگله... هم همه چیزی توش هس...
+ </p>
+ <p>
+ صدالبته که شنیدن چنین جمله ای خوشایند بود.
+ </p>
+ <p>
+ ولی والری و اراسموس از در بیرون هم میرفتند؛ بیرون رفتنشان مثل
+ فرار بود: فرار از قدمت آنجا،از سردی و نموریش، از سکوت سهمگینش و
+ برای خلاصی از جلال و جبروت بیجان و مرده اش.
+ </p>
+ <p>
+ ــ میدونی چیه دیک؟...ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم.
+ </p>
+ <p>
+ این را والری به شوهرش گفت؛ شوهرش را «دیک» صدا میزد.
+ </p>
+ <p>
+ ادامه و استمرار این زندگی برایشان تداوم تلخی شده بود، دلشان نمی
+ خواست بیش از این کِشَش بدهند؛ اما دوست هم نداشتند که این احساسها
+ را بر زبان بیاورند و به شکست خود شهادت دهند، چرا که اکنون دوازده
+ سالِ تمام بود که آدمهایی آزاد بودند و زندگی این سالهایشان، هم
+ لبریز از زیبایی بود و هم، این سالها را همانگونه که دلشان خواسته
+ بود زیسته بودند؛ و دیگر آنکه، در تمامی طول این دوازده سال،
+ آمریکا برایشان مطرود و منفور بود و در نظرشان این کشور، «سدوم و
+ عموره»ای بود گرفتارِ ماتریالیسم صنعتی.
+ </p>
+ <p>
+ پذیرش شکست و اعترافِ به بریدن و خسته شدن، برای آدمی کار ساده ای
+ نیست. به طریق اولا، آنها هم متنفر بودند از معترف شدن به این که
+ میخواهند به کشورشان برگردند. اما سرانجام، هرچند با بی میلی، دل
+ به دریا زدند و عزمِ رفتن کردند: ــ فقط محضِ خاطرِ بچه مون ــ و :
+ ــ دل کندن از اروپا برامون سخته ولی پیتر(پسرک) آمریکاییه و براش
+ بهتره که تو خودِ آمریکا بزرگ شه و همونجا چش و گوشش وا شه و ایام
+ شَبابشو تو شهر و دیارش بگذرونه ــ .
+ </p>
+ <p>
+ خانوادهء ملویل، تمام و کمال لهجه انگلیسی داشتند و حتا تا حدی
+ رفتار و کردارشان هم انگلیسی بود و گاهگاهی هم، رگه هایی از حرکات
+ و سکناتِ ایتالیایی یا فرانسوی از خود بروز میدادند.
+ </p>
+ <p>
+ آنها اروپا را ترک کردند اما تا جاییکه مقدور بود از آنجا همراه
+ خودشان چیز بردند، و نیازی به گفتن ندارد که این چیزها، چیزی نبود
+ بجز چندین و چند صندوقِ پر از «خرت و پرت»هایشان، صندوقها را با
+ تمامیِ آن عتیقه های قشنگ و قیمتیِ شان پُر کرده بودند.همگی،
+ بسلامت به نیویورک رسیدند : ایده آلیستها، پسرک، و خروار خروار
+ «خرت و پرتِ»شان که از خاک اروپا تا مقصد به سختی با خود خَرکِش
+ کرده بودند.
+ </p>
+ <p>
+ والری به فکر یک آپارتمان دلنشین بود، در جایی که آنچنان هم گران
+ نباشد، مثلاً در «ریورساید درایو» یا شرقِ «خیابان پنجم» ، محلی که
+ عتیقه جاتِ تک و اعلایشان، درست و حسابی به چشم می آمدند.
+ </p>
+ <p>
+ والری و اراسموس جستجو برای یافتن خانه را آغاز کردند.اما...دریغا
+ دریغ ! درآمد این زوج، به سه هزاردلار در سال هم نمی رسید. آنها
+ سرانجام جایی پیدا کردند... ولی، خُب... هرکسی که سرش توی حساب و
+ کتاب باشد، میتواند حدس بزند که چه جور جا و مکانی گیرشان آمد: دو
+ اتاق کوچک با آشپزخانه ای کوچکتر.... و وای به حالشان اگر
+ میخواستند تنها یکی از چیزهایشان را از صندوق بیرون بیاورند...
+ نمیشد چون جا نبود!
+ </p>
+ <p>
+ آپارتمانشان در اروپا، که به راحتیِ آب خوردن گیرش آورده بودند، به
+ اندازهء یک انبار گنجایش داشت؛ تازه، آنهم با ماهی فقط پنجاه دلار
+ اجاره... و حالا تویِ این آلونک نشسته و غمباد گرفته بودند که این
+ چه دسته گلی بود که به آب داده بودند و حیران از مصیبتی که برای
+ خودشان عَلَم کرده بودند.
+ </p>
+ <p>
+ صدالبته که تنها گزینه این بود که اراسموس می بایست کاری پیدا
+ میکرد و سرِ کار میرفت. این الزام برای زن و شوهر همانندِ زنگ خطری
+ بود به صدا درآمده که هردو خود را به نشنیدن میزدند. اما این
+ هشدار، تهدیدی عجیب و رازآلود بود که «مجسمهء آزادی» نماد و منادیش
+ بود... هشداری کشدار و پایدار که میگفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ تو باید سرِ کار بروی !
+ </p>
+ <p>
+ اراسموس ـ طبق حدس خودشان ـ هنوز برگهای برنده ای در دستانش داشت.
+ به احتمال زیاد میشد برایش یک کار آکادمیک دست و پا کرد چون از پس
+ امتحاناتش در «یِیل» به خوبی برآمده بود و در تمامی مدتی که در
+ اروپا بودند به «تحقیقاتش» ادامه داده بود. اما هم والری و هم
+ شوهرش، چارستون بدنشان میلرزید : کار آکادمیک ؟!... دنیای آکادمی
+ !.... محیط آکادمیک آمریکا ؟!... این برایشان قوزِ بالا قوز بود!
+ آزادی و زندگی زیبا و سرشارشان را از دست بدهند؟ هرگز! اصلآ و ابدآ
+ ! اراسموس چند ماهی تا چهل سالگی فاصله داشت .
+ </p>
+ <p>
+ «خرت و پرتها» را توی یک انبار اجاره ای گذاشته بودند.والری بهشان
+ سر میزد.
+ </p>
+ <p>
+ انبار بابت نگهداریشان از والری ساعتی یک دلار می گرفت و علاوه بر
+ این دچار احساس ناخوشایندی میشد؛ «خرت و پرتها»، اشیاء بدبخت، توی
+ آن انباری مشخص بود که حسابی خاک میخوردند و شرایط نگهداریشان هم
+ خوب نبود.
+ </p>
+ <p>
+ بااینحال، آمریکا تنها در نیویورک خلاصه نمیشد: غربِ آمریکا، بکر و
+ عالی، پیشِ رویشان بود.بنابراین، خانوادهء ملویل همراه پیتر ولی
+ بدون خرت و پرتهاشان عازم غرب شدند.آنها سعی کردند که در کوهستانها
+ زندگیِ صاف و ساده ای پیشه کنند، اما انجام کارهای روزمره شان
+ برایشان تبدیل به اعمال شاقه شد. لوازمِ لازمِ زندگی در ظاهر زیبا
+ هستند اما در عمل فقط موی دماغ آدمند: نگهداری از اجاق، تابه و
+ ماهیتابه، شستن ظرف و ظروف، آوردن آب و جارو و پارو کردنِ کفِ خانه
+ و خود خانه و لانه...خلاصهء کلام، بردگیِ این بند و بساط و دَم و
+ دستگاه: نه تنها اسمش زندگی نیست، بلکه بالعکس: بندگی پُر ادبار و
+ بدبختیِ یک روزمرگی نکبت بار است!
+ </p>
+ <p>
+ در کلبۀ چوبی کوهستان، والری رؤیای فلورانس را میدید و آپارتمان از
+ دست رفته شان را، خواب و خیالِ گنجۀ بولونیایی و صندلی لویی
+ پانزدهم و بویژه پرده های ساخت شارتر ـ که حالا توی انباری در
+ نیویورک بود و پنجاه دلار در ماه خرج روی دستش می گذاشت ـ دست از
+ سرش برنمی داشت.
+ </p>
+ <p>
+ رفیق میلیونری به قصد رهانیدنشان از این وضع راهی اقامتگاهشان
+ شد.این دوست بهشان پیشنهاد داد در منزلی واقع در سواحلِ
+ «کالیفرنیا» رحل اقامت بیافکنند که مال خودش بود.کالیفرنیا! ...
+ جایی که روحی تازه در انسان میدمد...
+ </p>
+ <p>
+ ایده آلیستها سرمست و شاد از این پیشنهاد، اندک مقدار دیگری به سمت
+ غرب کوچ کردند؛ آنهم در حالی که تاکِ امیدشان تکیه گاهی دیگر یافته
+ بود.
+ </p>
+ <p>
+ منزل رفیق میلیونر، فوق العاده مجهز بود. به احتمال زیاد نمیشد
+ خانه ای را بیش از این تجهیز کرد: وسایل گرمایشی و آشپزی تمام
+ برقی، لوازم آشپزخانۀ سفیدِ مرواریدیِ لعابی و کَفَش هم به همچنین
+ و... و هیچ چیز نبود که تمیزی آنجا را به هم بزند مگر خود آدمیزاد.
+ ظرف حداکثر یک ساعت ایده آلیستها کارهایشان را انجام داده بودند و
+ آماده و «آزاد» بودند... آزاد برای اینکه گوش بسپارند به نوای
+ برخورد امواج اقیانوس آرام به ساحل... آماده برای آنکه روحی تازه
+ در کالبدشان دمیده شود...
+ </p>
+ <p>
+ اما دریغ و صد دریغ! امواج اقیانوس آرام، بسیار ناآرام و خشن و
+ ناخوشایند خودش را به ساحل می کوبید...خشونتی ذاتی! و روح تازه،
+ بجای آنکه آهسته و به نرمی درون کالبدشان بخزد، آشکارا، با لئامت و
+ شقاوت درحال بیرون کشیدنِ همراه با شکنجهء روح قبلی از بدنهایشان
+ بود.
+ </p>
+ <p>
+ برای درک اینکه در زیر لگدهای یک نیروی خشنِ خشمگینِ خردکننده بودن
+ یعنی چه و برای همدردی با این دو ایده آلیست دوست داشتنی مان که
+ روحشان درحالِ جویده شدن بود و در شرایطی رنج آور...خُب...کافیست
+ که بدانید: به هیچ وجه شرایط خوبی نبود.
+ </p>
+ <p>
+ بعد از حدود نُه ماه ایده آلیستها با غرب کالیفرنیا بدرود گفتند و
+ رفتند.تجربهء جالبی بود و آنها از اینکه این تجربه را در کوله بار
+ خاطراتشان داشتند، شاد بودند.
+ </p>
+ <p>
+ اما در درازمدّت کلّ غرب آمریکا مکان مساعدی برای آنها نبود و
+ خودشان هم به این امر واقف بودند.آدمهایی مثل آنها که به دمبال
+ «روحی تازه» می گشتند، بایسته و شایسته بود که بجویند و بیابندش.
+ </p>
+ <p>
+ آن دو نفر، یعنی: والری و اراسموس ملویل، خواهان تعالی روحشان
+ بودند، حتا اگر این اعتلا، جزیی بود...ولی در سواحل کالفرنیا، آنچه
+ حس کردند، روح تازه یا تازه شدن روح نبود که هیچ، بلکه بالعکس آن
+ بود!
+ </p>
+ <p>
+ القصّـه...آنها ـ اندکی خسارت دیده البته ـ به ماساچوست برگشتند و
+ همراه با پسرکشان به دیدار والدین والری رفتند. مادربزرگ و پدربزرگ
+ پسرک را به گرمی پذیرا شدند و بسیار گرامیش داشتند: ـ بچۀ بیچارۀ
+ غربت کشیده ـ ، با والری تا حد و حدودی سرد برخورد کردند اما به
+ اراسموس اصلا محل نگذاشتند.
+ </p>
+ <p>
+ روزی از روزها، مادر والری قاطعانه به دخترش گفت که اراسموس باید
+ سرِ کار برود تا والری بتواند یک زندگی درخور و شأنِ خودش داشته
+ باشد.دختر اما با تفرعن به مادرش یادآوری کرد آپارتمان قشنگِ آرنو
+ را، و لوازم منزل لوکسش را در انبار نیویورک، و اینکه خودش و
+ اراسموس چه زندگی«باشکوه و کم نظیری» داشته اند.
+ </p>
+ <p>
+ مادر به دختر گفت که هیچ شکوهی در زندگیِ حالِ حاضرش نمی بیند: بی
+ خانه و کاشانه، با یک شوهرِ چهل سالۀ بیکاره، صاحب بچه ای نیازمند
+ تحصیل و آموزش، و اندک پولی آنهم روبه کاهش...این اوضاع در نظر
+ مادر، نه باشکوه،که معکوسش بود...مادرش گفت که بگذارد اراسموس برود
+ و در دانشگاهی کاری پیدا کند...
+ </p>
+ <p>
+ والری وسطِ حرف مادر پرید:
+ </p>
+ <p>
+ ــ چه کاری؟ کدوم دانشگاه ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ کاری نداره...رو آشناهای بابات حساب کن...به تواناییای شوهرت
+ اعتماد کن اونوقته که میتونی لوازم لوکست رو از تو اون خاکدونی
+ بیاری بیرون... و صاحب یه خونه خوشگل شی که تو آمریکا سرِ زبونا
+ باشه حرفش...از قرار معلوم درآمدتون خرج نگهداری اسباب اثاثیه
+ میشه...قربون خدا برم سوراخ موش هم که حکم قیصریه رو داره
+ براتون...بی خونه لونه موندین...جاییم ندارین که برین...
+ </p>
+ <p>
+ این عینِ حقیقت بود. آتشِ حسرت داشتن خانه داشت در دل والری شعله
+ ور میشد، خانه ای که «خرت و پرتهایش» را در آن بچیند. صدالبته که
+ او میتوانست اثاثش را به مبلغ کلانی بفروشد؛ اما هیچ چیز و هیچ کس
+ یارای آنرا نداشت که او را به چنین کاری وادار کند. تمامی آن
+ چیزهایی که از دستشان رفته بود ـ مثلا: مذاهب، فرهنگها، قاره ها و
+ امید و آرزوهاشان ـ به کنار، ولی والری از این «خرت و پرتها» که او
+ و اراسموس با شور و شوق گردآوری کرده و با خون دل نگاهداری کرده
+ بودند، جدا نمیشد و دل نمی کند.بخاطر اینها او خسارت دیده بود.
+ </p>
+ <p>
+ اما او و اراسموس هنوز حاضر نبودند که آن آزادی و رهایی را رها
+ کنند، آن «زندگی زیبا و سرشار» که آنهمه به آن اعتقاد داشتند.
+ اراسموس آمریکا را تُف و لعنت میکرد. نمیخواست که در آنجا جا خوش
+ کند و بماند؛ دلش لک زده بود برای اروپا و لَه لَه میزد برای آنجا.
+ </p>
+ <p>
+ زوجِ ایده آلیست فرزندشان را به پدربزرگ و مادربزرگش سپردند و بار
+ دیگر عازم اروپا شدند. توی نیویورک و پیش از سفر، دو دلار دادند و
+ برای ساعتی تلخ و زودگذر به تماشایِ «خرت و پرتهاشان» نشستند.
+ </p>
+ <p>
+ آن دو با کشتی به سفر رفتند و بلیطِ «دانشجویی» خریدند که در واقع
+ همان قسمتِ درجه سه بود. حالا دیگر درآمدشان از سه هزار دلار به
+ دوهزار دلار تنزل یافته بود. آنها مستقیما به پاریس رفتند...پاریسِ
+ به نسبت ارزانتر...
+ </p>
+ <p>
+ اینبار، اروپا، آنها را به کلی سرخورده کرد.اراسموس گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ ما عین سگایی می مونیم که برگشتیم استفراغمون رو بخوریم...ولی
+ ظاهرا تا بریم و برگردیم استفراغمون فاسد شده...
+ </p>
+ <p>
+ او متوجه شد که تحمل ماندن در اروپا را ندارد؛ اروپا تک تکِ
+ عصبهایش را می فشرد و آزار میداد. اگرچه او از آمریکا هم متنفر بود
+ اما دستِ کم آنجا نسبت به اروپا به یک لعنتِ ابلیس می
+ ارزید...اروپا به قاره ای مشمئزکننده و آشغال تبدیل شده بود که
+ دیگر حتا خرج زندگیش هم به هیچ وجه پایین نبود.
+ </p>
+ <p>
+ والری ـ که دلش پیش اشیاء قشنگش بود؛ از ته دل می خواست که آنها را
+ از آن انباری کذایی بیرون بیاورد، چون درست سه سال بود که در آنجا
+ مانده و بیشتر دوهزار دلارشان را بابت اجارۀ انبار میدادند ـ برای
+ مادرش نوشت که گمان می کند اگر کاری درخور برای اراسموس پیدا شود،
+ او حاضر است که برگردد.
+ </p>
+ <p>
+ اراسموس، که امیدهایش به یأس تبدیل شده بود، از فرط خشم در مرز و
+ معرضِ جنون قرار گرفته بود؛ به ایتالیا سفری کرد، آنهم در حالیکه
+ جیبهایش تقریبا خالی بودند و حتا لباسهایش فرسوده شده بودند؛ او در
+ حالتی قرار داشت که از همه چیز و همه کس با غیظ و بغض بدش می آمد.
+ </p>
+ <p>
+ وقتی که برای اراسموس در دانشگاه «کلیولند» شغلی پیدا شد ـ تدریسِ
+ ادبیاتِ فرانسه، ایتالیایی و اسپانیولی ـ چشمهای موش مانندش، ریزتر
+ و براقتر شد و صورت درازِ عجیبش به شکل مضحکی درآمد و دچار خشمی بی
+ دلیل شد، چرا که او اینک چهل سال داشت و شغل خوبی نصیبش شده بود.
+ </p>
+ <p>
+ ــ گمونم بهتره که شغلو قبول کنی عزیزم...تو دیگه علاقه ای به
+ اروپا نداری...به قول خودت اینجا دیگه مرده و اون اروپای سابق
+ نیس... اونجا توی خونه های سازمانی دانشگاه بهمون یه خونه
+ میدن...مامانم میگه اونقدر خونه جاداره که همۀ وسایلمون توش جا
+ میشه...گمونم بهتره زودتر تلگراف بزنیم و موافقتت رو اعلام کنی...
+ </p>
+ <p>
+ مرد با آن چشمان موش مانندش با خشم به زنش زل زد و همانطوریکه آدم
+ از یک موش انتظار چنین حرکتی را دارد، اراسموس هم موش-وار سبیلش
+ بصورتی غیرارادی شروع کرد به تکان تکان خوردن. والری پرسید :
+ </p>
+ <p>
+ ــ برم تلگراف بزنم ؟
+ </p>
+ <p>
+ ــ بزن !
+ </p>
+ <p>
+ والری هم بیرون رفت و تلگراف را فرستاد.
+ </p>
+ <p>
+ اراسموس دگرگون شده بود : آرامتر بود و خوش خُلقتر. فکرش سبکبارتر
+ شده بود. رام و آرام بود.
+ </p>
+ <p>
+ اندک زمانی بعد، هنگامی که مرد داشت کوره های ذوب فلز کلیولند را
+ تماشا می کرد که عظیم و پُرتعداد بودند و از هرکدامشان آبشاری سرخ
+ و سفید از فلزِ مذاب سرازیر بود و کارگرها در برابرشان مانند
+ کوتوله ها در رفت و آمد بودند؛ در میان صدای مهیب کوره ها، رو به
+ والری گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ نظر تو هرچی که هست...من میگم این بزرگترین دستاورد دنیای
+ مدرنه...
+ </p>
+ <p>
+ هنگامی که به خانهء کوچک اما مدرنشان در مجتمع خانه های دانشگاه
+ کلیولند رفتند، «خرت و پرتها» و یا «بازمانده های اروپا» ـ از گنجۀ
+ بولونیایی، کتابخانۀ ونیزی و صندلی اسقف راونا گرفته تا میز لویی
+ پانزدهم و پرده های شارتر و چراغهای برنزیِ سیِـنا ـ همه را منظم و
+ مرتب چیدند، طوریکه مشخص بود که صاحبانشان به خوبی ازشان نگهداری
+ کرده اند؛ به همین دلیل هم بود که بسیار جلبِ توجه میکردند و آدم
+ را تحت تأثیر قرار می دادند. هنگامی که زوجِ ایده آلیست گروهی
+ مهمان دعوت کردند، «خرت و پرتها» حسابی آنها را هاج و واج کرد.
+ مقابل مهمانها، اراسموس درست و حسابی سلوک و منش اروپایی را از خود
+ نشان داد، گرچه با خونگرمیِ یک آمریکایی؛ و والری همانند بانویی
+ تمام عیار جلوه گر شد، اگرچه نتوانست این را نگوید که : « ما
+ آمریکا رو ترجیح میدیم ».
+ </p>
+ <p>
+ اراسموس،در حالیکه چشمهایش باز آن حالت موش مانند را به خود گرفته
+ بود، به زنش خیره شد و گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ مایونزِ اروپایی چیز خوبیه ولی آمریکا بهترین خرچنگ رو
+ داره...چی میگی والری؟
+ </p>
+ <p>
+ والری باحالتی حاکی از رضایت گفت :
+ </p>
+ <p>
+ ــ همیشه...هر وقت آدم بخواد !
+ </p>
+ <p>
+ اراسموس به او زل زد. او رام شده بود ولی اهلیِ جایی شده بود که
+ امنیت داشت.و والری...کاملا مشخص بود که سرانجام خود واقعیش شده
+ است.او حالا صاحب مال و اموال معقولی شده بود.
+ </p>
+ <p>
+ صورت اراسموس اما همچنان عجیب، پُر شرارت و شکاک به نظر میرسید و
+ حالت آکادمیسین ها را هم بخود گرفته بود.ولی بهرحال او عاشق خرچنگ
+ بود. ●℠
+ </p>
+ <p>
+ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ </p>
+ <p>
+ پایان.
+ </p>
+ </div>
+<pre xml:space="preserve">
+***END OF THE PROJECT GUTENBERG EBOOK FIVE SELECTED SHORT STORIES***
+
+******* This file should be named 46740-h.htm *******
+
+This and all associated files of various formats will be found in:
+http://www.gutenberg.org/dirs/4/6/7/4/46740
+
+
+Updated editions will replace the previous one--the old editions will
+be renamed.
+
+Creating the works from print editions not protected by U.S. copyright
+law means that no one owns a United States copyright in these works,
+so the Foundation (and you!) can copy and distribute it in the United
+States without permission and without paying copyright
+royalties. Special rules, set forth in the General Terms of Use part
+of this license, apply to copying and distributing Project
+Gutenberg-tm electronic works to protect the PROJECT GUTENBERG-tm
+concept and trademark. Project Gutenberg is a registered trademark,
+and may not be used if you charge for the eBooks, unless you receive
+specific permission. If you do not charge anything for copies of this
+eBook, complying with the rules is very easy. You may use this eBook
+for nearly any purpose such as creation of derivative works, reports,
+performances and research. They may be modified and printed and given
+away--you may do practically ANYTHING in the United States with eBooks
+not protected by U.S. copyright law. Redistribution is subject to the
+trademark license, especially commercial redistribution.
+
+START: FULL LICENSE
+
+THE FULL PROJECT GUTENBERG LICENSE
+PLEASE READ THIS BEFORE YOU DISTRIBUTE OR USE THIS WORK
+
+To protect the Project Gutenberg-tm mission of promoting the free
+distribution of electronic works, by using or distributing this work
+(or any other work associated in any way with the phrase "Project
+Gutenberg"), you agree to comply with all the terms of the Full
+Project Gutenberg-tm License available with this file or online at
+www.gutenberg.org/license.
+
+Section 1. General Terms of Use and Redistributing Project
+Gutenberg-tm electronic works
+
+1.A. By reading or using any part of this Project Gutenberg-tm
+electronic work, you indicate that you have read, understand, agree to
+and accept all the terms of this license and intellectual property
+(trademark/copyright) agreement. If you do not agree to abide by all
+the terms of this agreement, you must cease using and return or
+destroy all copies of Project Gutenberg-tm electronic works in your
+possession. If you paid a fee for obtaining a copy of or access to a
+Project Gutenberg-tm electronic work and you do not agree to be bound
+by the terms of this agreement, you may obtain a refund from the
+person or entity to whom you paid the fee as set forth in paragraph
+1.E.8.
+
+1.B. "Project Gutenberg" is a registered trademark. It may only be
+used on or associated in any way with an electronic work by people who
+agree to be bound by the terms of this agreement. There are a few
+things that you can do with most Project Gutenberg-tm electronic works
+even without complying with the full terms of this agreement. See
+paragraph 1.C below. There are a lot of things you can do with Project
+Gutenberg-tm electronic works if you follow the terms of this
+agreement and help preserve free future access to Project Gutenberg-tm
+electronic works. See paragraph 1.E below.
+
+1.C. The Project Gutenberg Literary Archive Foundation ("the
+Foundation" or PGLAF), owns a compilation copyright in the collection
+of Project Gutenberg-tm electronic works. Nearly all the individual
+works in the collection are in the public domain in the United
+States. If an individual work is unprotected by copyright law in the
+United States and you are located in the United States, we do not
+claim a right to prevent you from copying, distributing, performing,
+displaying or creating derivative works based on the work as long as
+all references to Project Gutenberg are removed. Of course, we hope
+that you will support the Project Gutenberg-tm mission of promoting
+free access to electronic works by freely sharing Project Gutenberg-tm
+works in compliance with the terms of this agreement for keeping the
+Project Gutenberg-tm name associated with the work. You can easily
+comply with the terms of this agreement by keeping this work in the
+same format with its attached full Project Gutenberg-tm License when
+you share it without charge with others.
+
+1.D. The copyright laws of the place where you are located also govern
+what you can do with this work. Copyright laws in most countries are
+in a constant state of change. If you are outside the United States,
+check the laws of your country in addition to the terms of this
+agreement before downloading, copying, displaying, performing,
+distributing or creating derivative works based on this work or any
+other Project Gutenberg-tm work. The Foundation makes no
+representations concerning the copyright status of any work in any
+country outside the United States.
+
+1.E. Unless you have removed all references to Project Gutenberg:
+
+1.E.1. The following sentence, with active links to, or other
+immediate access to, the full Project Gutenberg-tm License must appear
+prominently whenever any copy of a Project Gutenberg-tm work (any work
+on which the phrase "Project Gutenberg" appears, or with which the
+phrase "Project Gutenberg" is associated) is accessed, displayed,
+performed, viewed, copied or distributed:
+
+ This eBook is for the use of anyone anywhere in the United States and
+ most other parts of the world at no cost and with almost no
+ restrictions whatsoever. You may copy it, give it away or re-use it
+ under the terms of the Project Gutenberg License included with this
+ eBook or online at www.gutenberg.org. If you are not located in the
+ United States, you'll have to check the laws of the country where you
+ are located before using this ebook.
+
+1.E.2. If an individual Project Gutenberg-tm electronic work is
+derived from texts not protected by U.S. copyright law (does not
+contain a notice indicating that it is posted with permission of the
+copyright holder), the work can be copied and distributed to anyone in
+the United States without paying any fees or charges. If you are
+redistributing or providing access to a work with the phrase "Project
+Gutenberg" associated with or appearing on the work, you must comply
+either with the requirements of paragraphs 1.E.1 through 1.E.7 or
+obtain permission for the use of the work and the Project Gutenberg-tm
+trademark as set forth in paragraphs 1.E.8 or 1.E.9.
+
+1.E.3. If an individual Project Gutenberg-tm electronic work is posted
+with the permission of the copyright holder, your use and distribution
+must comply with both paragraphs 1.E.1 through 1.E.7 and any
+additional terms imposed by the copyright holder. Additional terms
+will be linked to the Project Gutenberg-tm License for all works
+posted with the permission of the copyright holder found at the
+beginning of this work.
+
+1.E.4. Do not unlink or detach or remove the full Project Gutenberg-tm
+License terms from this work, or any files containing a part of this
+work or any other work associated with Project Gutenberg-tm.
+
+1.E.5. Do not copy, display, perform, distribute or redistribute this
+electronic work, or any part of this electronic work, without
+prominently displaying the sentence set forth in paragraph 1.E.1 with
+active links or immediate access to the full terms of the Project
+Gutenberg-tm License.
+
+1.E.6. You may convert to and distribute this work in any binary,
+compressed, marked up, nonproprietary or proprietary form, including
+any word processing or hypertext form. However, if you provide access
+to or distribute copies of a Project Gutenberg-tm work in a format
+other than "Plain Vanilla ASCII" or other format used in the official
+version posted on the official Project Gutenberg-tm web site
+(www.gutenberg.org), you must, at no additional cost, fee or expense
+to the user, provide a copy, a means of exporting a copy, or a means
+of obtaining a copy upon request, of the work in its original "Plain
+Vanilla ASCII" or other form. Any alternate format must include the
+full Project Gutenberg-tm License as specified in paragraph 1.E.1.
+
+1.E.7. Do not charge a fee for access to, viewing, displaying,
+performing, copying or distributing any Project Gutenberg-tm works
+unless you comply with paragraph 1.E.8 or 1.E.9.
+
+1.E.8. You may charge a reasonable fee for copies of or providing
+access to or distributing Project Gutenberg-tm electronic works
+provided that
+
+* You pay a royalty fee of 20% of the gross profits you derive from
+ the use of Project Gutenberg-tm works calculated using the method
+ you already use to calculate your applicable taxes. The fee is owed
+ to the owner of the Project Gutenberg-tm trademark, but he has
+ agreed to donate royalties under this paragraph to the Project
+ Gutenberg Literary Archive Foundation. Royalty payments must be paid
+ within 60 days following each date on which you prepare (or are
+ legally required to prepare) your periodic tax returns. Royalty
+ payments should be clearly marked as such and sent to the Project
+ Gutenberg Literary Archive Foundation at the address specified in
+ Section 4, "Information about donations to the Project Gutenberg
+ Literary Archive Foundation."
+
+* You provide a full refund of any money paid by a user who notifies
+ you in writing (or by e-mail) within 30 days of receipt that s/he
+ does not agree to the terms of the full Project Gutenberg-tm
+ License. You must require such a user to return or destroy all
+ copies of the works possessed in a physical medium and discontinue
+ all use of and all access to other copies of Project Gutenberg-tm
+ works.
+
+* You provide, in accordance with paragraph 1.F.3, a full refund of
+ any money paid for a work or a replacement copy, if a defect in the
+ electronic work is discovered and reported to you within 90 days of
+ receipt of the work.
+
+* You comply with all other terms of this agreement for free
+ distribution of Project Gutenberg-tm works.
+
+1.E.9. If you wish to charge a fee or distribute a Project
+Gutenberg-tm electronic work or group of works on different terms than
+are set forth in this agreement, you must obtain permission in writing
+from both the Project Gutenberg Literary Archive Foundation and The
+Project Gutenberg Trademark LLC, the owner of the Project Gutenberg-tm
+trademark. Contact the Foundation as set forth in Section 3 below.
+
+1.F.
+
+1.F.1. Project Gutenberg volunteers and employees expend considerable
+effort to identify, do copyright research on, transcribe and proofread
+works not protected by U.S. copyright law in creating the Project
+Gutenberg-tm collection. Despite these efforts, Project Gutenberg-tm
+electronic works, and the medium on which they may be stored, may
+contain "Defects," such as, but not limited to, incomplete, inaccurate
+or corrupt data, transcription errors, a copyright or other
+intellectual property infringement, a defective or damaged disk or
+other medium, a computer virus, or computer codes that damage or
+cannot be read by your equipment.
+
+1.F.2. LIMITED WARRANTY, DISCLAIMER OF DAMAGES - Except for the "Right
+of Replacement or Refund" described in paragraph 1.F.3, the Project
+Gutenberg Literary Archive Foundation, the owner of the Project
+Gutenberg-tm trademark, and any other party distributing a Project
+Gutenberg-tm electronic work under this agreement, disclaim all
+liability to you for damages, costs and expenses, including legal
+fees. YOU AGREE THAT YOU HAVE NO REMEDIES FOR NEGLIGENCE, STRICT
+LIABILITY, BREACH OF WARRANTY OR BREACH OF CONTRACT EXCEPT THOSE
+PROVIDED IN PARAGRAPH 1.F.3. YOU AGREE THAT THE FOUNDATION, THE
+TRADEMARK OWNER, AND ANY DISTRIBUTOR UNDER THIS AGREEMENT WILL NOT BE
+LIABLE TO YOU FOR ACTUAL, DIRECT, INDIRECT, CONSEQUENTIAL, PUNITIVE OR
+INCIDENTAL DAMAGES EVEN IF YOU GIVE NOTICE OF THE POSSIBILITY OF SUCH
+DAMAGE.
+
+1.F.3. LIMITED RIGHT OF REPLACEMENT OR REFUND - If you discover a
+defect in this electronic work within 90 days of receiving it, you can
+receive a refund of the money (if any) you paid for it by sending a
+written explanation to the person you received the work from. If you
+received the work on a physical medium, you must return the medium
+with your written explanation. The person or entity that provided you
+with the defective work may elect to provide a replacement copy in
+lieu of a refund. If you received the work electronically, the person
+or entity providing it to you may choose to give you a second
+opportunity to receive the work electronically in lieu of a refund. If
+the second copy is also defective, you may demand a refund in writing
+without further opportunities to fix the problem.
+
+1.F.4. Except for the limited right of replacement or refund set forth
+in paragraph 1.F.3, this work is provided to you 'AS-IS', WITH NO
+OTHER WARRANTIES OF ANY KIND, EXPRESS OR IMPLIED, INCLUDING BUT NOT
+LIMITED TO WARRANTIES OF MERCHANTABILITY OR FITNESS FOR ANY PURPOSE.
+
+1.F.5. Some states do not allow disclaimers of certain implied
+warranties or the exclusion or limitation of certain types of
+damages. If any disclaimer or limitation set forth in this agreement
+violates the law of the state applicable to this agreement, the
+agreement shall be interpreted to make the maximum disclaimer or
+limitation permitted by the applicable state law. The invalidity or
+unenforceability of any provision of this agreement shall not void the
+remaining provisions.
+
+1.F.6. INDEMNITY - You agree to indemnify and hold the Foundation, the
+trademark owner, any agent or employee of the Foundation, anyone
+providing copies of Project Gutenberg-tm electronic works in
+accordance with this agreement, and any volunteers associated with the
+production, promotion and distribution of Project Gutenberg-tm
+electronic works, harmless from all liability, costs and expenses,
+including legal fees, that arise directly or indirectly from any of
+the following which you do or cause to occur: (a) distribution of this
+or any Project Gutenberg-tm work, (b) alteration, modification, or
+additions or deletions to any Project Gutenberg-tm work, and (c) any
+Defect you cause.
+
+Section 2. Information about the Mission of Project Gutenberg-tm
+
+Project Gutenberg-tm is synonymous with the free distribution of
+electronic works in formats readable by the widest variety of
+computers including obsolete, old, middle-aged and new computers. It
+exists because of the efforts of hundreds of volunteers and donations
+from people in all walks of life.
+
+Volunteers and financial support to provide volunteers with the
+assistance they need are critical to reaching Project Gutenberg-tm's
+goals and ensuring that the Project Gutenberg-tm collection will
+remain freely available for generations to come. In 2001, the Project
+Gutenberg Literary Archive Foundation was created to provide a secure
+and permanent future for Project Gutenberg-tm and future
+generations. To learn more about the Project Gutenberg Literary
+Archive Foundation and how your efforts and donations can help, see
+Sections 3 and 4 and the Foundation information page at
+www.gutenberg.org Section 3. Information about the Project Gutenberg
+Literary Archive Foundation
+
+The Project Gutenberg Literary Archive Foundation is a non profit
+501(c)(3) educational corporation organized under the laws of the
+state of Mississippi and granted tax exempt status by the Internal
+Revenue Service. The Foundation's EIN or federal tax identification
+number is 64-6221541. Contributions to the Project Gutenberg Literary
+Archive Foundation are tax deductible to the full extent permitted by
+U.S. federal laws and your state's laws.
+
+The Foundation's principal office is in Fairbanks, Alaska, with the
+mailing address: PO Box 750175, Fairbanks, AK 99775, but its
+volunteers and employees are scattered throughout numerous
+locations. Its business office is located at 809 North 1500 West, Salt
+Lake City, UT 84116, (801) 596-1887. Email contact links and up to
+date contact information can be found at the Foundation's web site and
+official page at www.gutenberg.org/contact
+
+For additional contact information:
+
+ Dr. Gregory B. Newby
+ Chief Executive and Director
+ gbnewby@pglaf.org
+
+Section 4. Information about Donations to the Project Gutenberg
+Literary Archive Foundation
+
+Project Gutenberg-tm depends upon and cannot survive without wide
+spread public support and donations to carry out its mission of
+increasing the number of public domain and licensed works that can be
+freely distributed in machine readable form accessible by the widest
+array of equipment including outdated equipment. Many small donations
+($1 to $5,000) are particularly important to maintaining tax exempt
+status with the IRS.
+
+The Foundation is committed to complying with the laws regulating
+charities and charitable donations in all 50 states of the United
+States. Compliance requirements are not uniform and it takes a
+considerable effort, much paperwork and many fees to meet and keep up
+with these requirements. We do not solicit donations in locations
+where we have not received written confirmation of compliance. To SEND
+DONATIONS or determine the status of compliance for any particular
+state visit www.gutenberg.org/donate
+
+While we cannot and do not solicit contributions from states where we
+have not met the solicitation requirements, we know of no prohibition
+against accepting unsolicited donations from donors in such states who
+approach us with offers to donate.
+
+International donations are gratefully accepted, but we cannot make
+any statements concerning tax treatment of donations received from
+outside the United States. U.S. laws alone swamp our small staff.
+
+Please check the Project Gutenberg Web pages for current donation
+methods and addresses. Donations are accepted in a number of other
+ways including checks, online payments and credit card donations. To
+donate, please visit: www.gutenberg.org/donate
+
+Section 5. General Information About Project Gutenberg-tm electronic works.
+
+Professor Michael S. Hart was the originator of the Project
+Gutenberg-tm concept of a library of electronic works that could be
+freely shared with anyone. For forty years, he produced and
+distributed Project Gutenberg-tm eBooks with only a loose network of
+volunteer support.
+
+Project Gutenberg-tm eBooks are often created from several printed
+editions, all of which are confirmed as not protected by copyright in
+the U.S. unless a copyright notice is included. Thus, we do not
+necessarily keep eBooks in compliance with any particular paper
+edition.
+
+Most people start at our Web site which has the main PG search
+facility: www.gutenberg.org
+
+This Web site includes information about Project Gutenberg-tm,
+including how to make donations to the Project Gutenberg Literary
+Archive Foundation, how to help produce our new eBooks, and how to
+subscribe to our email newsletter to hear about new eBooks.
+</pre>
+ </div>
+ </div>
+ </div>
+ </div>
+ </body>
+</html>